
اهمیت و ضرورت فکر صائب و یقین قاطع برای سالکین راه خدا
قم: اهمیت و ضرورت فکر صائب و یقین قاطع برای سالکین راه خدا -
اهمیت و ضرورت فکر صائب و یقین قاطع برای سالکین راه خدا
توضیحات:
قم: اهمیت و ضرورت فکر صائب و یقین قاطع برای سالکین راه خدا -
اهمیت و ضرورت فکر صائب و یقین قاطع برای سالکین راه خدا
4و این مطلب را من احساس میكردم كه تاكید و اهتمام ایشان یك جنبه اداری ندارد، یك جنبه سازمانی ندارد، كه حالا یك روالی باشد و افراد بیایند و آن نظم به هم نخورد و همه افراد روی تعداد و كمیت حضور پیداكنند، نه این حرفها نیست. جلسه، اداره و محل كار و كارت زدن نیست كه ساعت آدم بزند برود و بیاید و بگویند فلانی آمده، این یك دارویی است كه باید به انسان در آن وقت برسد آنتی بیوتیكی است كه باید به انسان در آن موقع برسد نرسد، نقصان و ضرر در انسان پیدا میشود. غذایی است كه باید به انسان در این وقت برسد، اگر نرسد بدن فرسوده میشود، قوای ایمنی خودش را از دست میدهد، قدرت برای بقاء خودش را از دست میدهد، این مطالب مطالبی است از خودم عرض نمیكنم. و این یك مطلبی است كه ما نسبت به این مسأله در آن زمان خیلی توجه نمیكردیم، و اهتمامی روی این قضیه نداشتیم. تاكیدهای ایشان ما را وادار میكرد كه ما به این مطلب و مسأله فكر كنیم.
به طور كلی هر چیزی در تكالیفی كه نسبت به ما وارد شده خاصیت خودش را دارد. و بعضیها طور دیگری فكر میكنند، طور دیگری تصور میكنند. خدا رحمت كند رفیق عزیز از دست رفته مرحوم آقا سید مرتضی مقدسی ایشان میگفت آن زمان كه ما با مرحوم آقا در ایّام جوانی آشنا شده بودیم، ایشان تأكید بر غسل روز جمعه داشتند كه حتما رفقا در روز جمعه غسل انجام بدهند. و حتی ایشان میفرمودند كه بعضیها هم حكم وجوب كردند.
علی كل حال ایشان خیلی روی غسل جمعه تأكید میكردند. میگفت من جوان بودم هنوز ازدواج نكرده بودم. یك روز آمدم منزل ایشان در روز جمعه آن موقع دوستان ایشان خیلی معدود بودند، خیلی محدود بودند، كل رفقایی كه ایشان در آن موقع با آنها حشر و نشر داشتند از رفقای خاص به چهار و پنج نفر نمیرسیدند. میگفت ما آمدیم منزل ایشان در روز جمعه و با ایشان صبحانه خوردیم و بعد ایشان گفتند كه خب امروز شما غسل كردی؟ گفتم نه گفت خب بلند شو برو و غسل كن. گفت از منزل شما آمدم بیرون و در آن موقع سن من حدود سه سال بود، منزل هم همان میدان ژاله طهران كوچه حریرچیان طرفهای عباس آباد بود. میگفت آمدم بیرون موقع بهار بود و خیلی هوای لطیفی بود و در بین الطلوعین بود و آن هم آن موقع طهران، این قضیه حدود پنجاه و شش هفت سال پیش است، نه این طهران الان كه همهآن را دود گرفته، آن موقع طهران هوا خیلی خوب بود. طهران یكی از بهترین نقاط محسوب میشد كه میآمدند خیلی از بیماران میآمدند طهران برای معالجه. میگفت من همین كه آمدم و داشتم به سمت حمام میرفتم برای غسل كردن، یك مرتبه یك نفر را دیدم حالا بنده اسم نمیبرم چون همه میشناسند و شخص معممی بود كه دارد در بین این كوچهها و درختها تازه سبز شده و بلبلها هم میخواندند و در آن محله كه خیلی از نظر فضا و سبزه و اینها خیلی فضای سبز خوبی داشت، این همینطور حركت میكند و به آسمان نگاه میكند و خلاصه در این حال و هوای بهاری مستغرق است و همینطور دارد به این درختهای چناری كه هست نگاه میكند، خلاصه خیلی مبتهج بود و دارد حركت میكند. تا من را دید سلام علیكم و فلان و این حرفها، گفت: كجا میروی؟ گفت: دارم میروم غسل جمعه كنم. گفت: میروی غسل بكنی؟ آخه آدم بلند میشود در این هوا، در این فضا، دستش را اینطوری كرد، بلند شود برود غسل كند بیا و ببین چه خبر است، این درختان، این سبزهها، این بلبلها، این لطافت، آدم به جای اینكه بیاید قدم بزند استفاده كند ببیند خدا چه كرده. میگفت وقتی كه من این را ازاو شنیدم از آنجا فهمیدم كه راه ما با این دوتاست، ما آبمان با این در یك جوب نمیرود. این در حال و هوای سبزه و درخت و علف و بهار است، با اینكه او هم با مرحوم آقا ارتباط داشت و حتی نسبت هم داشتند. با اینكه ارتباط داشت و او هم میآمد و میرفت، من گفتم این اینجا نمیماند، این آدمی كه به جای رفتن به غسل جمعه دارد در كوچهها حركت میكند و به درختها نگاه میكند و خلاصه در حال و هوای درخت است [اینجا نمیماند] و همینطور هم شد یك مرتبه آمد و رفت، دوباره میلش كشید دوباره بیاید یك سركی بكشد دوباره یك سالی رفت و دوباره دفعه سوم و بعد هم رفت كه رفت. توجه میكنید؟
