معرفت و محبّت به خداوند دلیل سعادت و رستگاری انسان
11بعد از اینکه اینها را من میدانم، خدایا! باز من میدانم که گفتار تو حق است، و وعدهات صدق است، و عطیّه میکنی و منع نمیکنی، و خلف وعده نمیکنی، و تمام اهل مملکت خود را اطعام میکنی و روزیها میدهی و در دست رحمت خود پرورش میدهی؛ خدایا! تا به اینجا که مرا در زمان طفولیّت، مورد احسان و نعمت قرار دادی و در دنیا به انواع تفضّل و نعمت متفضّل و متنعّم فرمودی و در آخرت مرا اشاره کردی به سوی عفو و کرمت؛ و خدایا! من هم فقیر هستم، هیچ چیزی ندارم! فقط تو را میشناسم که خدا هستی و میتوانی بدهی و هر چه هست از توست؛ این معرفت هست و قابل انکار نیست! دیگر اینکه محبّت هست و قابل انکار نیست! هست، از ناحیۀ توست، نه از ناحیۀ من! پس با معرفت و محبّتی که از جانب تو به من رسیده است، من به تو روی آوردهام و از تو سؤالاتی دارم، تقاضاهایی دارم؛ گوش کن و ببین که من چه میگویم:
خواندن و نجوای با پروردگار با زبان لالشده و قلب هلاکشده از گناه
أدعوک یا سیّدی بلسانٍ قد أخرَسَه ذنبُه؛ «ای آقای من، ای مولای من! من تو را میخوانم (دعا میکنم، میگویم: خدایا! یا اللَه! اللَهمَّ! ربِّ! ربِّی!
ربَّنا!) با این زبانی که گناهان، آن را لال کرده است (این زبان من لال است؛ این کثرت گناه، زبان مرا لال کرده است).»
ربِّ أُناجیک بقلبٍ قد أوبقَه جرمُه؛ «(أوبَقَ یُوبِقُ: أی أهلَکَ؛ ربِّ: أی ربِّی) ای خدای من! أُناجیک من با تو نجوا میکنم، مناجات میکنم، راز میگویم با دلی که جرائم و گناهانی که انجام داده است، این دل و قلب را هلاک کرده و کشته است.»
یعنی خدایا! من زبانی دارم و قلبی؛ آن زبان، شدّت گناهان لالش کرده است، نمیتوانم چیزی بگویم؛ یک کانون فکر و تأمّل و اندیشهای دارم به نام دل که آنقدر جرم کرده که هلاک شده است، دیگر دلی نمانده است!

