لزوم سیر ترتیبى مراتب علم پروردگار
9مقصود مرحوم حدّاد از اعتراض به سخن گفتن پیرامون مقام جبرائیل امین
قصد مرحوم حدّاد از این كلام مزاح نیست؛ ایشان میخواهد دو مطلب را تذكر دهد:
مطلب اول: وقتی خداوند متعال در شما استعدادی قرار داده است كه میتوانید به چنین مرتبهای برسید، چرا وقت و عمر و مجالس خود را صرف صحبت در تعینات او میكنید و به خود او نمیپردازید؟! چرا درباره ذات، صفات جمالیه و جلالیه بدون وساطت او و حقایقی كه بلاواسطه از او منشعب میشود و انسان را یكپارچه بهسوی خود میكشاند و از همه تعینات منقطع میكند، صحبت نمیكنید؟!
مطلب دوم: ای بیچارگانی كه راه را گم كردهاید! وجود مرا كه اینجا در كنار شما نشستهام غنیمت بدانید. منِ حدّاد در وضعیتی بهسر میبرم كه جبرئیل نمیتواند به آنجا راه پیدا كند، آنوقت شما نزد من از جبرئیل و امثال او صحبت میكنید؟!
حكایت انصراف توجه شاگردان مرحوم قاضی از ایشان در هنگام مشاهده تصاویر استاد
مرحوم والد رضوان اللَه علیه بهنقل از آقای حاج شیخ عباس قوچانی رحمة اللَه علیه میفرمودند:
شخصی تعدادی از عكسهای مرحوم قاضی را به جلسه ذكر ایشان آورده بود؛ ناگهان شاگردان ایشان برای بهدست آوردن عكسها شروع به دعوا كردند! آن شخص عكسها را به اتاق دیگری برد و همه آنها نیز به آن اتاق رفتند. دراینحال مرحوم قاضی باخنده فرمودند: «مرا كه اینجا نشستهام رها كردهاند و بهدنبال عكس من میروند!»
بازماندن از حقیقت، نتیجه توقف در صورت استاد
كلام مرحوم قاضی بسیار دقیق است؛ این عمل شاگردان و سلّاك سبب توقف در صورت استاد و بازماندن از حقیقت اوست.
حكایت طلب استغفار ابابكر و عمر از مالكبننویره در حضور رسول خدا
این قضیه بلاتشبیه مانند داستان تشرّف مالكبننویره1 به خدمت رسولخداست كه در اینجا فقط از باب مثال عرض میشود:
براءبنعازب نقل میكند: وقتی در محضر رسول خدا نشسته بودیم و بعضی از اصحاب نیز حضور داشتند و رؤسای بنیتمیم كه یكی از آنان مالكبننویره بود خدمت رسول خدا مشرّف شدند و مالك گفت: «بیاموز مرا كه ایمان چیست.»
- امامشناسى، ج ٢، ص ٦٢:
« بارى، چون رسول خدا مالك را براى جمعآورى صدقات و زكوات قوم خود مأمور كرده بودند، چون بعد از رسول خدا به مدينه آمد و خلافت را بر خلاف نصّ رسول خدا و وصيتى كه به او نموده بودند بهدست ابوبكر ديد، چون به قوم خود برگشت از فرستادن صدقات به نزد ابوبكر خوددارى نمود و صدقات را بين قوم خود تفريق نمود. گويد:
فقُلتُ خُذوا اموالَكم غيرَ خائِفٍ *** و لا ناظِرٍ فيما يجىءُ مِنَ الغَدِ
فإن قامَ بِالدّينِ المُحَوَّقِ قائِمٌ *** أطَعنا و قُلنَا الدّينُ دينُ محمّدٍ
مالك گويد:" من به قوم خود گفتم: اموال خود را كه صدقات باشد پس بگيريد و هيچ ترس نداشته باشيد و نه انتظار گزندى كه فردا به شما برسد. سپس اگر به اين دين مخلوطشده با كثافات، صاحب اصلى آن قيام كرد، ما اطاعت نموده و زكات خود را پرداخته و مىگوييم كه دين، دين محمد است."
ابوبكر، خالدبنوليد را مأمور نمود كه با لشكرى به بطاح* بروند و با افرادى كه برخورد مىكنند اذان بگويند و اقامه نماز كنند. اگر آنان نيز اذان گفتند و اقامه نماز كردند با آنها جنگ نكنند و دراينحال از آنها فقط زكات طلب كنند و اگر ندادند فقط به غارت اموال آنها بپردازند و كسى را نكشند، و اگر از اذان و نماز خوددارى كردند آنها را بكشند چه به آتش زدن باشد و چه به غير از آن.
در لشكر خالدبنوليد، ابوقتاده كه اسمش حارث بود و عبداللهبنعمر نيز بودند. لشكر خالد چون به بطاح رسيد كسى را نيافت و لشكر در تاريكى شب بر بنىيربوع كه اقوام مالك بودند شبيخون زده و آنها را در تحت مراقبت گرفتند؛ مالك و ساير اقوامش با خود سلاح برداشتند. خالد و همراهانش گفتند:" چرا سلاح برداشتيد؟" آنها گفتند:" شما چرا سلاح برداشتهايد؟" اينها گفتند:" ما مسلمانيم و تعدّى نمىكنيم." آنها گفتند:" ما نيز مسلمانيم." اينها گفتند:" اگر مسلمانيد سلاح خود را كنار بگذاريد، ما نماز مىخوانيم شما هم نماز بخوانيد." آنها سلاح خود را برداشته و نماز خواندند. دراينحال خالد دستور داد همه را اسير نموده و گردن بزنند. مالكبننويره گفت:" چرا ما را مىكشيد؟ ما مسلمانيم." قتاده و عبداللهبنعمر گفتند:" اى خالد، دست از كشتن مالك بدار، او مسلمان است ما نماز او را ديديم." خالد گفت:" بايد كشته شود." بين قتاده و خالد سخن بالا گرفت و قتاده عهد كرد با خدا كه ديگر در لشگرى كه خالدبنوليد است نرود و تحت لواى او نباشد.
