امكان طىّ طریق، قبل از وصول به ولىّ الهى
20بنابراین امامت أمیرالمؤمنین نیاز به وصایت ندارد، و اگر پیغمبر این كار را در روز غدیر خم انجام داد به جهت این بود كه حجّت را بر مردم تمام كند. و إلّا اگر پیغمبر اصلًا این كار را نمیكرد، ما باید به مدینه میرفتیم و با چند سؤال از طرفین معلوم میشد كه كدام یك از آن دو امام هستند.
و اینجاست كه به خوبی روشن میشود كه در این اشكال چه مغلطهای در كار است؛ مسأله تشبیه نمودن امام و ولی به وصی ظاهر از جمله سخیفترین مسائلی است كه ممكن است مطرح شود. زیرا همانگونه كه گفته شد مسأله امامت و ولایت مربوط به مقام ثبوت است و اصلًا نیازی به وصایت آن هم به صورت مخفیانه، به یك نفر ندارد.
امام آن كسی كه اگر حتّی به یك نفر هم نگفته باشند، خودش حقیقت خود را در دلها جا میاندازد و هیچ نیازی به وصایت از امام قبل ندارد؛ و إلّا ولی و امام نیست.
دستگیری امام كاظم از مردی كه بعد از امام صادق علیهماالسّلام متحیر بود
حضرت امام صادق علیهالسّلام از دنیا رفتهاند و مردم متحیرند كه چه كنند؛ بعضی میگویند دیگر امامت تمام شد و بعضی مضطرب، ناگهان میبینند مردی به آنها اشاره میكند كه بیائید! آنها میترسند، و خیال میكنند كه او جاسوس خلیفه است و حرفهای آنان را شنیده است؛ زیرا در آن زمان، موقعیت بسیار خطیری بود. به هر حال، آن فرد آنها را به طرف خانه حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام میآورد، حضرت چند نفر را به داخل منزل دعوت كرده و از گفتگوی آنها در مورد امام بعد از حضرت صادق خبر میدهند و سپس میفرمایند: حال، هر چه میخواهید از من سؤال كنید!1
آیا حضرت امام صادق علیهالسّلام به این افراد فرموده بودند كه بعد از من به فرزندم امام كاظم مراجعه كنید؟! و آیا اینها به توصیه مخفیانه امام صادق به سراغ حضرت موسی بن جعفر رفتند، یا اینكه اینها اصلًا از امامت آن حضرت خبر نداشتند؟!
- الكافى، ج ١، ص ٣٥١، با اختلاف؛ الخرائج و الجرائح، ج ١، ص ٣٣١:
« و منها: ما رُوى عن هشام بن سالم، قال: كنتُ أنا و محمّدُ بن النعمان صاحبُ الطّاق بالمدينة بعدَ وفاةِ جعفرٍ عليه السّلام و قد اجتمعَ الناسُ على عَبدالله ابنِهِ. فَدَخلنا عليه و قُلنا: الزّكاةُ فى كم تَجِبُ؟!
قال: فى مِائتى درهم خمسةُ دراهمَ.
فَقُلنا: ففى مائة؟
قال: درهمان و نصفٌ.
فخرجنا ضُلَّالًا فقعدنا باكين فى موضع نقول: إلى مَن نرجعُ إلى المُرجئة إلى المعتزلة إلى الزيدية؟ فنحن كذلك إذ رأيتُ شيخًا لا أعرِفُه يومئُ إلى، فَخفتُ أن يكون عَينًا من عيون أبىجعفر المنصور؛ فإنّه أمَرَ بضرب رقابِ مَن يجتمع على موسى عليه السّلام و قَتلِه إن اجتمعوا عليه. فقلتُ للأحول: تَنَحَّ لا تُهلك؛ فإنّى خائف على نفسى. و تبعتُ الشيخ حتّى أخرجنى إلى باب موسى عليه السّلام و أدخلنى عليه.
فلمّا رآنى موسى عليه السّلام قال لى ابتداءً منه:" إلى إلى! لا إلى المرجئة و لا إلى المعتزلة و لا إلى الزّيدية!"
فقلتُ: مضى أبوك!
قال:" نعم!"
قلتُ: فمَن لنا بعدَه؟ قال:" إن شاء اللهُ أن يهديك هداكَ!"
فقلتُ فى نفسى: لم أحسن المسألة فقلتُ: و عليك إمامٌ؟
قال:" لا!"
فدخلنى هَيبةٌ له، قلتُ: أسألكَ كما سألتُ أباك؟
قال:" سَل تُخبَر، و لا تُذِعْ فإن أذعتَ فهو الذّبح!"
فسألتُه فإذا هو بَحرٌ لا ينزَف! قلتُ: شيعةُ أبيك ضُلّالٌ فأدعوهم إليك؟
قال:" مَن آنستَ منه الرّشدَ".
- الكافى، ج ١، ص ٣٥١، با اختلاف؛ الخرائج و الجرائح، ج ١، ص ٣٣١:

