تصحیح دیدگاه وفكر انسان نسبت به مالكیت خویش
13مولانا نقل میكند قضیه سلطان محمود و ایاز را در سفر هند كه رفته بود، در آنجا در خزانه پادشاه هند یك گوهر بسیار گرانبهایی را به دست آورده بود. نشسته بودند در همان، امرای لشكر همه نشسته بودند، بزرگان نشسته بودند، بعد رو میكند به آن ندیمش، به آن وزیرش، میدهد این را دستش، میگوید: چقدر میارزد این؟ چقدر ارزش دارد؟ میگوید: قربان! این خراج یك مملكت است. میگوید: عجب! این حرفها. بعد میگوید: ما این را لازم نداریم این را بشكن! بینداز بشكن!. چه میگویید اعلی حضرت! سلطان! این در تمام خزانه پیدا نمیشود مانند این. میگوید: بله، بسیار خوب، درست است، من غفلت كردم. یك خلعتی بهش میدهد و یك جایزهای بهش میدهد و از این خلاصه ابراز محبّت و دلسوزی كه نسبت به خزانه پادشاه كرده او را مورد الطاف ملوكانه قرار میدهد. بعد یك مدّتی قضیه میگذرد و یك رُبعی میگذرد، بعد میدهد دست كس دیگر. میگوید: فلانی! تو قیمت بگذار برایش. او هم نظیر همین را بعد میگوید: خب حالا ما اگر نخواهیم و از این بخواهیم صرف نظر بكنیم چه كار میكنی؟ میشكنی یا نه، این را؟ میگوید: چطور اعلی حضرت این همچنین مسألهای را میگویند؟ اصلًا این برای وجود شخص شخیصِ سلطان السّلاطین، مَلِك الملوك، خاقان بنخاقان ندیدید؟ وقتی كه تعریف میكنند، پشت كتابها، اینها، نمیدانم، خاقان بن خاقان، سلطان بن سلطان بن سلطان، السّلطان الاعظم كذا، كذا، اینها چیست؟ خاقان بن خاقان، سلطان بن سلطان به آن هم گفت كه این هم بشكن، آن هم خلاصه یك همچین همین طور تا نوبت به ایاز رسید؛ قضیه یك مقداری گذشته بود به ایاز. به ایاز گفت: چقدر میارزد؟ گفت: قربان این خیلی میارزد، این اصلًا نادر است، این چیه؟ مطلب همین است كه اینها گفتند. گفت: بشكن! تا گفت بشكن گذاشت زیر پایش و سنگ آورد زد خوردش كرد. اصلًا همه تعجّب كردند، همه شروع كردند به شماتت، شروع كردند به عتاب: ای دیوانه! چه كار كردی؟ بدبخت كردی، فلان كردی، خزانه را تُهی كردی، آخر كسی میآید این كار را میكند؟ بعد وقتی كه خوب خطاب و عتابشان تمام شد رو كرد به آنها، گفت: بگوئید ببینم ارزش این سنگ بیشتر است پیش شما یا ارزش حرف سلطان بیشتر است؟ این را میگویند عاقل، این را میگویند زیرك، این را میگویند رِند. رند به این میگویند. نمیتوانند بگویند كه ارزش این بیشتر است، این كه دیگر نمیتوانند این را دیگر. گفت: برای شما دید، دید ظاهر بین است. شما به تلألؤ و درخشندگی این نگاه كردید، من به ارزش و حرف سلطان نگاه كردم. بعد سلطان رو كرد گفت: این بود نتیجه این ملازمت با ما و بودن با ما، این كه شما حرف ما را زمین بگذارید و یك سنگ را بر كلام ما و حرف ما ترجیح بدهید؟ این بود نتیجهاش؟ بعد دستور قتل آنها را داد و خلاصه ایاز آمد و شفاعت كرد و اینها. ایاز در قبال سلطان، سنگ دیگر نمیبیند، فقط كلام سلطان را میبیند. كلام سلطان برای او ارزش دارد نه سنگ. حالا فرض كنید كه من باب مثال ما بنا را بر این میگذاریم اگر آنها كه سلطان بهشان گفته بود بشكنند نمیشكستند و بر حسب اتّفاق این شكسته میشد، باز كه نتیجه حاصل بود. بچّهای میآمد میشكست، پرندهای میآمد و از دست میانداخت و میشكست، به یكی از علل و عوامل این از بین میرفت. این در اینجا یك مسأله مادّی اتّفاق افتاده امّا كلام سلطان كه او نباید هیچ وقت از بین برود.

