جلسه ۱۴۱
2بعد در آن سال آخر که آن قضیه اتفاق افتاد، آن قضیۀ نیمه شعبان که خودشان نوشتهاند1 و پیاده به کربلا آمده بودند وقتی که با آقای حداد برخورد کردند دیگر دور همه را خط کشیدند! همه را! دور همه را خط کشیدند! نه اینکه خط بکشند، ارتباط که بوده، خیلی زیاد هم بوده ولی دیگر آن مسأله تغییر کرده بود، فرق کرده بود، و دیگر از آن به بعد تا وقتی مرحوم حداد زنده بودند در تحت شاگردی ایشان بودند، شاگرد آقای حداد بودند. و این که مطرح است که ایشان رفیق بودند و دیگر شاگرد نبودند اینها همهاش حرفهای خلاف است2، رفاقت به جای خود بود ولی شاگردی هم به جای خود بود، منافاتی هم با هم نداشت. رفیق داریم تا رفیق، شاگرد هم داریم تا شاگرد، برادر هم داریم تا برادر، امیرالمؤمنین علیهالسلام هم به پیغمبر میگفت برادرم رسول خدا، پس به رسول خدا دستور هم میداد؟! میگفت حالا که برادرم هستی دستور هم بدهیم؟! اینکه اینطور نبوده است! يك برادر هم عثمان بن مظعون است "کَانَ لِی فِیمَا مَضَى أَخٌ فِی اللَّه"3، آن یکی برادرم آنطور بود، رسول الله هم یک برادر، این کجا و آن کجا؟ توجه میکنید؟
بله من خودم شنیدم که ایشان گفتند ما با هم رفیق هستیم ولی استاد هم شنیدم و هر دو جهت بوده و حتی هجرت به مشهدشان به دستور ایشان بوده، دیگر از این بالاتر چه میخواهید؟ 4 در حرم حضرت زینب سلام الله علیها، ایشان به آقا فرمودند که: شما باید به مشهد هجرت کنید. منتهی ایشان حرف را مخفی میکردند و نمیزدند. و وقتی یکی از افراد مرحوم حداد را ملاقات کرد ایشان گفتند که آیا ایشان هنوز در طهران هستند یا اینکه هجرت کردهاند؟ گفت که نه، هنوز در طهرانند. منظورش این بود که چرا هجرت نمیکنند! حالا آیا آقا به آقای حداد میگوید که آقا شما خوب است که به ایران هجرت کنید من صلاح شما را این میدانم؟ صلاح میدانم که شما بیایید ایران، آخر عمري...! اینها نبوده، اینها هیچ کدام نبوده است!
- روح مجرد ص 22.
- جهت اطلاع رجوع شود به اسرار ملكوت ج3 ، ص244.
- نهج البلاغه، حكمت 289.
- روح مجرد ص649.

