تعظیم بزرگان و نقد محترمانه
14[به ایشان] میگفتند: آقا، اینها بچّههای خودتان هستند!
میگفتند: «خُب بچّههای خود من باشند، اولاد پیغمبرند! من اولاد پیغمبر را بایستی که محترمانه صدا کنم! حالا بچّههای خودم باشند، باشند!»
و اینها مطالبی نیست که بخواهند خودشان را تصنّعاً وادار به آن کنند! اصلاً در مقامی از مَکرمَت و بزرگی هستند که افراد دارای ربط را محترم و بزرگ میشمارند.
آقای حدّاد میگفتند:
یکمرتبه مرحوم آقای قاضی به کربلا مشرّف شدند و تشریف آوردند به منزل ما، و یک دستمال ابریشمی از جیبشان درآوردند، و دستمال را بوسیدند و گفتند: «سیّد هاشم، میدانی این دستمال را چه کسی به من داده؟» گفتم: چه کسی داده؟ گفتند: «سیّد مرتضی کشمیری به من داده!»
سیّد مرتضای کشمیری بیست، سی سال پیش از آن زمان فوت کرده بود. پیرمردی صاحب مکاشفه و مرد خیلی خوب و نازنینی بود؛ و اتّفاقاً از عرفان و اینها هم هیچ خبر نداشت، فقط یک آدمِ پاکِ مقدّس ساده و اهل
مکاشفه بود. ولی مرحوم قاضی میگفتند: «چون من خدمت آن بزرگ بودم و ایشان این دستمال را به من داده است، لذا من این را محترم نگه داشته و همیشه در جیبم نگه میدارم و میبوسم و به آن تبرّک میجویم.»1
احترام مرحوم قاضی به حرم سیّدالشّهداء علیه السّلام و زوّار آن حضرت
مرحوم آقای حدّاد ـ رحمة الله علیه ـ میگفتند:
آقای قاضی ـ رضوان الله علیه ـ هر وقت کربلا میآمدند، شبها میرفتند در صحن میخوابیدند! خُب آنجا غالباً هوا گرم است و میشود در صحن خوابید. مرحوم قاضی میگفتند: «من در وجب به وجبِ صحن کربلا خوابیدهام! یک وجبش پیدا نمیشود که من نخوابیده باشم!» (یعنی در مدّتی همینطور تمام صحن را دور زده بودند، که ایشان گفتهاند: من در همۀ این صحن خوابیدهام!)
خُب این تواضع، تواضع به چیست؟ آن هم در صحن! میگویند که: آقا تو آیة الله و مرجع تقلید و فلان و فلان هستی، برو در مسافرخانه، آمدهای در صحن میخوابی؟! پیش زنها و مردهای عرب و پیش بچّهها و... !
- جهت اطّلاع بیشتر بر احوالات مرحوم سیّد مرتضی کشمیری رجوع شود به مهر تابان، ص ٣٢٣؛ مطلع انوار، ج ٢، ص ٤٥ ـ ٥٠.

