
حقیقت فهم و طلب آن
حقيقت معناي فهم و طلب آن، شرح فقره: فان أردت العلم فاطلب اولاّ في نفسك حقيقه العبودية و اطلب العلم باستعماله و استفهم اللَه يفهمك، 1 يكي از مهمترين مطالبي را كه بزرگان و اولياء الهي در رابطه با تربيت شاگردان خويش به ايشان توصيه ميكردند عبارت بود از تمركز و سعی و اهتمام ایشان براي رسيدن به بالاترين نقطه كمال 2 حقيقت وجودي انسان استعداد و قابليت براي رسيدن به مقام ذات الهي و فنا در آن را دارا ميباشد 3 مقرّبترين ملائكه درگاه پروردگار استعداد و قابليّت عبور از مرتبه اسماء و صفات الهي و ادراك مقام ذات پروردگار را دارا نميباشند 4 يكي از بزرگترين آفتهاي راه سير و سلوك بسوي لقاء محبوب مسئله سلوكزدگي و فروكش نمودن شور و حرارت و اهتمام اوليه غالب افراد نسبت به مسائل سلوكي ميباشد 5 تفاوت ميان پيدا كردن فهم نسبت به امور و دانستن آنها 6 همة مصائب و مشاكل انسانها در طول تاريخ ناشي از عدم پذيرش و خضوع قلبي در ارتباط با مسائل حق و ميراندن استعداد و آمادگي وجودي خويش براي تلقّي آن ميباشد 7 مهمترين مسأله در رسيدن انسان به سعادت اينست كه همواره حال پذيرش حق و فهم را نسبت به همۀ امور در وجود خود زنده نگه دارد 8 عرفانِ راه الهی به معناي تصحيح ديدگاه و بينش انسان نسبت به حوادث و جريانات عالم هستي ميباشد 9 مرحوم علّامه طهراني در سنۀ چهل و دو خطاب به آيةاللَه خميني ميفرمايند: شما نبايد مسأله قيام و انقلاب را بر اساس محوريّت علماء و روحانيون قرار دهيد بلكه بايد بر اساس محوريّت توحيد و اسلام قرار دهيد 10 در مكتب عرفان به همۀ افراد از هر صنف و دسته و نحلهاي تنها از نقطه نظر باطن و حقيقت نظر ميشود نه از جهت ظاهر و ملاكات ظاهري 11 بسياري از افراد با وجود علم زياد و دارا بودن چشم و گوش و زبان، از نعمت قلب سليم و بصيرت باطن و گوش شنوا محروم ميباشند: انك لا تسمع الموتي و لا تسمع الصُّمَّ الدعاء اذا ولَّوا مدبرين 12 در صورتي كه قلب و دل انسان آن جهت استعداد و قابليت پذيرش امور حق را از دست بدهد ديگر اُميدي براي رشد و سعادت او وجود نداشته، ختم الهي بر قلب او زده ميشود
حقیقت فهم و طلب آن
توضیحات:
حقيقت معناي فهم و طلب آن، شرح فقره: فان أردت العلم فاطلب اولاّ في نفسك حقيقه العبودية و اطلب العلم باستعماله و استفهم اللَه يفهمك، 1 يكي از مهمترين مطالبي را كه بزرگان و اولياء الهي در رابطه با تربيت شاگردان خويش به ايشان توصيه ميكردند عبارت بود از تمركز و سعی و اهتمام ایشان براي رسيدن به بالاترين نقطه كمال 2 حقيقت وجودي انسان استعداد و قابليت براي رسيدن به مقام ذات الهي و فنا در آن را دارا ميباشد 3 مقرّبترين ملائكه درگاه پروردگار استعداد و قابليّت عبور از مرتبه اسماء و صفات الهي و ادراك مقام ذات پروردگار را دارا نميباشند 4 يكي از بزرگترين آفتهاي راه سير و سلوك بسوي لقاء محبوب مسئله سلوكزدگي و فروكش نمودن شور و حرارت و اهتمام اوليه غالب افراد نسبت به مسائل سلوكي ميباشد 5 تفاوت