بیان مُخ و اساس شریعت
بیان مُخ و اساس شریعت
9(آن شخص میگفت:) دأب من بر این بود که همیشه اول خودم به مطلبی برسم تا اینکه بتوانم به این نکته عمل کنم، من یک دفعه گفتم که خدا مرحوم فلانی را رحمت کند (مرد خوبی بود) وقتی که ما پیش ایشان بودیم، گاهی ایشان به ما میگفتند که ممکن است من با توجه به فضا و آن حال و هوایی که دارم در مسائل اجتماعی آنطوری که بایدوشاید به آن مطلب نرسم و شما بهتر از من بفهمید اگر مطلبی را از نقطهنظر مسئلۀ اجتماعی درک میکنید به من بگویید. (یعنی میخواست به ایشان بگوید با اینکه شما در این حد اصرار دارید، شاید ما در این مسائل بهتر بفهمیم. البته میگفت که من با یک بیان خیلی مؤدبانه گفتم، میگفت:) تا من این حرف را به ایشان زدم، یکدفعه ایشان اصلاً ورق را بالکُل برگرداند!
فرمودند: «بله آقا! ما در تمام کارهای خودمان هم گیر هستیم! ما کجا و این حرفها کجا؟! معلوم است که اینطور است، ما از کار دیروز خودمان خبر نداریم که درست یا غلط است!» اصلاً انگارنهانگار که این یک آدمی است که فهم و افقی دارد. ایشان بهنحوی صحبت کرد که خودش را از افراد عادی هم پایینتر آورد، چه برسد به ...! (میگفت که) اصلاً من یکدفعه به خودم گفتم: من چه میخواستم و چه شد! (گفت:) اصلاً اینقدر خودم منقلب شدم که ما چه حرفی زدیم! ما حالا چه میخواستیم، او برای ما صد درجه هم پایینتر آورد! یعنی آقاجان! خدا خیرت دهد، اصلاً برو دنبال کارت! اصلاً خبر داری؟! از کجا معلوم که کار خود ما درست است؟! روی چه حسابی؟!
(بعد گفت:) دم در آمدم، نشستم، رنگم سفید شده بود و حال تهوع پیدا کردم! (اینقدر ناراحت شده بود! گاهی اوقات اتفاق میافتد دیگر، آدم طوری میخواهد و طور دیگر میشود یعنی همانطوریکه میخواهد میشود! ولی اول باورش نمیشود که آقا آنها درس را تا آخر خواندند! چنان بَرجَلا1 به تو میزنند که ندانی از کجا خوردی و نمیدانی از کجا بردی! گفت:) بیرون آمدم، اصلاً همینطوری دستم را زیر چانهام گذاشته بودم، یک ربع روی پلهها نشسته بودم، ما چه نحو آمدیم و چطوری بیرون آمدیم! آمدنمان چه بود و برگشتنمان چه بود؟!
- گویش مازندرانی: به معنای خشم آنی و توپ و تشر زدن.

