اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

تفاوت حریّت و آزادى دنیوى با حریّت وآزادى الهى‏

14325
عنوان بصری
نسخه عربی

تفاوت حریّت و آزادى دنیوى با حریّت وآزادى الهى‏

11
  • این قضیه را الآن یادم آمد گرچه دیگر وقت دارد دیر می‌شود اما این قضیه را هم نقل كنیم و دیگر راجع به این فقره دیگر مسأله را و مطلب را تمام می‌كنیم. یكی از آقایان و بزرگان نقل می‌كرد در زمان مرحوم آقا وقتی كه ما به دیدن ایشان رفتیم به اتّفاق مرحوم آقا، می‌گفت كه: در نجف یكی از علماء نجف كه بسیار مرد زاهد و عابد و مرد بزرگی بود مرحوم آیت اللَه مَشكوری بود كه در صحن هم ایشان اقامه نماز جماعت می‌كردند و بزرگان از اهل علم به صف جماعت ایشان حاضر می‌شدند و خود همین ناقل هم چون ارتباط خانوادگی و نَسَبی داشت، از این نقطه نظر به ایشان بسیار ارادت داشت و حكایات بسیار آموزنده و جالبی نقل می‌كرد. من جمله این قضیه. گفت: در یك سفری در زمان مرحوم میرزای شیرازی ایشان به اتّفاق حركت كردند از نجف آمدند بیایند بروند برای سامراء برای دیدن مرحوم میرزا. مرحوم میرزا در آن موقع ریاست كلّ شیعه را داشت و بنابر بعضی از مصالحی كه خیلی مصالح مفصّل و اینها هست، ایشان دیگر اقامت در سامرّاء را اختیار كرد.

