اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

اهمیت و ضرورت فکر صائب و یقین قاطع برای سالکین راه خدا

15٬621

قم:‌ اهمیت و ضرورت فکر صائب و یقین قاطع برای سالکین راه خدا -

اهمیت و ضرورت فکر صائب و یقین قاطع برای سالکین راه خدا

توضیحات:

قم:‌ اهمیت و ضرورت فکر صائب و یقین قاطع برای سالکین راه خدا -

در حال بارگذاری...
00:00:00
پخش صوت

اهمیت و ضرورت فکر صائب و یقین قاطع برای سالکین راه خدا

12
  • انباشته كردی الان قرار داری. اگر به جای یك سقیفه هزار تا سقیفه هم درست شود همان است تكان نمی‌خورد این‌طرف و آن‌طرف نمی‌رود این مال چیست؟ آنجا كار را درست كردی، در زمان پیغمبر این بنا را چیدی، در زمان پیغمبر آمدی و خودت را در این جایگاه قرار دادی، یك سقیفه دو تا سقیفه، ده تا سقیفه هم درست بكنند، خب بكنند به من چه مربوط است؟ وقتی قرار باشد همه سم بخورند چرا من بروم لیوان سم را بخورم بگذار بقیه بخورند. وقتی قرار است یك ماری بیاید همه را نیش بزند چرا من دستم را ببرم در دهانش، بگذار بقیه را نیش بزند، وقتی من می‌دانم این سمش از بین می‌برد، مگر مریض هستم، مگر دیوانه هستم، توجه كردی؟

  • این افرادی كه رفتند به سمت سقیفه همه اینها معاند نبودند، معاند یك عده خاصی بودند. اینها افرادی بودند كه راه خودشان را در زمان پیغمبر متقن نكردند، از این فرصت استفاده نكردند كه مسیر خودشان را محكم كنند، حالا كه پیغمبر از دنیا رفت حالا دیگر در سرشان نزنند چه كنم چه كنم، وقتی مردم رفتند ای‌داد رفتند دیگر، همه مردم رفتند مسأله‌ای نیست حالا رفتند دیگر، ما هم بالاخره ما هم نمی‌توانیم یك نفر، یك دست كه صدا ندارد، حالا بلند شود بیاید و بخواهد با اینها مقابله كند و شیطان می‌آید و زن و بچه هم می‌شوند و رفیق و غیر رفیق و همسایه هم ضمیمه و آدم را دیگر می‌كشانند پشت سر همانهایی كه انتخاب كردند. دیگر نمی‌گویند برو آنجایی كه خانه وحی است، به آنجا نمی‌كشانند. اما اگر مثل سلمان بودی، اگر مثل عمار بودی، اگر مثل مقداد و عرض كنم كه اباذر و اینها بودی آنها نه محكم می‌ایستند، سفت و به ریش همه خلائق می‌خندند، برو آقا جان چی دارید می‌گویید، چی دارید می‌گویید.

  • گاهی برای انسان این اتفاق می‌افتد! آدم می‌بیند عجب این حرفی كه می‌فهمد آخر چرا بقیه نمی‌فهمند، چرا نمی‌فهمند؟ من یك وقت به این قضیه مبتلا شده بودم، بعد حالا حوصله نداریم دیگر دوباره یاد خاطرات مكدِّر بیفتیم و اینها واقعا می‌گفتم چرا این چیزی كه من می‌فهمم نمی‌فهمند، چرا بقیه نمی‌فهمند، یعنی گیر كرده بودم. آخر یك وقتی آدم یك معمایی می‌گوید، یك وقت یك مسأله مشكلی، یك وقتی نمی‌دانم این معادله درجه دو و سه می‌خواهیم حل كنیم. این كه دو دو چهارتاست چرامی‌گوید هفت تا، آخر مگر دو دوتا می‌شود هفت تا؟ می‌گوید نه هفت تا، عجب! نماز می‌خواند، روزه می‌گیرد واللَه همین دو چیز عصر جمعه و دعای سمات می‌خواند، چرا نمی‌فهمد؟

/ 260