آیات و روایات داله بر امكان لقاء خداوند
18دندان پیغمبر در اُحد شکست، دندان اویس هم در قرَن شکست! این دو روح یکی شده بود؛ یعنی اویس از خود وجود نداشت، هرچه داشت فانی در پیغمبر بود. اینقدر مطیع بود که مادرش اجازه نداد زیاد در مدینه بماند، آمد دید پیغمبر نیستند، برگشت و امر خدا را که امر پیغمبر است، و امر مادر که امر پیغمبر و خدا است اطاعت کرد، و تا آخر عمر اویس پیغمبر را ندید! با این شدّت علاقهاش به پیغمبر! چون پیغمبر را دوست دارد قوانین پیغمبر را اینطور حفظ میکند.1
أمیرالمؤمنین علیه السّلام نسبت به پیغمبر اینطور بود ـ از بحث امامت بگذریم ـ اصلاً فانی بود! پیغمبر در منزل خود بود، أمیرالمؤمنین در منزل خود، أمیرالمؤمنین از همه کارهای پیغمبر خبر داشت، از جنگش، از تهجّدش، از قرائت قرآنش، از گریهاش، از سجدهاش، خبر داشت! چرا؟ چون اصلاً روحش روح پیغمبر شده بود!
مگر قضیّۀ مجنون و لیلی را نداریم که وقتی فصّاد آمد دست مجنون را رگ بزند فریادش بلند شد. رگزن گفت: چرا داد و بیداد میکنی؟! تو میروی در بیابان برای دوری لیلی گریه میکنی، اطرافت حیوانات و گرگ و شیر و پلنگ جمع میشوند و از آنها نمیترسی! حالا از یک نیشتر من میترسی؟! گفت: نه آقا! من از نیشتر نمیترسم، من میترسم از اینکه این نیشتر را که اینجا فرو میکنی به رگ لیلی بزنی! چون من و لیلی یکی شدیم، اینجا بزنی من میترسم در آنطرف عالم از بازوی او خون بیاید!2
محبّ در عشق خدا به جائی میرسد که جز معشوق هیچ نمیماند
محبّ در عشق خدا به اینجا میرسد که تمام حجابها از بین میرود و هیچ نمیماند جز معشوق و جز محبوب!
اُعانِقُها و النَّفسُ بَعدُ مَشوقَةٌ *** إلَیها و هَل بَعدَ العِناقِ تَدانی عاشق میگوید: «من معشوق را بغل کردم امّا باز هم نفس اشتیاق به او دارد! آیا بعد از بغل کردن و در آغوش گرفتن، بیشتر هم مگر من میتوانم نزدیک بشوم؟! نه! امّا باز هم نفس شوق دارد.» به نهایت درجۀ نزدیکی جسم رسیده، بغل کردم او را ولی باز هم نفس شوق دارد و از آتش نیفتاده، سرد نشده است.
- جهت اطّلاع بیشتر پیرامون احوال اویس قرنی به انوار الملکوت، ج ٢، ص ٢٦٣ مراجعه شود. (محقّق)
- برگرفته از مثنوی معنوی، دفتر پنجم.