ميان پيدا كردن فهم نسبت به امور و دانستن آنها 6 همة مصائب و مشاكل انسانها در طول تاريخ ناشي از عدم پذيرش و خضوع قلبي در ارتباط با مسائل حق و ميراندن استعداد و آمادگي وجودي خويش براي تلقّي آن ميباشد 7 مهمترين مسأله در رسيدن انسان به سعادت اينست كه همواره حال پذيرش حق و فهم را نسبت به همۀ امور در وجود خود زنده نگه دارد 8 عرفانِ راه الهی به معناي تصحيح ديدگاه و بينش انسان نسبت به حوادث و جريانات عالم هستي ميباشد 9 مرحوم علّامه طهراني در سنۀ چهل و دو خطاب به آيةاللَه خميني ميفرمايند: شما نبايد مسأله قيام و انقلاب را بر اساس محوريّت علماء و روحانيون قرار دهيد بلكه بايد بر اساس محوريّت توحيد و اسلام قرار دهيد 10 در مكتب عرفان به همۀ افراد از هر صنف و دسته و نحلهاي تنها از نقطه نظر باطن و حقيقت نظر ميشود نه از جهت ظاهر و ملاكات ظاهري 11 بسياري از افراد با وجود علم زياد و دارا بودن چشم و گوش و زبان، از نعمت قلب سليم و بصيرت باطن و گوش شنوا محروم ميباشند: انك لا تسمع الموتي و لا تسمع الصُّمَّ الدعاء اذا ولَّوا مدبرين 12 در صورتي كه قلب و دل انسان آن جهت استعداد و قابليت پذيرش امور حق را از دست بدهد ديگر اُميدي براي رشد و سعادت او وجود نداشته، ختم الهي بر قلب او زده ميشود
حقیقت فهم و طلب آن
12چرا؟ دیروز فهم نبود، امروز فهم آمد. دیروز تلقی نبود، امروز تلقی به قبول آمد. دیروز با حال طلبكارانه بود، امروز با حال ملتمسانه آمد. چقدر خوب است انسان پیش خدا هم كه میرود این جوری برود. طلبكارانه پیش خدا نرویم: خدایا! گفتی ما را میبری، باید ببری. نه، خدا میگوید: نمیخواهم ببرم، حالا به كی میخواهی بگویی؟ برو به هر كی دلت میخواهد بگو. ما از خدا طلب نداریم، میگوید: نمیخواهم. شما بروید از خدا گردن كلفتتر پیدا كنید، بلند شوید بروید سراغش. عبد خوب است همیشه ذلیلانه پیش خدا برود، متواضعانه برود، سائلانهبرود: خدایا! ما كسی نیستیم، بدهی، خانهات آباد، ندهی به ما، باز ما بندگان تو هستیم، طلب نداریم، ما كه در اصل وجود، از خود چیزی نداشتیم، در آن آثار مترتب بر وجود دیگر به طریق اولی. خدا به هر كی داده ملتمسانه داده. یكوقت طلبكارانه از خدا چیزی نخواهیم. خدایا! سهسال است در سلوك آمدیم چیزی ندیدیم. میگوید: ندیدی كه ندیدی، دهسال دیگر هم بمانی نمیبینی. طلب از كی داریم ما؟
خدایا! خودت گفتی.
گفتم، الآن میگویم: نه، حالا چكار میكنی؟
مگر طلب داریم از خدا؟ نه آقا جان!
خدایا! بدبختیم، گرفتاریم، بیچاره هستیم، بنده تو هستیم، اگر به ما دادی، تشكرت را میكنیم، شكرت را میكنیم، اگر به ما ندادی، باز التماس میكنیم.
این جور اگر باشد: حالا یك چیزی شدی، حالا یك .... امّا نه، دارم صاف به شما میگویم، هم به خودم میگویم، هم به شما: غیر از این بخواهیم برویم هیچ فایده ندارد، هزارسال، هزارسال اگر عمر نوح را بكنید، یك سرسوزن جلو نمیروید. حال طلب در خودمان بیاوریم، حال انقیاد در خودمان بیاوریم. این مساله، مسأله مهّم است.