  • مرحوم میرزا بسیار مرد بزرگی بود، بسیار مرد زیرك بود و بسیار مرد بصیر بود. نسبت به مسائل روز و مسائل دنیا بسیار وارد بود و خلاصه كسی نبود كه بشود گولش زد. یادم است در یك جا می‌خواندم كه در همان زمانی كه ایشان در سامرّاء بودند بین دو طائفه چون در سامرّاء سنّی و اهل تسنّن هم در آنجا بودند دیگر بین یك طائفه از اهل تسنّن كه اتّفاقاً از طائفه خوبی هم نبودند، عنادی هم داشتند نسبت به شیعه و اینها، یك قضیه‌ای پیدا می‌شود و آنها یك نفر از همین شیعیانی كه در سامراء بودند را به قتل می‌رسانند. دولت انگلیس در آن موقع این ممالك اسلامی و اینها زیر سیطره او بود در آن زمان؛ عراق و عربستان و یمن و این موارد این انگلستان همیشه خودش را قیم سایر ملل و اینها قرار می‌داد و قرار می‌دهد در آن موقع عراق هم زیر نظر همین نایب السّلطنه انگلیس بود و در تحت حكومت آنها اداره می‌شد. این قضیه وقتی كه اتّفاق می‌افتد آن سر كنسول انگلیس می‌آید پیش مرحوم میرزای شیرازی و می‌گوید: آقا! یك همچنین قضیه‌ای اتّفاق افتاده، شما به ما اجازه بدهید كه عاملین آن را پیدا كنیم و خدمتتان تحویل بدهیم و خلاصه محاكمه و مجازات و اینها بكنیم. ببینید درایت را و كیاست را. الآن در اینجا یك قضیه اتّفاق افتاده، امّا خوب این مرد بزرگ با این بینشی كه دارد و با این بصیرتی كه دارد اجازه نمی‌دهد اجانب دخالت بكنند در امور مسلمین. می‌گوید: اهل تسنّن برادران ما هستند، ما خودمان این مسائل را خودمان با هم حلّ و فصل‌می‌كنیم، نیازی به ابراز محبّت سلطنت عّلیه عَلیه عالی متعالی ما نداریم كه آنها بخواهند برای ما دلسوزی بكنند و بخواهند برای ما چیز پیدا بكنند. تحت تأثیر قرار نمی‌گرفت، بسیار مرد زیركی بود از خُدعه‌ها و نیرنگ‌های آنها كاملًا مطّلع بود. این می‌شود مَرجَع، این به درد یك حاكم اسلامی می‌خورد، این آدم، كه سیاست‌های دُوَل دیگر نتوانند در مَرام او و در فكر او بتواند تأثیر بگذارد و با آن بینشی كه دارد. یك مرتبه متوجّه می‌شود ای داد بیداد! عجب كلاهی سرش گذاشتند، تمام اینها به خاطر این بود كه فرض بكنید كه فلان كار انجام بشود بسیار مرد بزرگی بود و از همه اینها مهم‌تر ارتباط ایشان بود با صاحب ولایت. بنده در این مسأله هیچ گونه شكّی ندارم كه مرحوم میرزای شیرازی بی‌ارتباط نبود، بی‌ارتباط نبود. نظیرش در همین مسأله ظاهراً تنباكو در اینجا پیش آمده بود. وقتی در قضیه تنباكو اوضاع خیلی شدید شد و اینها، یكی از شاگردان ایشان به نام مرحوم سید محمّد فشاركی كه از بسیاری از بزرگان بوده و بسیار مدرّس زبردستی بوده و بسیار مجتهد قوی بوده، ایشان یك روزی وارد بر میرزای شیرازی می‌شود، وقتی می‌گیرد خب، میرزا استادش است، شاگرد است وارد می‌شود و خیلی متأثّر و ناراحت رو می‌كند به میرزا می‌گوید: میرزا من یك سؤالی با شما دارم، سؤال خصوصی است. افراد می‌روند از مجلس بیرون و می‌گوید: شما دو دقیقه به من اجازه بدهید آن رعایت استاد و شاگردی را من كنار بگذارم، می‌خواهم با شما صریح صحبت كنم. ایشان‌می‌گوید: بگو، هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو. شروع می‌كند با میرزا دعوا كردن: شما اینجا نشستید دارند چه می‌كنند، انگلیس دارد فلان می‌كند، در ایران دارد این طور می‌كند، آیا این مسأله است، شما از چه می‌ترسید؟ از جانتان می‌ترسید؟ جان شما مهم‌تر است، خون شما رنگین‌تر است یا خون سید الشّهداء كه برای اسلام ریخت؟ از این عبارت‌ها. استادش بود، میرزا خیلی مرد بزرگی بود. ایشان هم همین‌طور با حلم و متانت و اینها همین طور صبر می‌كند و وقتی مطالبش تمام می‌شود، می‌رود از آن گوشه اطاق یك كاغذی را می‌آورد، می‌گوید: آقاجان! من این مطالبی را كه شما می‌گوئید همین مطالب هم برای من انجام شده، من هم در این مطالب بودم، فكرم ...، دور نیستم، مطّلعم، نسبت به اوضاع و شرائط ...؛ بعد ایشان می‌گوید: من سه روز روزه گرفتم، خیلی ناراحت بودم، سه روز روزه گرفتم و امروز را به سرداب مشرف شدم إنشااللَه خدا قسمت كند برای همه كه در زیارت عتبات وقتی كه توفیق پیدا می‌كنند در آن جا زیارت سرداب را فراموش نكنند كه بسیار مكان، مكان عجیبی است و آثاری از آن سرداب دیده شده. سردابی كه امام زمان علیه‌السّلام از آن سرداب غیبت كردند. البتّه نه آن جائی كه الآن گذاشتند و گودال و چال كردند و خاك درمی‌آورند، نه، می‌گویند: امام زمان این تو فرو رفته، نه امام زمان فرو نرفته در زمین. همان سرداب وقتی كه به دنبال حضرت آمدند، حضرت آمدند به آن سكّو و بعد از آن سكّو دیگر دیده نشدند كه الآن هم در دارد و پنجره دارد و اینها می‌گفتند: رفتم در آن سرداب و این نتیجه این عمل من دیگر ایشان به مرحوم سید محمّد فشاركی چیزی نمی‌گوید می‌گوید: نتیجه‌اش چیزی است كه الآن می‌بینید: اليوم‌ استعمال تنباك و توتون حرام است‌ بأىِّ نَحوٍ كان‌ و هر كسی كه مرتكب این عمل بشود در حكم محاربه با امام زمان علیه‌السّلام است. میرزا كه بیخود حرف نمی‌زند و مشخّص هم بود كه دست ولایت در جریان تنباكو پشت‌سر میرزا بوده، تا جائی كه ناصرالدّین شاه می‌گویند در آن موقع كه قلیان می‌كشید و اینها، آن خدمه ناصرالدّین شاه، قلیانش را جلوی چشمش زدند زمین و شكستند. خیلی عجیب است، یك شاه مملكت فرض بكنید كه با تمام این ...، این چه نفوذی باید پشت قضیه باشد و چه اراده‌ای باید باشد كه در قصر خود سلطان، این مسأله نفوذ پیدا می‌كند و جلوی چشمش می‌زنند این را از بین می‌برند.