مالك گفت:" اى خالد تو مرا به نزد ابوبكر ببر خود در موضوع ما حكم شود." خالد گفت:" ابداً تو را مهلت نمىدهم."
چشم خالد كه به زوجه مالك افتاده و نام او امّتميم بود و در غايت حسن و جمال بود، دل او را ربوده و قصد زناى با او داشت و كشتن مالك را مقدمه وصول به اين مقصد قرار مىداد. مالك در حضور خالد به زنش گفت:" تو مرا به كشتن دادى و من در راه غيرت و حفظ ناموس بايد كشته شوم." بالاخره آنچه مالك گفت در دل خالد اثرى نكرد؛ مالك گفت:" اى خالد تو براى انجام مأموريت ديگرى آمدهاى كه جرم ما از آن بسيار كوچكتر است."
خالد دستور داد به ضراربنازور كه گردن مالك را بزند؛ او مالك را صبراً كشت، و همان شب خالد با زوجه مالك (امّتميم) همبستر شد و دستور داد سرهاى كشتگان را بهجاى سهپايه زير ديگهاى غذاى خود گذاردند و آتش افروختند. مالك سر بزرگى داشت و بسيار پرمو بود؛ قبل از آنكه آتش او را گداخته كند، بهواسطه سوختن موهاى فراوان، غذا بهجوش آمد و آماده شد. خالد دستور داد تمام زنها را بهعنوان اسارت به مدينه حمل دادند و تمام اموال آنان را غارت نمود.
اين قضيه بر مسلمين بسيار گران آمد. عمر به نزد ابابكر آمده، گفت:" خالد مردم مسلمان را كشته، مالكبننويره را كشته است و با زن مسلمان همبستر شده، و اموال مسلمين را غارت كرده، بايد او را قصاص كنى و حدّ زنا بر او جارى كنى."
چون خالد به مسجد مدينه داخل شد، قبايى در بدن داشت كه مملو از آهن و تير بود و عمامهاى بر سر انداخت كه چوبههاى تير را در آن فروبرده بود. عمر چون چشمش به خالد افتاد، برخاست و چوبهاى تير را از عمامه او بيرون آورده و همه را شكست و گفت:" الان تو را مىكشم و رجم خواهم نمود؛ مرد مسلمان را كشتى و با زن او (زن مسلمان) همخوابگى نمودى؟!" خالد هيچ نمىگفت، چون احتمال مىداد اين نحو تغيرِ عمر ناشى از ميل و رغبت ابوبكر باشد.
چون خالد به ابوبكر وارد شد و مذاكراتى با هم نمودند، ازجمله آنكه گفت:" علت كشتن من مالك را اين بود كه درباره تو چنينوچنان مىگفت." و معتذر بود كه:" مالِك قالَ لِخالدٍ و هو يراجِعُهُ: ما إخالُ صاحبَكم إلّا و قد كانَ يقولُ كذا و كذا." مىگويد:" مالك به من گفت: من از صاحب شما ابوبكر كنارهگيرى نكردم مگر بهعلت آنكه چنينوچنان مىگفت." خالد در جواب او گفت:" أوَ ما تَعُدُّهُ لَك صاحِبًا؛ آيا تو ابوبكر را صاحب خودت نمىشناسى؟!" فلذا امر كردم گردن او را زدند.
ابوبكر خالد را تبرئه نمود. خالد از نزد ابوبكر خوشحال بيرون آمد. عمر به نزد ابوبكر رفت و گفت:" خالد زنا كرده، او را حد بزن." ابوبكر گفت:" لا، لِأنَّهُ تَأوَّلَ فَأخطَأَ؛ نه، چون او در كار مالك تأويل نموده و اشتباه كرده است." عمر گفت:" مرد مسلمان را كشته است، او را بكش!" ابوبكر گفت:" لا، أنَّهُ تَأوّلَ فَأخطَأَ؛ نه، او تأويل كرده و در قتل مالك اشتباه كرده است." سپس گفت:" اى عمر، ما كنتُ لِأغمِدَ سَيفًا سَلَّهُ اللهُ عليهم." عمر گفت:" اى ابوبكر، او را از منصب خود معزول گردان." ابوبكر در پاسخ گفت:" لا أغمِدُ سَيفًا شَهَرَهُ اللهُ عَلَى الكفّار؛ من شمشيرى را كه خدا به روى كفّار ظاهر نموده در غلاف فرو نمىبرم."
برادر مالك، متمّمبننويره به مدينه آمد و از ابوبكر طلب خون برادر خود مالك را نمود و اسراء را طلب كرد. ابوبكر دستور داد اسراء را برگردانند. عمر به ابوبكر اصرار و الحاح نمود كه خالد را عزل كند و گفت كه:" إنَّ فى سَيفِهِ رَهَقًا؛ در شمشير خالد تعدّى و تجاوز و خون بهناحق ريختن است." ابوبكر گفت:" لا، يا عمرُ لم أكن لِأشيمَ سَيفًا سَلَّهُ اللهُ عَلَى الكافرين؛ نه اى عمر، من در غلاف نمىكنم شمشير برّانى را كه خدا بر كافران از غلاف بيرون كشيده است."
(*) بطاح: آبى است در ديار اسدبنخزيمة.»
- امامشناسى، ج ٢، ص ٦٢:

