اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

معرفت و محبّت به خداوند دلیل سعادت و رستگاری انسان

17229
نسخه عربی

معرفت و محبّت به خداوند دلیل سعادت و رستگاری انسان

14
  • تمثیلی زیبا برای باقی نماندن هیچ سیّئه و گناهی از انسان، با آمدن کرم خدا

  • یک بیابانی را شما فرض کنید که مردم در آنجا رفتند و زندگی کردند و مدّت‌ها کثافت و آشغال و قاذورات ریختند و وضع آن بیابان را به هم زدند؛ وقتی آفتاب می‌تابد، به این کثافت‌ها می‌خورد و متعفّن می‌شود، انسان نمی‌تواند قدم بگذارد. امّا یک ابری به آسمان می‌آید و یک باران می‌آید و می‌شوید و می‌رود؛ این بیابان می‌شود خرّم، سبز، تمیز و تمام می‌شود و می‌رود. این کرم خداست و این رحمت خداست که وقتی می‌آید و می‌شوید، دیگر هیچ باقی نمی‌گذارد! دیگر در این بیابان هرچه بخواهید بروید بگردید، آن منازل اوّلیه و آن محالّی که سابقاً گرفتار تعیّنات و هویّات مادّیه و شخصیّه بوده است، دیگر از آن هویّت هیچ اثری پیدا نمی‌کنید؛ هویّت در ذات مقدّس پروردگار مندک شد، و دیگر جز وجود مطلق واجب‌الوجودِ علی‌الاطلاق هیچ نمانده است! از طرفی، من نگاه می‌کنم به این کرم تو که این‌قدر واسع واسع واسع است که می‌گویی: هر گناهی کرده باشی، دیگر نکن! حتّی اگر هفتاد پیغمبر کشته باشی!

  • داستان کلام پیغمبر به شخصی گناه‌کار

  • ـ: یا رسول اللَه! این است گناهم؛ می‌آمرزند؟! می‌فرماید: اگرجدّاً توبه کنی، آمرزیده است!

  • ـ: (از این بالاتر) یا رسول اللَه! گناه من از کوه‌ها بیشتر است! پیغمبر می‌فرماید: باز خدا می‌آمرزد!

  • ـ: یا رسول اللَه! گناه من از زمین بیشتر است! باز خدا می‌آمرزد.

  • ـ: یا رسول اللَه! گناه من از عرش بزرگ‌تر است!...1

  • یعنی چه! وقتی آن کرم می‌آید، دیگر گناهی نمی‌ماند!

  • شروعِ مطلب از جانب خداست

  • وقتی که نگاه می‌کنم به گناهان، گناهانی که مال من است! آخر در این توبرۀ ما و چنتۀ ما مدّتی تحصیل می‌کنیم و زحمت می‌کشیم و عمری را می‌گذرانیم و از این سرمایه‌ها پُر می‌کنیم، خیال می‌کنیم که بلبل است، قناری است، کبوتر است، قُمری است و طوطی است؛ بعد می‌خواهیم بیاییم آن را تحویل پروردگار بدهیم، وقتی که از گمرک می‌خواهیم عبور کنیم می‌آیند این توبره را می‌گردانند می‌بینند که یک مار رفته است به آسمان، عقرب‌ها از این طرف وُول می‌خورند و بیرون می‌آیند، مارها از آن‌طرف، اژدها از آن طرف، سوسمارها از آن‌طرف، موش‌های صحرایی از این‌طرف. ای عجب! ما که خیال می‌کردیم که در این توبره خبرهایی است، همه طوطی است و قناری است و بلبل؛ چرا این‌طور درآمد؟! نه! از اوّل هم همان آشغال‌ها بود، منتها انسان آن‌قدر محبّت به نفس خود دارد که در صُقع نفس خودش هر مار و عقربی را که ذخیره می‌کند، یک لباس حَسن به او می‌پوشاند و او را به نام طوطی و به نام بلبل و... قلمداد می‌کند؛ وقتی که آنجا آفتاب حقیقت می‌درخشد و باطن آب می‌شود، بواطن ظهور و بروز پیدا می‌کند، خفیّات و اسرار منکشف می‌شود، معلوم می‌شود که در چنتۀ انسان چه بوده است! آن‌وقت آدم شرمنده می‌شود که: در اینجا چه جمع کردم و پیش خدا چه می‌خواهم ببرم! آنگاه دیگر بهتر این است که بگوید: خدایا ما از ادّعاهای خودمان دست بر می‌داریم که این و آن و... را جمع کردیم، ادّعا نمی‌کنیم که بلبل و قناری و طوطی و... آوردیم؛ امّا محض رضای خودت تو هم بیا بزرگواری کن، آقایی کن و این توبره را باز نکن و این عقرب‌ها و مارها را در نیاور! ما گذشتیم، تو هم بگذر! خدا جواب می‌دهد که: اشتباه می‌کنی! من اوّل گذشتم تا این لفظ گذشت به زبان تو می‌آید؛ من خیلی محبّت دارم! ما گذشتیم و این گذشت من به قلب تو رسید، تو هم می‌گویی: خدایا بیا از ما بگذر!

    1. الأمالی، شیخ صدوق، ص ٤٣.