خود را بشناس تا خدا را بشناسى
9وجه چهارم: روح بر جسد اطّلاع دارد، دلالت میکند که خدای علیّ أعلیٰ هم بر عالَم علم دارد.
وجه پنجم: استیلاء روح بر بدن، این دلالت میکند بر استواء و استیلاء خدا بر عالَم خلق.
وجه ششم: تقدّم روح بر بدن و بقاء روح بعد از بدن، دلالت میکند بر تقدّم خدا و بقاء خدا بر عالم، یعنی: بر ازلیّت و ابدیّت خدا.
وجه هفتم: علم نداشتنِ به کیفیّت روح دلالت میکند، بر اینکه انسان نمیتواند به حقیقت خدا احاطه پیدا کند.
وجه هشتم: عدم علم به محلِّ روح در جسد، یعنی: ما نمیدانیم روحمان کجای بدنمان است، دلالت میکند که برای خدا هم مکانی از عالم نیست، خدا دارای مکان نیست.
وجه نهم: همینطوری که ما نمیتوانیم روح و نفس خود را مسّ کنیم و به او برسیم دلالت میکند، که خدا را هم نمیتوانیم مسّ کنیم، به خدا هم نمیتوانیم برسیم.
وجه دهم: همینطوری که ما روح را نمیتوانیم ببینیم، دلالت میکند خدا را هم نمیتوانیم ببینیم.“
این عبارت را مجلسی از خودش ذکر نکرده، از قول بعضی از علماء ذکر کرده است. و محصّل در این فقرات اخیر این است که: انسان همینطوری که به کیفیّت روح نمیتواند برسد و علم به محلّ روح ندارد و روح را نمیتواند مسّ کند و ببیند، خدا را هم نمیتواند به محلّش علم پیدا کند و به او راه پیدا کند و به مقامِ لقاء و مشاهدۀ او برسد و به إنّیّت و حقیقتِ پروردگار، علم و اطّلاع پیدا کند؛ مفاد قول بعضی از علماء اینطور است.
تفسیر غلط برخی علماء از روایت «مَن عرَفَ نَفسَه فقَد عرَف ربَّه«
و لذا بعضیها گفتند: اصلاً این روایتِ ”مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّه“ معنایش این است که: «خودت را که نمیتوانی بشناسی، خدایت را هم نمیتوانی بشناسی»؛ ”مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّه“ «آن کسیکه خودش را بتواند بشناسد خدا را میتواند بشناسد»؛ پس انسان که خودش را نمیشناسد، بداند که خدا را هم نمیتواند بشناسد.

