حقیقت علم حصولى و حضورى
11انكشاف مظاهر تجلی باطنی حق برای حضرت موسی، سبب ملاقات او با حضرت خضر
البته به بیانی دقیقتر، در جریان رود نیل، موسی خود آن كار را انجام داده است ولی خبر و آگاهی ندارد؛ لذا در اینجا خدا او را به نزد خضر میآورد تا متوجه حقیقت مطلب شود كه ممكن است غیر از آنچه تو ادراك میكنی حقایق دیگری هم باشد؛ فعل ما فقط از یك طریق تحقق پیدا نمیكند، بلكه طرق مختلفی دارد؛ بیا و مرتبه علم حضوری را نیز ببین و فقط به خود و وضعیت خود نگاه مكن!
شرح علم حضوری خضر در آثار حافظ و مولانا
علیكلّحال، علم حضوری خضری از اشتباه محفوظ است. حافظ در اشعار خود بسیار به این مسئله میپردازد؛ مثلًا میفرماید:
قطع این مرحله بیهمرهی خضر مكن *** ظلمات است، بترس از خطر گمراهی1 و نیز شعرای دیگر نیز راجعبه این مسئله مطالبی دارند؛ مولانا راجعبه جریان
طوفان نوح و حضرت خضر مطالب بسیار عالی و راقی دارد.2
تنوع كیفیت نزول تقدیر الهی از عالم امر
باری، كیفیت نزول تقدیر الهی در عالم بسیار مختلف است و تمام افرادی كه در عالم هستند در این مجرا قرار دارند كه این خود بحث دیگری است.
ضرورت علم حضوری خضری برای استاد طریق
علیایحال، از آنچه گذشت متوجه میشویم كه برای دستگیری و هدایت طریق، انسان فقطوفقط به راهی اطمینان و اعتماد صددرصد دارد كه راهبر و دستگیر، به علم حضوری خِضری رسیده باشد كه دیگر در آن اشتباهی نیست.3
امیدواریم كه با اراده خداوند متعال این حقایق در ما جنبه حضوری پیدا كند! ما را با حقایق و معارفی كه بهواسطه ائمّه علیهمالسّلام گسترش پیدا كرده همنشین نیكو قرار دهد! سرّ و سویدای ما را با آنچه از بزرگان نقل شده است آشنا گرداند! و الّا صِرف خواندن و بیان مطالب نمیتواند بهنحو كافی و عالی برای ما مفید باشد.
امیدواریم كه خداوند متعال همیشه دست ما را بگیرد! قلب ما را در همان مرتبه از شهود و یقین قرار دهد كه اولیای خود را در آن مرتبه قرار داد و موفق گردانید.
- ديوان حافظ، غزل ٤٨٨.
- مثنوى معنوى، دفتر اول، ص ٧٠:
آن پسر را كش خَضِر بُبْريد حلق *** سرّ آن را درنيابد عامِ خلق
آنكه از حق يابد او وحى و خطاب *** هرچه فرمايد بوَد عين صواب
آنكه جان بخشد اگر بُكشَد رواست *** نايبست و دست او دست خداست
همچو اسماعيل پيشش سر بنه *** شاد و خندان پيش تيغش جان بده
تا بماند جانْتْ خندان تا ابد *** همچو جانِ پاك احمد با احد
عاشقان جام فرح آنگه كشند *** كه بهدست خويش خوبانْشان كشند
شاه آن خون از پى شهوت نكرد *** تو رها كن بدگمانى و نبرد
تو گمانى كردى كه كرد آلودگى *** در صفا غِش كى هِلَد پالودگى
بگذر از ظن خطا اى بد گمان *** إنّ بعضَ الظنّ إثمٌ آخر بخوان
گر نبودش كار از الهام اله *** او سگى بودى دراننده نه شاه
پاك بود از شهوت و حرص و هو *** انيك كرد او ليك نيك بدنما
گر خَضِر در بحر كشتى را شكست *** صد درستى در شكست خِضْر هست
وهم موسى با همه نور و هنر *** شد از آن محجوب، تو بىپر مپر
آن گل سرخ است تو خونش مخوان *** مست عقل است او تو مجنونش مدان - مثنوى معنوى، ص ٧٨:
چون گرفتى پير، هين تسليم شو *** همچو موسى زير حكم خضر رو
صبر كن بر كار خضر اى بىنفاق *** تا نگويد خضر:« رو! (هذا فِراقُ)»
گرچه كشتى بشكند تو دم مزن *** گر چه طفلى را كشد تو مو مَكن
دست او را حق چو دست خويش خواند *** تا (يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ) برانْد
دست حق ميرانَدَش زندهش كند *** زنده چِه بْوَد؟! جان پايندهش كند!
يار بايد راه را تنها مرو *** از سَرِ خود اندرين صحرا مرو
هر كه تنها نادر اين ره را بُريد *** هم به عون و همت مردان رسيد
دست پير از غايبان كوتاه نيست *** دست او جز قبضه الله نيست

