اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

حقیقت متعالی سیدالشهدا از نگاه اهل معرفت

عبور از ظاهر مصیبت به ادراک مقام ولایت امام حسین علیه‌السلام

339
جلسات

در این جلسه آیت‌الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی رضوان الله علیه به تبیین حقیقت متعالی سیدالشهدا پرداخته و بیان می‌کنند که عظمت امام حسین علیه‌السلام منحصر در مصیبت کربلا نیست، بلکه رسالت آن حضرت زنده‌کردن حقیقت انسان و تحول‌بخشی به فهم و ادراک سالک است. ایشان با مقایسۀ زیارت‌های پررنج گذشتگان، بیان ولایت در نگاه عرفا، و نقش اولیای الهی در رساندن انسان به معرفت، توضیح می‌دهند که گریه و عزاداری وقتی ارزش دارد که سالک را از ظاهر حادثه عبور دهد و به ولایت امام علیه‌السلام نزدیک کند. همچنین با ذکر شواهدی از سیره علامه طهرانی و اصحاب حقیقی ولایت مانند حضرت اباالفضل، نشان می‌دهند که حقیقت عاشورا یک واقعه تربیتیِ همیشه زنده است که هدف آن تغییر جوهر فهم انسان است، نه صرفاً تأسف بر مصیبت‌ها.

حقیقت متعالی سیدالشهدا از نگاه اهل معرفت

توضیحات:

در این جلسه آیت‌الله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی رضوان الله علیه به تبیین حقیقت متعالی سیدالشهدا پرداخته و بیان می‌کنند که عظمت امام حسین علیه‌السلام منحصر در مصیبت کربلا نیست، بلکه رسالت آن حضرت زنده‌کردن حقیقت انسان و تحول‌بخشی به فهم و ادراک سالک است. ایشان با مقایسۀ زیارت‌های پررنج گذشتگان، بیان ولایت در نگاه عرفا، و نقش اولیای الهی در رساندن انسان به معرفت، توضیح می‌دهند که گریه و عزاداری وقتی ارزش دارد که سالک را از ظاهر حادثه عبور دهد و به ولایت امام علیه‌السلام نزدیک کند. همچنین با ذکر شواهدی از سیره علامه طهرانی و اصحاب حقیقی ولایت مانند حضرت اباالفضل، نشان می‌دهند که حقیقت عاشورا یک واقعه تربیتیِ همیشه زنده است که هدف آن تغییر جوهر فهم انسان است، نه صرفاً تأسف بر مصیبت‌ها.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00

حقیقت متعالی سیدالشهدا از نگاه اهل معرفت

9
  • امام‌حسین علیه‌السلام برای احیای حقیقتِ متکاملۀ انسانی آمده است

  • امام‌ حسین اینجا نیست؛ یک‌میلیاردم از میلیاردم از میلیاردم از میلیاردمِ امام‌حسین الآن آنجاست. امام‌حسین با ذرّه‌ذرۀ سلول‌های ما همنشینی دارد و توأم است. التفات کردید؟ امام‌حسین آنجا نیست و امام‌حسین برای گریه کردن نیامده که ما بیاییم برای امام‌حسین گریه کنیم؛ امام‌حسین برای ایجاد و احیای حقیقتِ متکاملۀ انسانی آمده است. حضرت، آن حقیقتِ واقعی و حقیقیِ انسان را زنده می‌کند. ما خود را در گرفتاری‌ها و غصه‌ها و مصیبت‌هایی که بر سرِ امام‌ حسین آمده، محدود کرده‌ایم. خب اینها بوده؛ ما نمی‌گوییم نبوده، ولی در همین حد [می‌خواهید بمانید و] پا را از این مسئله فراتر نمی‌گذارید! همین؟! «این امام‌حسین را بگیر، سینه بزن!» خب، چه خبر است؟! تا کِی؟! این امام ‌حسین را جلویت بگذار و گریه کن! خب، بالاخره این گریه کِی باید تمام شود؟! این سینه ‌زدن کِی باید تمام شود؟! این فکرِ ناقص و خامِ ما که ما فقط از امام [حسین] مصیبتش در نظرمان باید بیاید، کِی باید [تمام شود]؟! تا اسمِ امام‌حسین می‌آید [می‌گویند]: «های، چه به سرش آمد!» خب، بابا این یک بُعد از قضیۀ امام‌حسین است؛ امام‌ حسین میلیاردها بُعدِ دیگر دارد؛ یکی‌اش اسارت است؛ یکی‌اش عاشوراست.

