بهرهبردارى افراد از علوم در غیر از جایگاه مناسب آنها
18هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ *** از یمن دعای شب و ورد سحری بود حالا خدا میگفت: ما دیگر از ایندفعه این كار را انجام میدهیم، از ساعت دو بعد از نصف شب، ساعت دو و یك دقیقه یك دفعه آفتاب طلوع میكرد. چه میشد قضیه؟ این سرمایه را به ما گرفته میشد دیگر. آن وقت به خدا میگفتیم: چرا این طور كردی؟ چرا این سرمایه را به ما ندادی؟ چرا ما را محروم كردی؟ نمیگفتیم؟ میگوید: بفرما! میتوانی بلند شوی، میتوانی هم بخوابی، به خوابت ادامه بدهی. بعد خدا در این آیه میفرماید: (قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَه) «اینها افرادی بودند كه به لقاء خدا و روز قیامت را تكذیب كردند» گفتند كه: نمیشود، لقاء خدا چیست؟ دیدن مراتب اسماء و صفات چیست؟ این حرفها چیست؟ درویشها این حرفها را میزنند، صوفیها این حرف ...، این حرفها چیست آقا!؟ و میتوانستند ولی به دنبال نرفتند. به جای اینكه به دنبال بروند، آمدند خودشان را با همین مسائل آمدند چه كار كردند؟ همینطوری مشغول كردند.
مرحوم آقا میفرمودند: در آن وقتی كه ما از نجف برگشتیم در آن منزل. یك روز یكی از اقوام ما، از آقایان بود، آقایان طهران بود كه در همان عراق و آنجاها و سامرا، كاظمین و آنجاها بود، از اقوام بود، شیخ بود میگفتند: آمد برای دیدن ما. در ضمن در بین صحبت شروع كرد از مثنوی بد گفتن: این مردِ ملحدِ كافرِ كذایوحدت وجودی ...، شروع كرد از این مسائل و همینطور .... میگفتند: ما هیچ نگفتیم و ایشان همینطور ادامه میداد. وقتی كه تمام شد حرفهایش، خوب ایشان را همه جور دیگر، به هر عناوینی و به هر صفاتی ایشان را متصف كرد، میگفتند: من رفتم از آن اتاق بغل مثنوی را برداشتم آوردم همینطوری وسطش را باز كردم. گفتم: بخوان آقا! خواند، گفتم: حالا معنا كن. نكرد، گفتم: شما یك خط این را نمیتوانید معنا بكنید، آنوقت چه دارید آخر هی میگویی؟ التفات میكنید، همینطوری مثنوی به درد نمیخورد، همینطوری، درویش، صوفیاند، وحدت وجودی. آخر تو كه نمیفهمی این چه ... (قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَه) اصلًا اینها تكذیب میكنند، دنبال نمیروند، به جای اینكه از این علمشان استفاده كنند، ندیده میگیرند و كتمان میكنند.

