اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

بهره‏‌بردارى افراد از علوم در غیر از جایگاه مناسب آنها

18098
عنوان بصری
جلسات
نسخه عربی

بهره‏‌بردارى افراد از علوم در غیر از جایگاه مناسب آنها

16
  • این عُمَر شما خیال می‌كنید این عمَر كه بود؟ معجزه‌ای نبود كه این از أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام ندید. معجزه‌ای نبود كه ندید. من وقتی كه داشتم همین‌چند روز پیش داشتم همین جلسات عنوان بصری را داشتم می‌نوشتم یك مطلبی به ذهنم رسید، رفتم آن مطلب را یادداشت كردم كه در ضمن آوردم. هیچ معجزه‌ای نبود كه این ندید از أمیرالمؤمنین. روایت معروفی است نمی‌دانم شنیدند رفقا و دوستان یا نه؟ بعد شنیدم از آقای بیات كه ایشان مرحوم آقا در كتابهایشان آوردند، من ندیده بودم. یك روز یك بساطی آورده بودند برای پیغمبر، فرشی بود، مثل یك گلیمی بود، مثل یك فرشی بود بافته بود از یك جا. پیغمبر به انس بن مالك فرمودند كه: بلند شو برو این چند نفر را صدا كن بیایند؛ ابوبكر و عمر و طلحه و زبیر و عبدالرحمن بن عوف و سعد و سعید و اینها را صدا كن بیایند. رفت همه را صدا كرد آورد أمیرالمؤمنین هم پیش پیغمبر نشسته بودند. پیغمبر فرمودند: همه‌تان بنشینید روی این بساط، روی این بساط بنشینید. نشستند بعد به انس فرمودند: بنشین روی بساط و هر چه اتفاق می‌افتد بعد بیا گزارش بده. بعد بیا خبر بده. به أمیرالمؤمنین فرمودند: خداحافظ شما ان‌شاءاللَه سفر به خیر. أمیرالمؤمنین هم رو كرد به باد، گفت: احمِلينا «ما را بلند كن!» یك مرتبه می‌گفت انس: دید ما روی هوا هستیم. مثل قالی سلیمان داریم همینطور می‌رویم. رفتیم، ممالك را گذارندیم، صحراها را گذراندیم، دریاها را گذراندیم، همینطور داریم می‌رویم. گفت یك دفعه یك جا آمدیم پایین. حضرت فرمودند: می‌دانید كجاییم؟ كنار یك غاری بود اینجا غار اصحاب كهف است. دیدند: چند نفر در آنجا همانطور خوابیده‌اند. حضرت رو كرد به عمر و ابوبكر گفت: بلند شوید به اینها سلام كنید. آنها بلند شدند: السلام علیكم یا اصحاب الكهف و الرقیم! قرآن هم بلد بودند دیگر. دیدند نه جوابی نیامد، صدایی نیامد، نشستند سر جایشان. حضرت فرمود: شما بقیه‌تان بلند شوید دیگر. می‌گفت ما بلند شدیم و با عبدالرحمن بن عوف و اینها بلند شدیم گفتیم: السلام علیكم یا ... خیلی هم غلیظ و خلاصه با رعایت آن از مخارج را ادا كردیم. دیدیم نه آنها مخرج سرشان نمی‌شود، آنها از این الفاظ و اینها چیز است. أمیرالمؤمنین بلند شد گفت كه: بابا اینها اصحاب پیغمبرند، چرا جواب اینها را نمی‌دهید؟ السلام علیكم یا اصحاب الكهف‌، چرا جواب این اصحاب پیغمبر را نمی‌دهید؟ یكدفعه همه گفتند: السّلام علیكم یا أمیرالمؤمنین وسید الوصیین و خلیفته .... حضرت فرمود: چرا جواب اینها را نمی‌دهید؟ اینها اصحاب .... گفتند كه: ما اجازه نداریم از طرف خدا به هیچ كس سلام بدهیم مگر اینكه نبی او یا وصی نبی او ما را امر كند. دیدند دیگر، دیدند یا ندیدید؟ مكاشفه كه نبود، سحر كه نبود، دیدید. حضرت فرمودند: بسم‌اللَه! سفرمان را شروع كنیم، دوباره بنشینیم. گفت همه نشستند دوباره روی این قالی حضرت فرمودند: احملينى‌ «باد ما را بلند كن.» بلند شدیم گفت: رفتیم دوباره همینطور تا نزدیكهای غروب، نزدیكهای غروب كه خورشید غروب كرد ما آمدیم در یك جا، یك زمینی بود، رنگش مثل رنگ زعفران بود، اصلًا آب نبود، ولی گیاهی بود كه برای مصارف طبّی و اینها به كار می‌برند «دُرمَنه» به آن می‌گویند در آنجا زیاد بود ولی آب نبود. گفتند كه: یا أمیرالمؤمنین وقت نماز است همین‌ها، ابی‌بكر، ... یا علی! وقت نماز است آب نیست اینجا وضو بگیریم. حضرت فرمودند: خیلی خوب، بروم برایتان آب پیدا كنم. آمدند و یك چند قدم راه رفتند و با پا زدند به زمین، چشمه پیدا شد. همه وضو گرفتیم و نماز مغرب و عشاء را خواندیم و حضرت فرمود: اگر نمی‌گفتید، ساكت بودید، جبرائیل از بهشت برایمان آب می‌آورد. گفت: نماز را خواندیم و یك مقداری از شب آنجا بودیم و اینها و گردش كردیم. حضرت فرمود: حالا بنشینیم دوباره برگردیم مدینه. نشستیم در آن بساط و دیگر باد ما را برداشت و حضرت فرمودند: یا به نماز یا به یك ركعت از نماز صبح پیغمبر ما می‌رسیم دقیقاً معین كردند یا به دو ركعت یا به یك ركعت، این هم برای اینكه ... می‌گفتند: آمدیم كنار مسجد پیغمبر آمدیم پایین. نگاه كردیم دیدیم پیغمبر ركعت دوم نماز صبحش است. یك ركعت با نماز پیغمبر ما خواندیم. وقتی كه تمام شد پیغمبر رو كردند به ما گفتند كه: می‌گوئید یا من بگویم. گفتیم كه از زبان شما بشنویم كه بهتر است. حضرت تمام جریان را از آن اول تا الآن انگار با ما بودند، برای ما شرح دادند. بعد فرمودند: ای انس! آیا شهادت می‌دهی در روزی كه علی تو را به شهادت این قضیه بطلبد؟ گفتند: بله.1 از این قضیه گذشت، پیغمبر از دنیا رفتند آمدند خلافت را غصب كردند، چه كردند ...، أمیرالمؤمنین را آوردند در مسجد كه ازش بیعت بگیرند. أمیرالمؤمنین رو كرد به افراد، آنهایی كه آنجا بودند گفت: كی در روز غدیر بوده بیاید شهادت بدهد؟ هیچ كس بلند نشد. واقعاً آدم به خدا فقط باید پناه ببرد. بعد فرمودند: ای انس! آیا شهادت می‌دهی بر آنچه كه در آن سفر از اصحاب كهف و آن چشمه و در آنجا دیدی؟ گفت: یا علی! سنّم زیاد شده، فراموشی برای من پیدا شده، درست چیزی به خاطرم نمی‌آید. التفات می‌كنید؟

    1. بحارالانوار، جلد ٣٩، صفحه ١٣٧