  • حضرت اباالفضل حقیقتِ ولایت سیدالشهدا را درک کرده بود

  • راجع به خصوصیت سیدالشهدا و حقیقت ولایتی که آن حضرت به‌دنبالش بود، چقدر مسئله هست؟! دیشب در راه که می‌آمدیم، یکی از همین رفقا و دوستان نشسته بود که من گفتم:

  • «ببین آقا جان! راهِ خدا شوخی ندارد و تعارف هم ندارد. شما از امیرالمؤمنین علیه‌السلام بالاتر چه کسی را سراغ دارید؟ کسی را سراغ ندارید. این امیرالمؤمنین به یک نقلی سیزده پسر داشت، به یک نقلی نوزده تا، به یک نقلی هشت تا یا نُه تا؛ اقوال مختلف است. حالا امام‌حسن و امام‌حسین حسابشان جداست. از میانِ اینها یکی حضرت اباالفضل درآمد؛ یکی حضرت اباالفضل شد. چرا؟ چون حضرت اباالفضل نزدیک‌ترین افراد به برادرش سیدالشهدا بود. نزدیک‌تر [نه یعنی] اینکه هر روز بیاید در بزند: «سلام‌علیکم؛ چه کار دارید؟ پنیر می‌خواهید؟ سبزی می‌خواهید؟ چیزی بیاورم؟» نه! نزدیک‌تری که او آن حقیقتِ ولایت و حقیقتِ امامتِ حضرتِ سیدالشهدا را درک کرده بود. بقیۀ برادران حضرت اباالفضل که سه نفر دیگر بودند، درک نکرده بودند و بقیۀ برادرهای امام‌ حسین این مسئله را درک نکرده بودند. محمد‌ بن ‌حنفیه به امام ‌حسین اعتراض می‌کند: «شما برای چه می‌خواهید بروید؟ سرزمین پر از دشمن است؛ همه‌جا دشمن است؛ همه‌جا این‌طور است؛ رفتن ندارد.» حضرت می‌فرماید: «باید بروم.» حتی حضرت او [محمدبن‌حنفیه] را در مدینه وصی خودشان می‌کنند. بعد سؤال می‌کند: «خب این زن‌ و بچه را برای چه می‌بری؟» که حضرت دیگر [در] اینجا می‌فرمایند: «إنَّ اللهَ شاءَ أن یَراهُنَّ سَبایا.» راجع به خودشان می‌فرمایند: «إنَّ اللهَ شاءَ أن یَرانی قَتیلًا؛ مشیّتِ خدا تعلق گرفته که ما به شهادت برسیم، کشته بشویم.» گفت: «خب زن ‌و بچه چه؟» [می‌فرمایند:] «خدا می‌خواهد اینها اسیر باشند دیگر.» اینجا دیگر محمدبن‌حنفیه ساکت می‌شود و الاّ اینجا باز رها نمی‌کرد؛ یعنی چون می‌داند امام‌ حسین دیگر از خودش دروغ نمی‌گوید و الاّ اگر می‌دانست که امام ‌حسین نظرش این است [می‌گفت]: «الآن می‌رویم، نظرش را برمی‌گردانیم! این حرف‌ها چیست؟!» امام ‌حسین بندۀ خدا گیر افتاده، نمی‌خواهد بگوید: «نظرِ من همان نظرِ خداست.» اگر بخواهد این را بگوید، گیر می‌افتد؛ [محمدبن‌حنفیه] رهایش نمی‌کند. [امام حسین] می‌گوید: «خدا گفته»؛ این را بگوییم و از این سؤال‌ و جواب راحت شویم! و الاّ اگر بیاید بگوید: «نظرِ من تعلق گرفته که من باید کشته باشم»، [می‌گویند:] «اِ؟! نه بابا، این حرف‌ها چیست؟ [این] حرف‌ها را بگذار کنار. کجا اِ؟ مگر کسی خودش را به کشتن می‌اندازد؟! مگر [کسی] خودش را به هلاکت می‌اندازد؟!»

/ 0