
فقر و نیاز بهسوی پروردگار تنها عامل نجاتدهندۀ انسان
و نکاتی دربارۀ کیفیت ارتباط با استاد سلوکی
فقر و نیاز بهسوی پروردگار تنها عامل نجاتدهندۀ انسان
2أعوذبالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرّحیم
و صلّی الله علی سیّدنا و نبیّنا أبی القاسم محمد
و علی آله الطّیّبین الطّاهرین و اللعنة علی أعدائهِم أجمَعین
عتاب اولیاءالهی متوجه شاگردان مستعد
آدمهایی که رِندند، اصلاً میخواهند زمینهای پیش بیاید که استاد دعوایشان کند؛ یعنی انگار دلشان میخارد! [انگار] میخارد برای اینکه مثلاً استاد جلوی همه، آنها را دعوا و عِتاب کند؛ متلک بگوید؛ مثلاً سُخریّه یا شوخیهای چیزی کند! خلاصه یک چیزیشان میشود. هروقت دیدید از این چیزها هست، بدانید که [استاد] با او کاری دارد! خلاصه باید خیلی حواس انسان جمع باشد. آنوقت این جاها هست که دیگر خدا خودش باید آدم را حفظ کند که یکوقت این مسائل [موجب ناراحتی و قطع طریق انسان نشود].
یا بعضی هستند [که ابتدا] ناراحت میشوند، ولی بعد مثلاً میگویند: «نه آقا، ما [در برابر استاد] که هستیم؟!» و اصلاً [از ناراحتیشان] برمیگردند. اگر آدم از اول ناراحت نشود که این خیلی بهتر است. ولی اینطور نیست که ناراحت نشود؛ بالاخره ناراحتی دارد. [فرد با خودش میگوید:] «ای بابا! این حرفها را به ما گفتند؛ حالا جلوی بقیه! خب یواش به خودمان بگو! مگر وقت را از تو گرفته بودند؟! تو که اینجا بودی و...» خلاصه اینها خیلی مهم است و خدا خودش باید آدم را حفظ کند.
تردید و اعتراض در قبال ولیّ الهی، سبب خروج از راه پروردگار
این بندهخدا هم همین طور، این آقا گاهگاهی از این چیزها [داشت]. بعد ما احساس کردیم...1
... آبگوشتها را درست کند. او نشسته بود بغل آقا و گفت: «آقاداداش، آخر آبگوشت هم شد [غذا]؟! آبگوشت چیست آقا؟! یک پلویی و یک فلانی! آخر [غذا] آبگوشت میدهند؟! این دیگر چیست آقاداداش؟!» دیدیم بهبه! این زده به کربلا دیگر! این آخر خط است! آقا خندهای کردند و دیگر هیچ نگفتند؛ دیگر همان شد! اصلاً بنده خدا [از راه خارج شد].
چون او چنین حالی داشت، [وقتی] این تزلزل برایش پیدا شد، دیگر شیطان آمد و قلبش را گرفت. آقا یک دستوری به او دادند. چون شیطان قلب را گرفته و زمینه را آماده کرده تا یک تلنگر بخورد و بشکند؛ این زمینه آماده شده است. آقا یک دستوری به او دادند و [او] یکدفعه شک کرد! گفت: «اصلاً شاید این دستور شرعی نباشد!» حالا اگر زمینه نبود، [اشکال را در ذهن] رد میکرد [و با خودش میگفت]: «نه بابا! عشقی! هرچه بود، بود؛ یا علی مدد! دستور است دیگر، باید عمل کنیم.» ولی این زمینه آمادۀ شک و شبهه است؛ وقتی اینطور شد، دستور که آمد کارش را ساخت! این دستور دیگر ضربۀ قاطع بود؛ آمد به او خورد.
- . در این قسمت صوت قطع میشود. (محقق)
