اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

دیدگاه توحیدى اهل ذكر

0
عنوان بصری
ورد و ذکر
نسخه عربی

دیدگاه توحیدى اهل ذكر

15
  • فرد بیهوش را هرچه سوزن بزنند و بر او چاقو فرو كنند، هیچ نمی‌فهمد؛ اما وقتی‌كه به‌هوش بیاید و تمام بدنش را سوراخ‌سوراخ و خون‌آلود ببیند، از شدت درد اصلًا نمی‌تواند تحمل كند و دوباره از هوش می‌رود. وقتی‌كه سوزن و چاقو در بدن او فرو می‌رفت، بیهوش بود و حس و ادراك نداشت؛ بصیرت و فكر و تعقل نداشت؛ فقط یك محور را می‌دید و هرچه گفتند این مطالب حق است، سرش را پایین انداخت و توجه نكرد تا اینكه «ناگهان بانگی برآمد خواجه مُرد.»1

  • باری، این حقیقت دنیا و حقیقت ذكر است؛ رسول خدا صلّی اللَه علیه و آله و سلّم می‌فرماید: وإنَّ لِرَبِّكُم فى أيّامِ دَهرِكُم نَفَحاتٍ ألا فَتَعَرَّضوا لَها و لا تُعرِضوا عَنها.2«بدانید كه خداوند متعال در روزگار عمر شما نفحات و نسیم‌هایی دارد؛ متوجه باشید كه خود را در معرض آن جذبات و نفحات قدسی قرار دهید.»

  • در این دنیا چنین نفحاتی هست كه اگر خود را در معرض آن قرار ندهید، می‌گذرد و دیگر برنمی‌گردد؛ حال اگر بعداً بهره دیگری پیش آید، مربوط به همان موقع است و این نصیب گذشته است.

  • یك چشم زدن غافل از آن شاه مباشیم***شاید كه نگاهی كند آگاه نباشیم‌
  • إن‌شاءاللَه خداوند توفیق اطاعت و بندگی و سرسپردگی و بینش و بصیرت و ازخودگذشتگی و به او پیوستگی را به همه ما عنایت بفرماید و ما را در تحت مقام ولایت عظمی و مطلقه امام زمان‌ عجّل اللَه تعالى فرجَهُ الشّريف‌ از هر انحرافی مصون و محفوظ بدارد! دست ما را از دامان اهل‌بیت و اولیاء كوتاه مگرداند؛ در دنیا از زیارت آنها و در آخرت از شفاعتشان محروم مفرماید!

  •  

  • اللَهمّ صَلّ على محمّدٍ و آل محمّد

    1. حيات جاويد، ص ١٦٦، تعليقه ٣:
      « مرحوم والد ما، حضرت علّامه طهرانى- رضوان الله عليه- مى‌فرمود:
      شبى در عالم رؤيا ديدم در بيابانى هستم خشك و سوزان كه تا چشم مى‌ديد خبرى از عمران و آبادى نبود. دراين‌هنگام ديدم شبحى از دور نمايان شد و پيوسته نزديك مى‌شد تا اينكه جلو آمد. ديدم پيرزنى است به غايت ژنده‌پوش كه لباس‌هاى او همه پاره، و چرك و قباحت سراسر وجود او را گرفته است و با عصا لنگان‌لنگان و بيمارگونه و فرتوت و بى‌رمق خود را به من رساند. خوب نظر كردم، ديدم او يكى از نزديك‌ترين اقوام و ارحام من است.
      به او گفتم:" چه كردى كه خود را به اين روز انداختى؟!"
      گفت:" روزگارم را در دنيا به غفلت از ياد خدا و پيروى از آمال نفس امّاره سپرى نمودم ...» و از من طلب مساعدت و استمداد از رهايى چنين روزگارى را داشت.
      من به او گفتم:" هرچه در دنيا تو را نصيحت كردم كه دست از رفتار و كردارت بردارى و به‌كار خود باشى، نپذيرفتى، حال از من درخواست امداد و مساعدت مى‌نمايى؟!"
      بالاخره با اصرار زياد او، دست در جيب لباس كردم و ديدم يك دانه نخودچى در جيبم هست؛ آن را بيرون آوردم و به او دادم. او رو كرد به من و گفت:" همين؟!" گفتم كه:" چيز ديگرى ندارم." و او هم پشت به من كرد و عصازنان دور شد.
    2. رساله لبّ‌اللباب، ص ٢٤.