افرادی كه در كربلا بودند مگر مسائلی را كه سیدالشهدا برای آنها بیان میكردند معمّا بود؟ مگر قابل فهم نبود؟ یعنی واقعاً آسانتر و راحتر و بدیهیتر از مطالبی كه امام حسین، حضرت در روز عاشورا فرمود مگر میشود باشد؟ آخر حضرت میفرماید: مگر من حرامی را حلال كردم؟ مگر حلالی را حرام كردم؟ چكار كردم؟ شما بگویید، آخر آمدهاید این بساط را در آوردید دیگر. یعنی واقعاً انسان تعجّب میكند: چطور بشر به یك مرتبهای میرسد كه بدیهیترین مطالب وقتی كه به او گفته میشود همین طوری نگاه میكند؟ آخر میگوید: مگر من حرامی را حلال كردم؟ من پسر پیغمبر نیستم؟ خوب همهتان میبینید. این اطفال و ذراری و اینهای من، اینها همه بچههای پیغمبرند دیگر، اینكه دارید میبینید. عِدّه و عُدّه كه با خودم نیاوردم. دارم به طرف یمَن میروم شما آمدید جلوی من را گرفتید. وانگهی برای من نامه دادید، نامه را حضرت فرمودند بیاورند، آن كیسه نامه را جلوی همه اینها ریختند و گفتند: این چهار هزار نامه از كجا آمده؟ من نوشتم اینها را؟ خودتان نوشتهاید دیگر. تمام اینها، فَبِمَ تَسْتَحِلُونَ دَمِى؟ آخر برای چی آمدهاید سراغ من؟ همینطوری نگاه میكنند. اینجا چیست؟ اینجا دیگر حضرت میفرماید: (اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَه) «دیگر شیطان آمده به آنها مسلط شده.» یعنی بدیهیترین حرف را دیگر نمیفهمد. این دیگر از این بدیهیتر؟ آخر بابا! من با این زن وبچه میخواهم دستشان را بگیرم برویم جایی، آخر برای چی آمدید دارید ما را میكشید؟ نمیفهمند. این میشود چی؟ میشود قلب میت. قلب میت یعنی انسان به یك مرتبهای میرسد كه دو دو تا را میگوید چند؟ ششتا، هشتتا. دو دوتا دیگر، از این بدیهیتر نیست دیگر (اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَه). خیلی مسأله مهم است. ما نباید بگویم الآن ما اینطور، ما آنطور، ما آنطور. الآن همین است؛ قضیه كربلا یك قضیه تنها نبود، كربلا هر روز است، چرا كربلا هر روز است؟ چون سیدالشّهداء هر روز است، سیدالشّهداء زنده است، حقیقت سیدالشّهداء زنده است و هیچ كس با سیدالشّهداء قابل مقایسه نیست و تمام عباراتی را كه میگویند: حسین و حسینزمان و حسین گونه، همه اینها خلاف است و باطل است و همه اینها خلاف شرع است. سیدالشّهداء فقط یك نفر بود و او بود كه حقّ مطلق بود و غیر از او آمیخته با باطل است و لذا نباید با سیدالشّهداء كسی مقایسه بشود. سیدالشّهداء حق مطلق است و عصمت مطلق است. هر كسی به هر مقدار كه به این حق مطلق نزدیك شد به همان مقدار سهم میبرد ولی او نمیشود. آن حقّ، حق مطلق است. در مقابل حق مطلق، بطلان مطلق هم هست. لذا یزید هر روز است و سیدالشّهداء هم هر روز است. حق مطلق هر روز وجود دارد، از زمان آدم این حق بود، از زمان آدم سیدالشّهداء بود تا روز قیامت هم سیدالشّهداء هست این مسیر و هم آن طرف، هردوی اینها هستند. (اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللَه) «اینها دیگر یاد خدا را فراموش كردند.»
