ساختار وجودى مرد و زن و هدف از خلقت ایشان
13فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً، ما اینها را احیاء میكنیم، به حیات طیبه. چه حیاتی؟ حیاتی كه طیب است، پاك است، آلایش ندارد، خوشی محض است، مستی محض است، استفاده از همه جلوات و جذبات الهی است، انغمار در همه رحمات پروردگار است، انجذاب همه الطاف و انوار است. واقعاً چه خبر است!
دیروز به مناسبتی داشتم صحبتی از مرحوم آقا رضوان اللَه علیه گوش میدادم كه در مسجد قائم صحبت میكردند، دیدم عجیب ایشان بیان میكند. انگار خودش در این مرتبه است. میگوید: آقایان اگر یك لحظه از آنچه كه خدای متعال برای مؤمنین در روز قیامت آماده كرده در اینجا نشان بدهد، دیگر اصلًا به هیچ چیز در این دنیا اعتناء نمیكنید؛ یعنی آنچنان ذهن را میگیرد و آنچنان قلب را میگیرد.
حالا شما ببینید این اولیاء خدا كه اینها را دیدهاند چه جوری دارند تحمل میكنند! ماها را داشتند تحمل میكردند! تحمل میكردند دیگر، اینها دیدند دیگر، اینكه خدای متعال آماده كرده برای آنها اگر ببینید دیگر نه به دنیا نگاه میكنید، نه به زن نگاه میكنید، نه به فرزند نگاه میكنید، نه به ییلاقش نه به قشلاقش، نه به تفریحش نه به هیچی، هیچی، هیچی، هیچی، چه كار میكنید؟ این را من از خودم میگویم، ایشان نگفتند مثل پیغمبر میروید در غار حراء، آنوقت سه ماه به سه ماه نمیآیید در مكّه، پیغمبر این بود.
همین پیغمبر، خدایی نكرده، خدایی نكرده، خدایی نكرده از آن اوصاف و از آن مشاعر انسانی كم داشت كه بلند میشد میرفت آنجا! رفتهاید در غار حرا؟! خدا قسمت كند بروید ببینید چیست! آن زمان، الآن كه مكّه متصّل شده است، آن زمان، دو فرسخ فاصله بود. میرفت در آنجا چهل روز، چهل روز همانجا بود، چه قبل از زمانیكه رسول خدا با حضرت خدیجه سلام اللَه علیها ازدواج كند و چه در زمان خود خدیجه. و آن چه زن بزرگواری بود كه این معانی را میفهمید، احساس میكرد! هر دو سه روز یك بار میآمد به رسول خدا سر میزد، برای پیغمبر غذا میآورد، آب میآورد و اصلًا از آن حضرت تقاضا نمیكرد من در منزل تنهایم، شما آمدی اینجا، مثلًا ما ازدواج كردیم، نه، میگفت: بگذار كار خودش را بكند، بگذار حال خودش را داشته باشد. بیخود كه حضرت خدیجه نشد، این كارها را كرد دیگر، بگذار راه خودش را برود و پیغمبر چه میفهمید! همانطوری نشسته بود؟ همانطوری نشسته بود ذكر میگفت؟ شما دو ساعت بنشینید خسته میشوید یا نمیشوید؟! چه توجهی داشت؟ چه بر او میتابید؟ چه بر قلب او وارد میشد كه چهل روز، چهل روز از آن بالا نمیآمد پایین؟ بالاخره آن هم بشر بود، بالاخره آن هم مغز داشت، بالاخره آن هم احساسات داشت، بالاخره آن هم فهم داشت، فكر داشت، عاطفه داشت، اگر از بقیه بیشتر نبود، كمتر كه نبود. این به خاطر همین است.

