اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

حقیقت دنیا

0
عنوان بصری
ورد و ذکر
نسخه عربی

حقیقت دنیا

3
  • به‌عنوان‌مثال شخصی كه داعیه رسیدن به حكومت و سلطنت دنیا را دارد، از هر وسیله‌ای كمك می‌گیرد تا به این مهم برسد؛ به‌عنوان مقدمه رقبای خود را كنار زده و افرادی را با فتنه و فریب به‌دور خود جمع می‌كند و برای جلب نفوس، به‌دور خود اموالی را جلب می‌نماید.

  • انگیزه امیرالمؤمنین از حیازت فدك‌

  • چرا از امیرالمؤمنین علیه‌السّلام فدك را گرفتند؟1 چون فردی كه پول ندارد و بی‌مایه است، كسی دورش جمع نمی‌شود. عوام نیاز به شیرینی و اموری دارند كه بتواند دنیای شهوانی و مسائل مطابق با نفس آنها را تأمین كند. ابوبكری كه هیچ در بساط ندارد و دستش از صفات حسنه و ارزش عقلی و اجتماعی و اخلاقی تهی است، با چه جاذبه‌ای می‌تواند بر اریكه خلافت تكیه زند؟ مردم كه عاشق چشم و ابروی پیرمردی نیستند كه تنها هنرش این بوده كه پدرزن پیغمبر بوده است، و حتی علمی هم ندارد تا افرادی كه به‌دنبال عقل و فهم هستند به‌جهت وِزان علمی‌اش بخواهند تا اندازه‌ای از او استفاده كنند.

  • حكایتی پیرامون درماندگی ابوبكر از پاسخ به اهل‌كتاب‌

  • این قضیه در روایتی در ارشاد شیخ مفید آمده است:

  • مردی از علمای یهود نزد ابوبكر آمد و به او گفت: «آیا تو خلیفه پیغمبر این امت هستی؟»

  • نامه ابوقحافه به فرزندش ابوبكر در علت عدم بیعت با وی (ت)

  • گفت: «بله. (راضی نبودیم ولی بالاخره تكلیف شرعی بود و چاره‌ای نداشتیم؛ مردم اصرار كردند و ما را به‌جای پیغمبر نشاندند، و اگر قبول نمی‌كردیم كسی نبود این بار را از زمین بردارد!2 از این قبیل توجیهاتی كه‌تكرار مكرّرات شده و همه یاد گرفته‌اند.)»

  • یهودی گفت: «ما در تورات این‌طور یافته‌ایم كه جانشینان پیغمبران داناترین افرادِ امتشان هستند؛ حال از تو سؤالی دارم: به من خبر بده كه خدا كجاست؟»

  • ابوبكر گفت: «خدا در آسمان بر فراز عرش است.»3

  • عالم یهودی گفت: «بنا بر این كلام، من زمین را از خدا خالی می‌بینم و او در مكانی هست و در محلّ دیگری وجود ندارد!»

    1. تفسير القمى، ج ٢، ص ١٥٥.
    2. امام‌شناسى، ج ٨، ص ٢١٣:
      « در احتجاج طبرسى* آمده است: چون ابوبكر به خلافت انتخابى رسيد، پدرش ابوقُحافه در طائف بود. ابوبكر نامه‌اى به پدرش به اين عنوان نوشت:
      مِن خليفةِ رسولِ اللهِ إلى أبى قُحافَةَ: أمّا بَعدُ، فإنَّ النّاسَ قَد تَراضَوا بى؛ فإنّى اليَومَ خليفةُ اللهِ! فَلَو قَدِمتَ عَلَينا كانَ أقَرَّ لِعَينِك!
      " از خليفه رسول خدا به‌سوى ابوقحافه: اما بعد، به‌درستى‌كه تمام مردم به حكومت من راضى شده‌اند، و بنابراين من امروز خليفه خدا هستم! اگر تو به‌سوى ما بيايى موجب سرور و شادمانى و تازگى و خنكى چشم تو خواهد بود."
      چون نامه را ابوقحافه قرائت كرد به رسول گفت:" چه مانع شد كه على را خليفه نكردند؟!" رسول گفت:" او جوان بود، و كشتارش در قريش و غيرقريش بسيار بود، و ابوبكر سنّش از او بيشتر است."
      ابوقحافه گفت:" اگر خلافت به سن است، من به خلافت سزاوارترم كه پدر او هستم. آنها به على ظلم كردند كه حقّ او را ربودند؛ و پيغمبر براى على بيعت گرفت و ما را امر كرد كه با على بيعت كنيم."
      آنگاه نامه‌اى به اين عنوان در پاسخ نوشت:
      از ابوقحافه به‌سوى پسرش ابوبكر: اما بعد، مكتوب تو به من رسيد؛ من آن را نامه احمقى يافتم كه بعضى از آن بعض ديگر را نقض مى‌كرد. يك بار مى‌گويى:" خليفه رسول خدا" و يك بار مى‌گويى:" خليفه خدا" و يك بار مى‌گويى:" مردم به من راضى شده‌اند"!
      اين امر، امرى است كه بر تو ملتبس شده است! داخل در امرى مشو كه خروج از آن فردا براى تو سخت باشد، و عاقبت آن در روز قيامت، آتش و ندامت و ملامت نفس لوّامه در موقف حساب باشد. براى هريك از امور، مدخل و مخرج خاصى است كه از آن مدخل بايد داخل شد و از آن مخرج بيرون رفت؛ و تو مى‌دانى كه در امر خلافت چه كسى بر تو اولويت دارد! خداوند را مراقب باش به‌طورى‌كه تو او را مى‌بينى و صاحب ولايت را وامگذار! چون اگر امروز خلافت را ترك كنى براى تو آسان‌تر و سالم‌تر است.»
      اينها همه بازى است؛ خدا نكند كه نعمت بصيرت از انسان منع شود و خداوند افسار انسان را به گردن خودش بيندازد.
      (*) احتجاج (طبرسى) ج ١، ص ١١٥.
    3. او اين آيه قرآن كه مى‌فرمايد (الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‌)* را خوانده، منتهى نمى‌فهمد كه معناى عرش چيست؛ خيال مى‌كند عالَم عرش از نظر مكانى آن‌قدر بالا قرار گرفته است كه چشم انسان به آن نمى‌رسد. عرش در همين عالم و در همين جايى است كه ما هستيم؛ آن‌وقت او تصور كرده است كه خداوند آن‌قدر بالاست كه از كره زمين و منظومه شمسى گذشته و از كهكشان‌ها هم عبور كرده و به جايى رسيده است كه به آنجا عرش مى‌گويند!
      (*) سوره طه (٢٠) آيه ٥.