اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00

وجوب عمره مفرده و بحث از تکرار آن در یک ماه - 1435-07-18

لزوم احرام از میقات

توضیحات:

وجوب عمره مفرده و بحث از تکرار آن در یک ماه - 1435-07-18

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00

لزوم احرام از میقات

5
  • این مثل قضیۀ گذرنامۀ ماست، ما چند سال پیش از طریق زمینی با یکی از رفقا ـ خدا خیرش بدهد ـ به سوریه رفتیم. با ماشین او بودیم، از مرز بازرگان که رد می‌شدیم، اسم خانم ما را در کامپیوترشان وارد نکرده بودند، در واقع ما چهار نفر بودیم و سه نفر را وارد کردند ولی اسم خانم ما را ننوشتند. ما رد شدیم و من هم که نگاه نکردم، یعنی من که نباید نگاه کنم، مأمور باید نگاه کند. به ترکیه رفتیم و چند شب سر قبر مولانا رفتیم و برای اولین دفعه‌ای بود که مولانا می‌رفتیم. دو شب سر قبر مولانا در قونیه بودیم و از همان قونیه به سوریه و بعد به لبنان رفتیم و یک ماهی هم در لبنان بودیم و در برگشت هم به عراق و کربلا رفتیم و خلاصه یک سفر دور دنیای مارکوپولویی رفتیم و برگشتیم. موقع برگشتن با طیاره از دمشق آمدیم و در فرودگاه گفتند که آقا! اسم خانم شما در خروج از مرز وارد نشده است. گفتم که ایشان اینجا تشریف دارند، ایشان کفتر نبودند، بال که نداشتند، همراه بنده بودند. او گفت که باید گذرنامۀ شما برود و مراحلش بگذرد. عرض کنم حضورتان که مثلاً ما زن نداریم و این زن ما که الآن با ما آمده است، زن ما نیست چون وقتی اسمش در گذرنامه نباشد، یعنی زن ما نیست! یک کاغذ به ما دادند و ما را هم روانه کردند و وارد جمهوری اسلامی شدیم، این کاغذ را به رفقا ندادم و گفتم که خودم به‌دنبال این کار می‌روم. آقا صبح به ادارۀ گذرنامه می‌رفتیم و چهار یا پنج ساعت اینها همین‌طور می‌رفتند و می‌آمدند و خودشان گیج شده بودند. آخر چیست؟! همه‌جا؛ در ترکیه مهر چهار نفر خورده، سوریه مهر چهار نفر خورده است فقط مرز بازرگان سه‌نفره خورده است! آخر این شخص از کجا آمده است؟! پَر نزد که از این‌طرف به آن‌طرف برود! گفتم که والله نمی‌دانم! خلاصه آنجا تلفن می‌کردند، آنجا برق نبود و ما آمدیم. روز دوم رفتیم و هیچ افاقه نکرد و روز سوم این افسرهای بیچاره دلشان برای ما می‌سوخت که ما هر روز می‌آییم و می‌رویم. روز چهارم که شد گفتم که من باید حساب اینها را برسم! یک سرهنگ پاسدار بود که رئیس همان‌جا بود، رفتم به او گفتم: «ببین، امروز روز چهارمی است که من به اینجا می‌آیم، یا همین امروز این گذرنامۀ من را درست می‌کنی و به من می‌دهی یا من می‌روم و یک زن دیگر می‌گیرم!» چون این خانم را که دیگر نمی‌شود به بیرون ببرم‌ چون ممنوع‌الخروج است و معلوم نیست از کجا آمده، از بهشت آمده و یا از بالا آمده است و فعلاً اسمش در گذرنامۀ جمهوری اسلامی نیست! گفتم که بنده هم زیاد سفر می‌روم و می‌روم یک زن دیگر می‌گیرم! یا امروز می‌دهید و یا اینکه این کار را انجام می‌دهم! یک نگاه به ما کرد و گفت حاج آقا به تو نمی‌آید که زن بگیری، گفتم: حالا ببین، به جدم قسم این کار را انجام می‌دهم! بعد این‌طوری گفت: «نمی‌گذارم بروی زن بگیری!» چون دید گفتم به جدم، ترسید و گفت که نمی‌گذارم بگیری! به او گفتم: حالا هر کاری می‌خواهی انجام بدهی، انجام بده! گفت: «برو آنجا بنشین و یک چای بخور!» البته بندگان خدا هر روز محبت می‌کردند ولی بالأخره علاف شده بودیم! گفتم که حالا خودت می‌دانی دیگر، به قول عرب‌ها: کیفک!

/