
هدایت تكوینى و تشریعى ائمّه علیهم السّلام
رابطه بین هدایت وولایت
هدایت تكوینى و تشریعى ائمّه علیهم السّلام
15امام علیه السّلام میفرمایند که: کیفیّت راهنمایی و هدایت بدست من و شما دیگر نیست، آن بدست ولیّی است که او هر طور که تشخیص میدهد انجام میگیرد. یک وقتی ولیّ میخواهد شخص را به خود جذب کند، میگوید: باید باشی!
اطاعت نکردن از دستورات استاد موجب توقف سیر و سلوک
مرحوم قاضی -رضوان الله علیه- شاگردان بسیاری داشتند. بعضی از شاگردان ایشان که در خدمت مرحوم قاضی تلمّذ میکردند، اینها خواستند بیایند ایران و ایشان صلاح ندیدند ولی در عین حال آنها آمدند و ایشان فرموده بودند که: رفتن او در این شرایط به صلاح او نیست. چرا؟ یعنی این شخص الآن در یک خصوصیّتی قرار دارد، در یک کیفیّتی از تربیت قرار دارد، که به من احتیاج دارد، به مصاحبت و مُرافقت من احتیاج دارد، ترک کردن او در این شرایط به ضررش خواهد بود؛ و ما میبینیم [که او] میآید و در همان مرحله توقّف میکند و میایستد و دیگر رشد نمیکند. اما همین ایشان به سیّد حسن مسقطی میفرمایند که: تو برو! به هرجا میخواهی بروی، برو؛ به هرجا که بروی فرق نمیکند. او آن طور است و این اینطور است، او را نمیشود با این قیاس کرد، این را هم نمیشود با او قیاس کرد؛ دو کیفیّت خاص و دو طریق متفاوت [هستند]. خداوند متعال شرایط متفاوتی را در این عالم برای افراد قرار میدهد؛ عمده این است که ما خود را در هر شرایطی در اختیار مشیّت پروردگار قرار بدهیم، این مهم است، مسئله این است. لَعلَّ اینکه این شرایط الآن در این نوع خصوصیّت به نفع انسان باشد و اگر انسان غیر از این شرایط را بپذیرد، برای او مطلوب نباشد.
یک روز -من یازده، دوازده ساله بودم- چند نفر از رفقا ظاهراً شب نوزدهم یا بیست و یکم ماه مبارک بود، آمده بودند در همین منزل خیابان شهباز و آهنگ. اوّل ما در آنجا بودیم بعد رفتیم در جای دیگر. رسم مرحوم آقا این بود که در شبهای قدر نه افطاری جایی میرفتند و نه اینکه کسی را قبول میکردند و میپذیرفتند. دأب ایشان اینطور بود؛ چون بعد میرفتند مسجد و تا نزدیک سحر در مسجد بودند و همان صد رکعت نماز و ادعیه و زیارت در شبهای قدر بود و خودشان هم صحبت میکردند. تقریباً صحبتشان بعضی از اوقات بیش از دو ساعت طول میکشید؛ با روضه و آن ذکر مصیبتی که همان ذاکر میکرد و مراسم بعد و شاید بیش از دو ساعت طول میکشید. لذا ایشان شبهای قدر را جایی نمیرفتند و کسی را هم نمیپذیرفتند. یادم است یک وقت باران میآمد و چند تا از رفقا آمدند در آنجا شب بیست و یکم بود یا نوزدهم که ایشان را ببینند. ایشان هم در اندرونی بودند و به من فرمودند: برو به اینها بگو که فلانی ملاقات ندارد. من آمدم و گفتم. چهار نفر بودند یا پنج نفر بودند، گفتم که: ایشان میگویند من ملاقات ندارم. سه، چهارتای اینها گفتند: بسیار خوب برمیگردیم. یکی از اینها گفت، نه! بگوید ما ملاقات نداریم، ما باید در منزل برویم و ایشان را زیارت کنیم. ما این همه راه آمدیم و برای اینکه ایشان را زیارت کنیم و اگر شده حتّی یک نگاهی هم به جمال ایشان، به صورت ایشان بیندازیم، برای ما کفایت میکند و این شخص آمد در منزل، زمستان هم بود، آمد و زیر کرسی نشست -آن موقع کرسی بود، دیگر اینها ور افتاده است- ایشان هم ظاهراً رفته بودند حمام برای غسل شب قدر استحمام کرده بودند، آمدند و نشستند پیش ایشان و یک نیم ساعتی هم حتّی صحبتی شد و مطلبی ردّ و بدل شد و آن شخص هم آمد بیرون و خوش و خندان و کامیاب از ملاقات با ایشان و آمد به طرف منزلش که بعد آماده بشود برود مسجد. دو، سه سال از این قضیّه گذشت، ما از آن منزل به منزل دیگری در خیابان هدایت منتقل شدیم. کمکم حالاتی برای این شخص پیدا میشود و در افکارش و در اطوارش مسائل و مشکلاتی پیدا میشود و شروع میکند کمکم از آقا فاصله گرفتن، تا اینکه این اطوار و این ادوار به مرحله و به یک موقعیّتی میرسد که بهطور کلی او را از مرحوم آقا جدا میکند و حالات شیطانی برایش پیدا میشود و بسیار اوضاعش به هم میریزد که حالا من دیگر بیشتر توضیح نمیدهم؛ خلاصه بهطور کلی منقطع میشود و یک حجاب بسیار رادع و مانعی بین او و بین ایشان ایجاد میشود. عرض کردم دو، سه سال وقتی از این قضیّه میگذرد و ما منتقل میشویم، یک روز مرحوم آقا داشتند با این دو سه نفر که اتفاقاً آن شب آمده بودند صحبت میکردند، من هم در آنجا بودم. میگفتند و میخندیدند و فلان... در این موقع یاد آن شخص به میان میآید، که فلانی رفته و از او دیگر خبری نیست. مرحوم آقا میفرمایند: آنچه که مهمّ است در این راه، مسئله، مسئله اطاعت است؛ این مهم است؛ اطاعت در اینجا کار ساز است. آقای فلان! یادتان میآید سه سال پیش، یک شب بارانی شما و ایشان و ایشان به اتّفاق آن شخص آمدید در آنجا و من پیغام دادم به آقا سیّد محسن که به شما بگوید من وقت ندارم، مجال ندارم؟! شما اطاعت کردید و برگشتید، آن آمد تو و ما را زیارت کرد، از همانجا افول او شروع شد و رسید به آن جائیکه بهطور کلّی قطع شد! البتّه دوستان قدیمی ما میدانند منظور من کیست. مسئله دیدن نیست جان من، همین دیدن ممکن است رابطه را قطع کند. مسئله اطاعت است.
