نهاده شدن اصل و اساس نظام خلقت و تكوین بر نظم
12پیغمبر برگشتند در مدینه و مشخّص شد قضیه به صلحنامه و شكست است. عیناً جریان امام مجتبی علیهالسّلام. هیچ قضیه فرق نمیكند. عیناً جریان امیرالمؤمنین علیهالسّلام با معاویه. این نكته را هم بَد نیست بدانید وقتی كه امیرالمؤمنین علیهالسّلام داشتند این صلحنامه را مینوشتند؛ اوّل صلحنامه نوشتند: مِن محّمد رَسول اللَه الى .... آن شخص كه از طرف اینها آمده بود گفت كه: اگر ما تو را به رسالت قبول داشتیم كه جنگ نمیكردیم، مسأله حل بود، این رسول اللَه را حذف كن. پیغمبر به امیرالمؤمنین فرمودند: یا علی! این رسول خدا را حذف كن. امیرالمؤمنین گفت: دستم به حذف رسول اللَه نمیرود خیلی عجیب است دستم به حذف نمیرود. حضرت خودشان «رسول خدا» را حذف كردند. بعد فرمودند: یا علی! یك روز هم برای تو خواهد آمد. عین همین قضیه در جریان برای تو هم پیش میآید. وقتی كه قرار شد با معاویه آن عهدنامه را بنویسند و مسأله به حَكَمِین منتهی بشود، نویسنده نامه مالك اشتر بود یا عبداللَه بن عبّاس، یكی از این دو تا؛ نوشتند: من على بن ابيطالب اميرالمؤمنين الى مثلًا معاويه كذا. آن شخصی كه از طرف آنها آمده بود عمروعاص گفت: اگر ما تو را به امیرالمؤمنینی قبول داشتیمكه این مسائل نبود، حذف كن. حضرت به مالك اشتر یا به عبداللَه بن عبّاس گفتند كه: اینرا حذف كن. او گفت كه: من حذف نمیكنم. حضرت خودشان برداشتند این امیرالمؤمنین را حذف كردند. تاریخ تكرار میشود. اینطور نیست كه فقط یك قضیه باشد. مسائل به نحو سَنبُلیك همیشه وجود دارد.
این جریان گذشت. سال بعد دیگر مسائل آماده شد، مشركین هم خلاف كردند، برخلاف عهدنامه، برای پیغمبر مستمسك شد كه مكّه را فتح كند. آمدند حالا ببینید! این محوریت توحید اینجاست، اینجا را ببینید آمدند به طرف مكّه. وقتی كه دارند میایند عَلَم و فرماندهی لشكر با سعد بن عُباده، رئیس انصار بود، علم بدستش بود. حركت میكردند، مشخّص است دیگر شعارهایی كه در بین افراد رایج است: میبریم و میزنیم و میكُشیم و خراب میكنیم و میزنیم فلان، حالا دیگر وقت انتقام است. خودش اشعار میگفت و لشكر هم با آنها هم صدا بودند: میرویم میزنیم و چه میكنیم، حالا این مدّتی را كه در شعب ابیطالب سه سال زندان كردند و چه كردند و حالا به سرشان در میآوریم حقّ هم داشتند، بالأخره اینها كفار هستند دیگر، به حسب قاعده هم حقّ دارند این كارها را میآییم انجام میدهیم و چه میكنیم. آمدند، آمدند پیغمبر هم هیچ چیز به اینها نمیگوید تا رسیدند نزدیك مكّه. خب، ای افرادی كه الآن دارید میروید به سمت مكّه بزنید و خراب كنید و اینها! شما با چه انگیزهای دارید میروید؟ درست است شما مسلمانید، شما دارید میروید انتقام بگیرید، ولی شما باید بدانید توجّه كنید شما باید بدانید الآن در كنار رسول خدا دارید میروید مكّه را فتح میكنید. یعنی چه؟ یعنی آن بینش الهی و آن بینش توحیدی رسول خدا همراه شماست. این الآن در لشكر است دیگر، دارد میآید، بینش رسول خدا كه انتقام نیست. پیغمبر همه مردم را یكی میداند. نكته را دقّت كردید؟ پیغمبر كه همه را یكی میداند، مشركین را كه یكی میداند. مگر برای همین مشركین نیامد؟ خب، اینها كه مسلمان شدند از مادر كه مسلمان بدنیا نیامدند، مشرك بودند دیگر. ای شخصی كه داری در كنار رسول خدا میروی مكّه را فتح كنی! تو خودت مشرك بودی بعد مسلمان شدی یا اوّل مسلمان بودی؟ میگوید: اوّل مشرك بودم. خب، این كسی كه الآن در مكّه هست كه با تو فرقی نمیكند. چرا آن جنبه رحمت و عُطوفت را در نظر نمیآوری و آن جنبه غضب، انتقام، قهر با او باید ...؟ این فرق بین انقلاب پیغمبر با سایر انقلابها در روی زمین است. در انقلاب رسولخدا رحمت است، در انقلاب رسولخدا عطوفت است، در انقلاب رسول خدا ابوّت است، ابوّت، ابوّتِ پدرانه، أنا و علىٌّ ابَوا هذه الامَّة، اب، ابوّت دارد، رحمت دارد، عطوفت دارد. پیغمبر با چه انگیزه دارد میرود مكّه را فتح كند؟ با انگیزه الهی. خدا میگوید: ای پیغمبر! تو كه الآن داری میروی مكّه را فتح كنی، پس این اسلام را برای كی آوردی؟ اگر اینها مسلمان نشوند پس كی میخواهد مسلمان بشود؟ میبینید مكتب شد الهی. آن اوّل: میرویم، میزنیم، انتقام میكنیم، پدرشان را هم در میآوریم، هر كاری هم دلمان خواست میكنیم، اینها به ما این كار را كردند ما هم این كار را میكنیم، آنها چون به ما این طور كردند، چون ما را اذیت كردند، چون ما را طرد كردند، چون ما را تبعید كردند، چون این تضعیفات را آوردند ما هم حالا وقتش است، نگاه به این اسبها بكنید، نگاه به این لشكر بكنید، حالا وقتش است. امّا آنچه كه در ذهن پیغمبر میگذرد كه این نیست. آنچه كه در ذهن پیغمبر میگذرد توحید است. از آنجا چه دارد دستور میآید، آنجا را دارد نگاه میكند؛ آنجا دستور رحمت میآید، آنجا دستور عطوفت میآید، آنجا دستور همنوعی میآید، حُبّ به نوع میآید، حُبّ به هدایت میآید. تا اینجور میآید پیغمبر میفرستند دنبال سعد بن عُباده، میگویند: یا علی! برو پرچم را از دستش بگیر. سعد بن عُباده خیلی آدم خوبی بود، سعد بن عباده از بهترین افرادی بود كه رسولخدا را یاری كرد و پسرش قیص بن سعد بن عُباده از اصحاب سِرّ امیرالمؤمنین بود، از اصحاب سِرّ بود، این قیص بن سعد بن عباده. به عكس آن سعد بن وقّاص كه دیروز صحبتش بود. این سعد بن عباده رئیس انصار بود. این تفكّر الهی و مكتب الهی در چه كسی باید جلوه كند؟ در كسی كه الهی باشد. او كیست؟ او امیرالمؤمنین است. لذا میگوید: پرچم را بگیر. فرمانده عوض میشود با اینكه خوب است، با اینكه سعد بن عُباده، ولی رسولخدا میخواهد صد در صد باشد، یك درصد هم كم نگذارد، هزار در هزار باشد. آنكسی كه میتواند صد در صد باشد آن كسی است كه مانند خودش است و نفس خودش است، كسی دیگر نیست، كس دیگر قاطی دارد. آن كسی كه قاطی دارد نمیتواند نماینده رسول خدا باشد. آنهم در چی؟ در فتح مكّه. زمینی را از شرك به توحید برگرداندن. لذا پیغمبر نفس خودش را میكُند فرمانده لشكر. یا علی! بگیر شعار را هم عوض كن. آقا! یكدفعه دیدند امیرالمؤمنین شروع كرد شعارها را عوض كردن؛ لا اله الا اللَه و نمیدونم، هدایت به تو روی آورده اشعار را الآن من در ذهن ندارم اشعاری كه شروع شد به خواندن اشعار محبّت و .... مردم دیدند: عجب! پس این شمشیرهای ما چه بود؟ برای چه شمشیرها را با خودمان تیز كردیم و سپر و فلان و كلاهخود و فلان و این حرفها. اینها چیست؟ اینها پیغمبر را نشناختند، اینها فقط دیدند پیغمبر فقط حمله میخواهد بكند. بابا! این درون پیغمبر چیز دیگری است.

