لزوم شرعى ذكر براى حركت سالك به سوى مبادى كمالیّه
12ضرورت ابتلاء و تمرین در تربیت نفس بشر
خصوصیت نفس بشر چنین است كه به همان مقدار كه به ابتلاء نیازمند است، به كار و زحمت احتیاج دارد. اگر نفس انسان مانند مخزن بنزینی بود كه با یك جرقه شعلهور میشد، دیگر نیاز نبود كه برای روشن شدن مُدام كبریت زده شود. یك ماشین فرسوده در زمستان سرد با یك استارت روشن نمیشود، ولی یك ماشین نو با باتری نو و دستنخورده با اولین استارت روشن میشود؛ وضعیت ما، وضعیت ماشینی است كه با این دنیا آغشته شده و از تهیؤ و آمادگی دور گشته است.
من مَلك بودم و فردوس برین جایم بود *** آدم آورد در این دیر خرابآبادم1 هرچه بر سر ما میآید از خوردن آن گندمی است كه ما را به این دنیا مبتلا كرد.
منبسط بودیم و یك جوهر همه *** بیسر و بیپا بُدیم آن سر همه یك گهر بودیم همچون آفتاب *** بی گِره بودیم و صافی، همچو آب چون به صورت آمد آن نور سره *** شد عدد چون سایههای كنگره كنگره ویران كنید از منجنیق *** تا رود فرق از میان این فریق2 در آن عالم كسی به كسی كاری نداشت؛ كسی از كسی طلبی نداشت؛ چك، سفته، دادگاه، زندان، مِلك من و تو و وكیلی وجود نداشت؛ غیر از خوشی، خرّمی، یكرنگی، انفاق، ایثار و جود، هیچ نبود.
سخن انسان از مال من و تو، ریاست من و تو، سلطنت من و تو، در این دنیا پیدا شد و بعد با سنگاندازی، تهمت، دروغ و كلك در مقام بهدستآوردن ملك و سلطنت دیگران برآمد، درحالیكه خداوند به او مالی عنایت فرموده كه برای او و خانوادهاش تا آخر عمر كافی است.
باری، حالِ ما از جهت میزان آغشته و مخلوط شدن با این دنیا نظیر آن ماشین فرسوده و خراب است؛ بعضی از افراد با یك هُل دادن به حركت میافتند و بعضی دیگر را هرچه هُل بدهند مانند ستون به زمین چسبیدهاند و اصلًا حركت نمیكنند. ما به دنیا و زخارف آن از یك ستون هم بدتر چسبیدهایم و فقط خداوند علّامالغیوب و ستّارالعیوب میداند كه در پنهان چه خبر است!
- ديوان حافظ، غزل ٣١٧.
- مثنوى معنوى، دفتر اول.

