بهرهبردارى افراد از علوم در غیر از جایگاه مناسب آنها
20آقای مرجع! جناب آقای بزرگوار! آیا شما با ایشان یك جلسه صحبت كردی؟ آیا از ایشان نقطه ضعف گرفتی؟ آیا ایشان نمازش را ترك میكرد؟ آیا ایشان شرب خمر میكرد؟ آیا ایشان خدای ناكرده اعمال منافی عفت انجام میداد كه شما ...؟ شما چه نقطه ضعفی از این گرفتید و آمدید و این اتّهام تكفیر و ارتداد و سایر آن چه را كه بالاخره .... چرا آخر باید اینطور باشد؟ چرا انسان در مواجه با حق و حقیقت باید آنقدر سست باشد و سكوت كند و به دنبال نرود و كتمان كند؟ چرا باید اینطور باشد؟ افرادی كه میرفتند پیش ایشان، میدانید اینها چطور میرفتند؟ عبا را میانداختند روی سرشان كه شب هم بروند و كسی هم .... یك شخصی، یكی تعریف میكرد میگفت: وقتی كه ما میرفتیم خدمت ایشان، از اول كه وقتی وارد كوچه میشدیم هی پشت سرمان را نگاه میكردیم كه آخوندی نمیآید كسی نمیآید ما را نبیند، توی آن محله و آن دور و بر و اینها ...، اصلًا مثل اینكه میخواهند بروند یك جنایتی انجام بدهند. این بستن علم نیست؟ انسان خودش را محروم كند. آقا جان برو! آخر تو كه پنجاه سال درس دادی، تو كه پنجاه سال با مردم بودی، تو كه خودت مدّعی هستی كه ما چه هستیم و كه هستیم و علوم آل محمّد همه در ...، تو جرأت نداری یك شب بلند شوی بروی اینجا؟ این بود؟ یعنی ثمره این همه درس خواندن و این همه ادعا و این است كه تو نتوانی یك ساعت آقا برو حرفش را بشنو؟ ببین آقا شما را دعوت به چه میكند؟ به شیطان دعوت میكند، به خدا دعوت میكند، وضعش را ببین، ببین دروغ میگوید، ببین خلاف میكند. مرحوم قاضی كم كسی نبود. مرحوم قاضی كسی بود كه وقتی وارد مجلس میشد در مجلس علمای نجف، تمام آن مجلس را سكوت میگرفت انگار روی سر هر كدام یك پرنده نشسته؛ به این نحو بود. آدم عادی كه نبود. چرا انسان باید به یك جایی برسد، به این نقطه برسد این قدر خلاصه بر او شیطان غلبه كند، حاضر نباشد حتی بشنود؟ مرحوم آقا با آقا سید ابراهیم كرمانشاهی میگفتند: آقا! برو بشنو، حرف بزن، با آقای حداد حرف بزن، خودم میگویم برو حرف بزن، قبول نكردی .... مسأله این بود.

