کیفیت حج نیابی (2)
5یک دفعه یکی از دوستان سابق ـ من هفت هشت سالم بود ـ آمده بود و برای پدرمان تعریف میکرد که برای او خبر آورده بودند که مغازهات آتش گرفته است! تا گفتند که مغازهات آتش گرفته، روی زمین افتاد و خوندماغ شد! عجب سالکی! حالا خوندماغش را بند آوردند و سرحال شد و گفت که بلند شویم برویم ببینیم چه شده است. مغازهاش هم مغازۀ پلاستیک [فروشی] بود. آنجا رفت تا نگاه کرد، دید پلاستیکها مثل آب سرازیر شده است. دفعه دوم دوباره روی زمین افتاد! دوباره او را سر حال آوردند و گفتند که حالا عیبی ندارد! بچهای داشت که تقریباً هفت، هشت و یا ده ساله بود، این بچه به مغازه نگاه میکرد و میدید که آتش بالا میرود، کف میزد، دست میزد و میخندید! بابایش روی زمین دراز کشیده بود و از دماغش خون میآمد و آن بچه خوشحالی میکرد و میگفت: «آخ جان! نگاه کن، ببین!» حالا اگر این بچه را ببرند وسط تانک بگذارند از زندگی چه میفهمد؟! از مرگ چه میفهمد؟! و فیه تأملٌ؛ جای تأمل است! درست شد؟! چه میفهمد؟! یک آدم سی و پنجساله، یک آدم چهلساله که سهتا بچه دارد و تعلق دارد، زندگی را فهمیده است، اگر او برود، حالا باید روی او حساب و توجه شود که قضیه چیست. علیٰکلِّحال دیگر خیلی به بیراهه نزنیم که دیگر همین مقدار زیادی است!
حالا امام علیه السلام در سن دهسالگی، یازدهسالگی به چه مرتبهای از بلوغ عقلی رسیده است و آیا تکلیف مترتّب بر این است یا اینکه حتماً باید پانزده سالش تمام شود و آن حالت بلوغ که در همۀ افراد هست، برای او هم پیدا شود. نهخیر، اینجا مسئله، مسئلۀ عقل است. عقل که چه عرض کنیم، [اصلاً] امام در چنین سنی خودش مفیض عقل شده است و در مجرای افاضۀ عقل قرار گرفته است! آنوقت چطور ممکن است ما بگوییم که تکلیف به او متعلق نیست. اصلاً تکلیف نسبت به امام در چنین وضعیتی، قبل از این تعلق گرفته است.

