جلسه ۱۳۵
7چند سال پیش یک وقت ما مکه بودیم در مني نشسته بودیم. دیدیم پیرمردی آمد شروع کرد، دارد میلرزد، مثل ما نبود. پیر بود. ما که هنوز پیر نیستیم. درست است آقا! از این پیرها که نیستيم.
آمد و گفت: آقا به دادم برسيد! ما هم كه یک چیزیمان میشود. همیشه بي هيچ چيز نيستيم.
ـ گفتم: چه شده؟ چه بر سر تو آمده؟
ـ گفت: آقا! این آقا ميگويد كه حمد وسوره ات باطل است. گفتم خُب باطل باشد. مشکلی نیست.
ـ گفتم: خب باطل بشود.
ـ گفت: آقا! ميگويد كه زنت به تو حرام میشود.
ـ گفتم: شانس آوردهای بنده خدا! اگر من جای تو بودم اصلاً نماز باطل ميخواندم که زنم به من حرام بشود.
ـ گفتم: تازه شانس آوردی، براي چه میخواهی درست کنی؟ دیدم یك خُرده ایستاد. دید پیش کی آمده! آمده میگويد حمد و سوره را درست كنم، میگوید تازه شانس آوردی که نمازت باطل هم هست. دیگر هیچ!
ـ گفتم که چند سال عمرت هست؟ گفت: هفتاد و دو.
ـ گفتم: هفتاد و دو سال است زن داری، حالا چند سال هم زن نداشته باشي! خُب حالا مهم نیست.
یك خُرده با او شوخی کردیم و سر به سرش گذاشتیم و به او گفتیم: بنشین ببینم. نشست.
ـ گفتم: حمد و سوره ات را برای من بخوان. خواند. گفتم: تو که از من بهتر میخوانی!
ـ گفت: حاج آقا ما را دست میاندازی؟ گفتم: روز قیامت شهادت میدهم حمد وسورهات درست است. خوب است؟ باور نمیکرد! چنان دلش را خالی کرده بودند كه هر چه به او میگفتیم ....
ـ گفتم: والله، بالله، من سیدم. به جدّم حمد وسورهات درست است. به پیغمبر درست است. دیگر من به کی قسم بخورم. ما الان در مني نشستهایم!
ـ گفتم: بلند شو برو! این بازیها چیست؟ بلند شو برو! نمازت درست است. آقا رفت! چشمتان روز بد نبیند، دیدم سی نفررا با خودش آورده درِ خيمه كه اینها هم همین مشكل را دارند.

