اهمیت نظم و تدبیر و جایگاه آن در زندگی انسان
15یك قسم هم صورت مثالی ما را میآید در آن تغییر ایجاد میكند. ما میبینیم واقعاً هم میبینیم، در دیدن اشتباه نمیكنیم، میبینیم ولی آنچه را میبینیم واقعیت است یا آنچه را كه میبینیم او ساخته و پرداخته است!
یك روز یكی از افراد از شاگردان مرحوم آقا رضوان اللَه علیه بودند، من مدتی بود كه یك مطالبی از او میشنیدم، مطالبی میشنیدم كه با موازین نمیتوانستم آن مطالب را وفق بدهم، نسبت به حالش میدیدم كم كم حال این دارد تغییر میكند، در همان زمان سابق قبل از زمان انقلاب این مسأله كم كم بروز و ظهور پیدا كرد و بعد سالهای بعد دیگر یك لباس عملی و جامه عملی به خود پوشید. من دیدم این حالاتشان كم كم دارد تغییر پیدا میكند. البته خوب گاهگاهی مرحوم آقا تذكراتی به او میدادند ولی ظاهراً او ترتیب اثر نمیداد. یك روز به من گفت فلانی به اعتقاد شما اگر یك شخصی كه در ارتباط با استاد هست خوب در زمان ایشان بود دیگر، در زمان مرحوم پدرمان بود و بعد خود این با امام زمان ارتباط پیدا كند آیا دیگر باید دوباره به استاد مراجعه كند یا نه؟! دیگر آن ارتباطش با امام زمان كافی است؟! من به ایشان گفتم: آیا آن امام زمان دستوراتی كه میدهد موافق با دستورات استاد است یا مخالف است؟ اگر موافق باشد پس بین استاد و امام زمان فرقی نیست، دیگر نباید اطاعت بكند. چه معنا دارد! اگر مخالف هست شما باید در اینجا به فكر فرو بروی چرا دستورات امام زمان مخالف با دستورات استاد درآید؟! مگر نه این استاد استكه تو را به این امام زمان رسانده، پس چرا حالا دیگر دستوراتش مخالف است، پس تو باید در استاد شك كنی یا در امام زمان باید شك كنی؟ یك كدام از این دو تا و چون این استاد جنبه ظاهر دارد نه صور مثالی و ممكن است آن امام زمان تو صورت مثالی داشته باشد نه چهره واقعی، پس بنابراین باید استاد را فعلا به او تمسك كنی و از او دست برداری زیرا این مورد اعتماد توست. این قضیه برایش یك قدری گران آمد. از این قضیه سالها گذشت. كم كم این حالش عوض شد، حالش تغییر پیدا كرد و من آثار كدورت و تاریكی را در چهره او میدیدم. بعداً مطلع شدیم كه اصلًا این با بعضی از گروهها ارتباط دارد و با بعضی از افراد و با بعضی از مسائل و خلاصه حالا بیش از این توضیح نمیدهم و به طور كلی اصلًا مسألهاش فرق كرد و حالاتش به طور كلی تغییر كرد. یك روز من در منزل مرحوم پدرمان نشسته بودم در همان منزل بیرونی در مشهد. ایشان یكی از رفقا را صدا زده بودند گفته بود كه من میخواهم تهران بروم. ایشان گفته بود برو پیش فلان شخص بگو فلانی گفته است آن امام زمانی را كه شما میبینی آن امام زمان نیست بلكه او شیطان است. ما این مطلب را به شما گفتیم تا اینكه یك وقت نیایید و بگویید بزرگان مسأله را متوجه شدند و به ما تذكر ندادند. ایشان آمد در تهران و به آن شخص مراجعه میكند، در مغازهاش میرود میبیند بله خیلی بساط خیلی مهیا است و افرادی در آنجا هستند و منتظر دستور و خلاصه عرض ادب و سایر مطالبدیگر. ایشان خیلی صریح و جلوی همه این مطلب را میگوید كه فلان شخص به شما پیغام داده و اینطور گفته. خیلی منقلب میشود و سرش را پایین میاندازد. وقتی آن شخص برای من تعریف كرد بعد سرش را بلند كرد و گفت نخیر، ایشان اشتباه میكند، من اشتباه نمیكنم. خوب و بعد به همین كیفیت قضیه جلو میرود و جلو میرود در حالتی كه خوب مسأله از نقطه نظر فنی و از نقطه نظر حجت برای او تمام شده بود. در یك مجلسی وقتی كه من با او صحبت كردم این مسأله را برای او تمام كردم. ولی در اینجا میبینیم كه مطلب چطور است، میرود دوباره همان قضیه قضیه سحره. قضیه روشن شد دیگر. خوب چرا قبول نمیكنی وقتی كه مسأله روشن میشود، وقتی مسأله واضح میشود، خوب چرا قبول نمیكنی؟ البته خلافش هم بوده كه یك همچنین مطلبی اتفاق افتاده. بعد وقتی كه مسأله روشن میشود آن طرف قبول میكند و بعد راهنمایی پیدا میكند و بعد راهش باز میشود و در همان طریق قرار میگیرد. این قضیه قضیه شیطان و این قضیه قضیه امتحان است و این یكی از اسرار الهی است.

