
رابطۀ حج و ولایت و اهمیت حفظ آثار آن
حج؛ راه شناخت امام زمان و مراقبت از حال معنوی پس از بازگشت
در این گفتار، آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی با تبیین حقیقت حج و آثار روحی آن، مکه را سرزمینی معرفی میکنند که در آن درگاه الهی بر روی بندگان گشوده است و کسی از لطف خداوند محروم نمیشود. ایشان با بیان حکایاتی از حالات زائران و تجربههای معنوی پس از بازگشت از حج، بر اهمیت حفظ حال معنوی و مراقبه پس از این سفر الهی تأکید میکنند. در ادامه روشن میگردد که تمام مناسک حج، مقدمهای برای شناخت امام زمان علیهالسلام و تصحیح ارتباط انسان با پروردگار از طریق ولایت است. همچنین با اشاره به آداب بندگی، تواضع و واگذاری نتیجه اعمال به خداوند، سالک راه حق به دوری از خودبینی و اعتماد به کرم الهی فراخوانده میشود. در بخش پایانی، به برخی پرسشهای فقهی مربوط به اعمال حج، احرام، طواف مستحب و واجب، و کیفیت مواجهه با مسائل عملی در مکه پاسخ داده میشود.
رابطۀ حج و ولایت و اهمیت حفظ آثار آن
9[بنابراین،] اگر قرار باشد سؤالی بشود که چه کردیم؟ آنها باید سؤال کنند؛ ما کجایِ مسئله و کجای قضایا قرار داریم تا اینکه اصلاً تصوّر این قضیه در ذهن ما قرار بگیرد؟!
لزوم توجه دائمی به قصور نفْس و هیچ دانستن خود
همیشه باید به قصور خود [توجه کنیم.] انسان باید همیشه خود را هیچ بداند؛ نه [فقط] در حج، [بلکه حتی در] همینجا! همیشه باید خاک، خود را کوتاه بداند، در ارتباط با دیگران نباید برای خود حسابی باز کند؛ همیشه باید خود را خادم همه بداند؛ واقعاً باید بداند. اگر به اندازۀ سرِ سوزنی در نفْسمان نسبت به دیگران احساس برتری کنیم، در همانجا با مغز به زمین خوردهایم؛ اگر به اندازۀ سرِ سوزنی احساس کنیم که مورد توجه هستیم، همانجا نقطۀ سقوط ماست و نقطۀ أنانیت و فرعونیّت ما در همانجا قرار دارد. بهترین سالک و بهترین عبد، عبدی است که واقعاً خود را از همه کمتر بداند و عملاً [خود را] از همه کمتر نشان بدهد.
سیرۀ عملی سالکین در سفر زیارتی
در همین سفری که ما به کربلا مشرّف شده بودیم، [طبعاً] حساب دوستان ما با بقیّه فرق میکند. [شما] مردم را ببینید، میآیند میگویند: زیارت کربلا میرویم! موقع حرکت، دستۀ سینه زنی و نوحه[خوانی] میکردند و دائماً میگفتند: حسین جان، ما داریم میآییم و چه میکنیم و فلان میکنیم؛ اما در آنجا برای نشستن روی صندلی به هم فحش میدادند! [با خود] گفتیم: نه آن دستۀ سینهزدنتان، نه این کارتان! اما رفقا ـ حالا ما که هیچ بودیم ـ؛ این بندگان خدا در خیابان میایستادند و وقتی همۀ مردم تا آن نفر آخر که سوار میشدند، بعد نوبت ما میشد. همه که رفته بودند و سوار اتوبوس شده بودند [نوبت ما میشد.]
به رفقا گفته بودم: هیچکس راجع به صندلی اصلاً حرفی نزند؛ هر وقت دیدید کسی روی صندلی شما نشسته است، پاشید بیایید عقب. اگر ممکن است بلند شوید؛ یا موقع غذا که میشد، این بندگان خدا آخرین نفری بودند که وارد مَطعم و محل [صرف] غذا میشدند و اولین نفری بودند که بیرون میآمدند. راجع به مسائل دیگر [هم همینطور بودند] بهطوریکه خود مأمورین عراقی از همه بیشتر به اینها میرسیدند و میگفتند: این چیزی که ما از شما داریم میبینیم، با آنچه از [دیگران میبینیم، بسیار متفاوت است.]
