اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

تفاوت حریّت و آزادى دنیوى با حریّت وآزادى الهى‏

14325
عنوان بصری
نسخه عربی

تفاوت حریّت و آزادى دنیوى با حریّت وآزادى الهى‏

12
  • مرحوم میرزا در سامرّاء بود، بسیار مرد بزرگی بود. ایشان مرحوم آیت اللَه مشكوری ایشان می‌آید برای دیدن میرزا. می‌رسد در كاظمین، آن جا وكیل مرحوم میرزا به نام مرحوم آسید اسماعیل صدر كه آن هم از بزرگان بود وكلای آنها هم مثل خودشان بودند، تصوّر نكنید كه حالا وكیل ... چه عرض كنم، نخیر وكلای اینها هم كه در شهرها بودند و در بلاد بودند آنها هم دست كمی از خود اینها نداشتند، مرحوم آسید اسماعیل صدر از مراجع بود و از افرادی بود كه از نظر تقوی‌و روحانیت و بروز مسائل غیر عادی خوارق عادات به آن اشاره می‌كردند مُشاربالبَنان بود جایش هم در كاظمین بود، ایشان وكیل بود. از كاظمین كه می‌خواهد حركت كند بیاید برای سامرّاء یك نفر هم شخص غیر مناسبی با ایشان همراه می‌شود متوجّه می‌شود كه ایشان می‌خواهد بیاید برای دیدن میرزا این هم با آن همراه می‌شود و می‌آیند. می‌آیند تا به سامرّاء می‌رسند، شب را استراحت می‌كنند، صبح می‌آیند درِ منزل كه اجازه بگیرند برای منزل میرزا. وقتی كه در می‌زنند این شخص هم می‌آید، با این مرحوم آیت اللَه مشكوری ایشان هم می‌آید در همان ... خادم می‌آید می‌گوید كه: كیست؟ ایشان می‌گویند كه: بگویید مشكوری آمده و این شخص می‌گوید كه بگوئید كه: فلانی هم هست، كسی دیگر. آن می‌رود خادم می‌آید و می‌گوید: ایشان گفتند كه فقط شما بیائید تو. ایشان می‌خواهد برود تو و خیلی این ناراحت می‌شود كه راه نداد، میرزا این را راه نداد و چرا راه نداد؟ برای زیارتش آمده. مرحوم مشكوری می‌رود داخل و مرحوم میرزا خیلی شروع می‌كند از ایشان تعریف و ترغیب و البتّه آن موقع ایشان هنوز آیت اللَه نشده بود و یك طلبه بود و باصطلاح طلبه فاضلی بود در نجف و خانواده‌های مشكوری معروف بودند در نجف. وقتی كه می‌خواهد بیاید بیرون میرزا یك كیسه‌ای از همین اشرفی‌های، ظاهراً مجیدی‌هایی كه در سابق بود مال عثمانی‌ها و اینها، یك كیسه به ایشان می‌دهد و می‌گوید: این پیش شما باشد. خیلی قیمت‌زیادی بوده، مبالغ خیلی زیادی بوده. ایشان تشكّر می‌كند و به ایشان می‌گوید: فردا هم شما دوباره بیا. می‌آید در همان اطاق و آن رفیقش می‌بیند كه بله، البتّه رفیقش نبوده فقط مصاحب بوده، خودش را به این متعلّق كرده بود كه خدمت میرزا برسد نگاه می‌كند و می‌بیند: بله، ایشان خلاصه دست خالی برنگشته و می‌گوید: حالا انشااللَه فردا بلكه یك كاری بكنیم. فردا می‌آید و با هم دو تایی می‌آیند دوباره منزل میرزای شیرازی، در می‌زنند. وقتی در می‌زنند خادم می‌آید و می‌گوید: میرزا گفته فقط شما بیائید داخل. عجب! چرا میرزا این جوری می‌كند؟ این می‌آید تو و دوباره خیلی ناراحت. این دیگر چه كاری بود؟ من دو دفعه دارم می‌آیم اینجا، این شیخ است، من سیدم، چرا اصلًا مرا راه نمی‌دهد؟ درست نیست. علی كلّ حال، این هم خیلی دیگر دوباره ناراحت می‌شود، دوباره می‌آید و مرحوم میرزا با این خیلی خوش و بِش می‌كند و اوضاع و احوالی دوباره یك كیسه دیگر به ایشان می‌دهد؛ این می‌شود دو تا. این تعجّب می‌كند، این برای چه این پول‌ها را همین طوری دارد به این می‌دهد؟ البتّه خیلی خانواده محترمی بودند، میرزا بی‌جهت كه نمی‌داده، حسابی داشته. این می‌آید دوباره این شخص متوجّه می‌شود: بله، دوباره این آقا رفت و با دست پُر برگشت. می‌گوید كه: باز هم قرار ملاقات دارید؟ می‌گوید: بله، گفته میرزا باز هم فردا بیا. با خودش گفت: این دفعه دیگر هر جوری شده می‌روم تو. مثل این كه با میرزا نمی‌شود با زبان خوش صحبت كرد. فردا كه باتّفاق می‌آیند می‌روند در منزل میرزا دوباره خادم می‌آید و می‌گوید: میرزا گفته فقط شما بیایید. خادم شخص خیلی تنومندی بوده و میرزا بی‌خود نگذاشته او را. خود میرزا بسیار نحیف بوده نیاز به یك همچنین شخصی داشته. وقتی كه ایشان می‌خواهد وارد شود و او در را ببندد این پایش را می‌گذارد لای در و نمی‌گذارد و با آن خادم گلاویز می‌شود. خادم هم آن را می‌زند و پرت می‌كند و در را می‌بندد و داخل منزل می‌شود. دوباره میرزا شروع می‌كند با او صحبت كردن، نیم ساعت و اینها، بعد دوباره یك كیسه دیگر به او می‌دهد و حتّی جُدای از آن هم مبلغی برای راه و ادامه سفر و اینها می‌دهد كه ایشان دیگر برگردد به نجف. آن می‌آید و این دیگر خیلی ناراحت، اصلًا دیگر به طور كلّی خیلی دیگر ناراحت بوده. می‌گوید: این جور نمی‌شود، نه، ما خلاصه باید یك جوری خلاصه باید خودمان را به میرزا برسانیم. خلاصه با پاسبان آن محل و اینها، شَبگَردها و اینها می‌آید و یك پولی به آن بقّالی كه آن جا بوده می‌دهد و به آن افراد و می‌گوید: خلاصه من می‌خواهم بروم توی خانه میرزا، اگر شده با نردبان، طناب، زنجیر، هر چی، من می‌خواهم توی خانه میرزا برسم. آن هم می‌گوید: بسیار خوب. حالا پول‌ها را از او می‌گیرد و می‌گوید: چه طوری می‌خواهی بروی؟ می‌گوید: خودم اصلًا از دیوار بلدم بروم بالا، مثل این كه شخص واردی هم بود. می‌گوید: از همان می‌روم بالا. گفت: خیلی خوب، من به آن شبگرد یك پولی می‌دهم، می‌گویم در آن وقت از شب، خلاصه تردّد نكند، در این جا رفت و آمد نكند، دیگر حالا هر كاری تو كردی، كردی. خلاصه آن شبگرد را این بقّال می‌بیند و می‌گوید: فلان ساعت تو ترّدد نكن، یك شخصی می‌خواهد شرفیاب بشود به محضر میرزا. ایشان هم خلاصه در آن وقت شب حركت نمی‌كند. آقا! این با خودش دَم و دستگاه ...؟ آن نگفت چیزی. خلاصه آقا! می‌گویند از تیر این برق رفته بود بالا، تیر برق گذاشته بودند برای تلگرافی، چیزی، اینها، گذاشته بودند برق كه آن زمان نبود از آن جا می‌رود بالا و می‌رود روی به اصطلاح دیوار منزل میرزا، از دیوار خودش را می‌اندازد توی حیاط. نگاه می‌كند می‌بیند كه طبقه میرزا چراغش روشن است، مثلًا نیمه‌های شب بوده هنوز داشته مثلًا به مسائل وكارها و اینها رسیدگی می‌كرده. خلاصه می‌رود یك مرتبه در را باز می‌كند و میرزای نحیف هم كه نشسته بود و با یك عمامه سبزی و داشته به مسائل رسیدگی می‌كرده و این پولهایی كه برایش آورده بودند همه آن پول‌ها در جلو بوده، می‌خواسته اینها را به همان افرادی ... كه فردا به خادم بگوید اینها را جدا بكند و مشخّص بكند، مبالغی را كه برای افراد می‌فرستد، اینها هر كدام مشخّص بشود. تا این شخص می‌بیند: بَه! عجب نصیبی! چه بختی! نگاه می‌كند یك تپّه از دینارهایی كه سه تا كیسه‌اش را به آن داده الآن فرض بكنید كه با چه ارتفاعی الآن در كنار میرزا قرار دارد. خلاصه اصلًا نه سلام می‌كند به این، تمام اینها را شروع می‌كند به ریختن توی عبا و دامن و نمی‌دانم هر چه باخودش بوده، پُر می‌كند و مرحوم میرزا هم همین طور نگاهش می‌كرده است. همه را وقتی چیز می‌كند تازه رو می‌كند به میرزا و می‌گوید: سلام علیكم! میرزا جواب سلامش را می‌دهد بعد می‌گوید: آقا! این وضع است؟ میرزا می‌گوید: چه كار كردیم آقا!؟ ما چه كار كردیم؟ سه روز است من دارم می‌آیم و .... میرزا هم می‌گوید: بالأخره رسیدی دیگر، به آن كه می‌خواهی رسیدی. خلاصه با آن شروع می‌كند میرزا خوش و بِش كردن و صحبت كردن و بعد خلاصه و این حرفها می‌زند. بعد میرزا می‌گوید: من نمی‌دانم چه بوده قضیه، فلان، بالأخره ما باید بشناسیم، این كه نمی‌دانیم، ببخشید، شما آمدید این كار را كردید و نمی‌دانیم و عذر می‌خواهیم و علی ای حال اشتباهی شده، چه شده و اینها. بعد آن شخص برمی‌دارد كیسه را ببرد میرزا می‌گوید: در ضمن یك مطلبی را می‌خواستم به شما بگویم؛ شما كه الآن می‌خواهید این مال را ببرید، در بین راه اوضاع ناامن است و واقعاً هم همین طور بود اوضاع ناامن و این چیزها است، بالأخره این مال را برداشتید خب مال شما، دیگر بالأخره سیدی و لابد جدّت به تو حواله كرده، امّا علی ای حال، این ناامن است، این اوضاع و فلان و این حرف‌ها. گفت: پس چكار كنم؟ گفت: من یك كاغذ می‌دهم برای شما، شما برو از وَكیلم، سید اسماعیل صدر، در كاظمین، همین مبلغ را بشمار، من در این جا می‌نویسم برو آنجا بگیر. این هم می‌گوید: خیلی خوب. این پول‌ها را می‌گذارد و شروع می‌كند به شمردن، می‌شمارد و ایشان هم برمی‌دارد می‌نویسد: جناب وكیل ما، فلان‌شخص محترم كه می‌آید این مبلغ را بپردازید. ایشان می‌نوشت، قبض‌هایی داشت و می‌نوشت. ایشان هم می‌گیرد و می‌آید اینجا، می‌رود پیش مرحوم سید اسماعیل صدر در كاظمین و خوشحال می‌گوید: لابد آن قدر كه آن جاست سه برابرش هم اینجاست دیگر. كاغذ را به ایشان می‌دهد و مرحوم صدر یك نگاهی به آن می‌كند و می‌گوید: خوش آمدی. می‌گوید: چه خوش آمدی؟ نوشته به من بده. گفت: نه اشتباه می‌كنی، نوشته هیچی به او نده، این آدم، آدم شارلاتان و چیز است. گفت: من خودم دیدم. گفت: بله، میرزا كاغذهای متفاوتی دارد، بعضی كاغذها رویش نوشته‌ «بسم اللَه الرّحمن الرّحيم» این یعنی بده، بعضی‌ها نوشته‌ «هوالقهّار» یعنی این را نده؛ برای تو از این كاغذها فرستاده. فهمید چه كلاهی سرش رفته. البتّه بعد برایش میرزا یك چیزی فرستاد، او هم برداشت یك نامه‌ای نوشت برای میرزا و هر چه دلش خواست در این نامه نوشت. مرحوم میرزا هم زیرش نوشت داریم آیه قرآن‌ (وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً) زیر نامه‌اش نوشت سلام علیكم، به او پس فرستاد ولی بعد به آن وكیلش در نجف حواله كرد كه یك مقداری به او بده و خلاصه راضی‌اش كند. این چیه مسأله؟ این همانی است كه امیرالمؤمنین علیه‌السّلام طبق آن عمل می‌كند. هر كس را با مقتضای خودش. البتّه بعد معلوم‌شد كه این شخص، شخص اصلًا غیر مناسبی بوده و اصلًا فساد اخلاقی هم داشته، بعدها روشن شد كه میرزا بی‌حساب نبوده و این را با نور باطن دیده بوده كه این را راهش نمی‌داده و فساد اخلاقی داشته است. این همان مرام و مشی امیرالمؤمنین علیه‌السّلام است كه انسان باید موقعیت افراد را، حالا این قدر كه الآن دارد میرزا به این می‌دهد می‌داند كه این دارای عائله است، دارای عشیره است، این موقعیتش چیست، می‌داند كه خود این هم اهل خیر است و با چه افرادی چیز است، این‌ها تمام نكته‌ها و ریزه‌كاریهایی است كه انسان باید آن ریزه‌كاری‌ها را در ارتباط با انفاق و با تصرّفاتش رعایت كند.