حقیقت و جایگاه مسئلۀ تخصص و تعهد در کیفیت اداره جامعه
14وقتی كه أمیرالمؤمنین علیهالسّلام به خلافت رسیدند همان روزهای اوّل بود طلحه و زبیر سروكلّهشان پیدا شد. ما آمدیم، كجا آمدید؟ یا علی آمدیم اینجا احوالت را بپرسیم. نصف شب هم بلند میشوند احوالپرسی كنند. صبح بلند میشوند میآیند، ظهر میآیند، نهار تشریف بیاورید، نصف شب كسی. حالا آمدیم بالأخره كسی نبیند و. برای چه میخواهید نبیند. اینها را ما داریم میگوئیم، یعنی شرح حال و این زبان حال كه میگویند این است آمدیم كسی نبیند. خلاصه تو این كوچه كسی ما را نبیند مثلًا ببینند آمدیم با هم. خلاصه أمیرالمؤمنین همانجا نگذاشت حرفش را، بلند شد و رفت چراغ را خاموش كرد. چراغ را خاموش كرد، رفت یك چراغ دیگر آورد. خوب امیرالمؤمنین میتوانست ادامه بدهد، امّا خواست به آنها ضرب شست را از اوّل نشان بدهد. گفتند: یا علی چرا چراغ دیگر آوردی؟ : آن چراغ مال بیتالمال بود استفادهاش در اینجا. مثل آن ماشینهایی كه مینویسند مال سازمان است استفاده شخصی ممنوع دیدید. بله. آن مال بیتالمال، بود و این خلاصه چراغ دیگر آوردیم.
یادم آمد مرحوم آقا میخواستند بروند برای این الآن آمد. كلام یجر الكلام میخواستند برود برای مكّه از مشهد تشریف آوردند تهران. در تهران بودند بله شب بود یكی از بستگان ما كه ایشان مسئول این سدهای تهران و كرج و اینها در آن وقت بود. الآن نمیدانم هست یا نه. سدّ لتیان و لار وكرج این سدهایی كه بودند. این شب ما را برد در همین سدّ لتیان. توی همان خیابان جاجرود، برد اونجا ما شب آنجا بودیم من و مرحوم آقا بودیم به اتّفاق آن اخوی كوچك ما حاج آسیدعلی. ایشان هم كه در آن سفر با مرحوم پدرمان رفته بود. ما شب را آنجا بودیم. جای همه شما خالی خیلی هوای خوبی بود. خیلی و خیلی هم خوش گذشت به ما. آن شخص خواهر زاده آقا بود، پسر عمّه ما، مسئول آنجا. خوب با ماشیناش آمد و البتّه خودش ماشین نداشت ماشین همان به اصطلاح سازمان بود و كه آورد و ما را برد در آنجا. شب را آنجا بودیم. ماشین هم از این بنزها و اینها نبود و پیكان بود خیلی هم، هم چنین حواستان جای خوب نرود، پیكان عادی بود. یكی دو دفعه هم در راه خراب شد. بله، بله رفتیم در آنجا و بله ایشان بعد دیگر رفتیم و گفتش كه به اصطلاح یك میوهای خوردیم و گفت هر وقت میخواهید بروید از تأسیسات، خوب مرحوم پدر ما مهندسی برق هم داشتند، ایشان علاوه بر مهندس مكانیك مهندسی برق هم بودند و من خودم برق را پیش ایشان خواندم. مرحوم پدرمان. رفتند، رفتیم آنجا كه به اصطلاح از همان سد دیدن كنیم از آن قسمتها به اصطلاحدیدن كردیم و به اصطلاح نشان میداد و اینها و خیلی ایشان خلاصه برایشان معجب بود و جالب بود و اینها سؤالاتی میكردند از همان افرادی كه مهندسین آنجا بودند و آنها هم خیلی خوششان آمده بود و طبعاً یكساعت، یكساعت و نیمی ما در آن مركز كنترل بودیم. بعد آمدند بیرون و یك سؤالی كه اوّل ایشان. آمد ایشان شرح داد جریانات را برای مرحوم آقا كه بله اینجا ما به پرسنل امكانات میدهیم، چه میدهیم، زمین دارند هر كدام، ایشان دیدند كه مثلًا سرسفره این سبزی كه آورده بود گفت این سبزی مال خودمان است اینجا كاشتیم، مثلًا فلفل بود. گفت مال همین جاست. ایشان فرمودند: شما این امكانات را فقط خودتان دارید یا بقیه كاركنانی كه اینجا زندگی میكنند؟ ایشان گفت: نه ما به همه اینها این امكانات را دادیم. حالا كسی خودش انجام نمیدهد، تنبلی از خودش است. ولی ما یعنی ما در اینجا اضافه بر آن و راست هم میگفت و شخص صادقی بود همان مسئول این امور و بسیار فرد صادق و درست عمل بود، درستكار بود، امین بود. و این قضیه تمام شد تا اینكه فردا ما میخواستیم مراجعت بكنیم. آمدیم سوار این ماشین بشویم، مرحوم آقا یكدفعه چشمشان افتاد به آن چیزی كه آنجا هست. استفاده ....، گفتند: آقا شما ما را با ماشین سازمان آوردید؟ این درست نیست كه. گفت: نه آقا من از مسئول اینها اجازه گرفتم. ایشان فرمودند: خوب حالا اشكال ندارد كه از مسئول یعنی ... ایشان گفتند: من سوار نمیشوم. گفته بودند. التفات میكنید؟ ایشان نمیخواست خودنمایی بكند! او خواهرزادهاش بود، فلان بود، چه بود. گفت این شما كه الآن ما را داری با این برمیگردانید، با همین آمده بودیم، منتهی شب بود ایشان ندیده بودند. گفت: نه من از مسئول اجازه گرفتم و شرعاً برای من جایز است كه در این اموری كه خودم امور شخصی دارم بتوانم استفاده كنم. این مقدار را به ما آن اجازه داده. گفت: خوب، بسیار خوب، اگر این است كه این دیگر اشكال ندارد.

