وظایف و مسئولیت های زنان از منظر اسلام
16در اینجا یادم آمد بگویم. مرحوم آقا رضوان اللَه علیه یك مورد نشد كه در مسائل مربوط به احتیاجات منزل اجازه بدهند اهل ایشان به بیرون برود و آن احتیاجات را تأمین كند. حتی ایشان پارچهای را كه میخواستند بخرند خودشان در آن زمان میرفتند بازار طهران و آنچه را كه مربوط به این مسئله است خودشان تهیه میكردند و اجازه نمیدادند كه از طرف ایشان كسی برود.
اتفاقاً این قضیه خیلی لطیفی است. بعد از اینكه ایشان مشرف شده بودند به مشهد، زمستان خیلی سردی بوده و ظاهراً سال اول یا سال دومی بوده كه مشرف شده بودند. تقریباً طرفهای عصر و غروب بوده است. ایشان میگفتند كه من تب داشتم تقریباً تبم هم زیاد بود، حدود دو سه درجهای، سیونه چهل بود. در منزل نان نبود. میگفتند به من میگفتند فلانی مادرت آمد به ما گفتش كه در منزل نان نداریم، بعد دید وضع ما اینطور است؛ گفتش من میروم میگیرم، خودم بلند میشوم میروم نان میگیرم. آدمی كه چهل درجه تب دارد حالش حال عادی نیست. ایشان میگفتند كه ما هیچی نگفتیم و بعد بلند شدیم لباسهایمان را پوشیدیم حالا شب بود زمستان و خیلی سرد میگفتند كه رفتیم. مادرت آمد گفت شما كجا میخواهید بروید؟ شما سه درجه تب دارید. گفتم تب داشته باشم ولی نان خریدن دیگر به عهده شما نیست. التفات میكنید؟ شما نباید بروید ما باید (برویم). گفتند كه تلفن كنید مثلًا یك شخصی بگیرد. گفتند: نه، چرا به دیگران زحمت بدهیم.
ایشان میگفتند ما لباس را پوشیدیم و عصا را برداشتیم یا علی حركت كردیم از منزل آمدیم بیرون رفتیم در این نانوایی كه در سر كوچه بود. دیدیم بَه یك صف خیلی طولانی هم هست؛ و ما هم رفتیم پشت صف ایستادیم. میگفتند كه هرچه خواستند به ما بگویند كه آقا جلو و زودتر ... ایشان هم با آن وضعیت خودشان طبعاً خیلی مشخص و شاخص بودند. قبول نكردند. یكی از بندگان خدا گفت حاج آقا قربان مظلومیتت بروم كسی را نداشتی بجای تو بیاید نان بخرد؟! میگفتند ما میخندیدیم و خوش بودیم. خلاصه آنجا میگفتند ما مجلسی داشتیم. این با ما حرف میزد آن با ما خیلی آنجا در نانوایی برای خودمان عالمی داشتیم تا دوتا نان گرفتیم و آمدیم منزل. این روش، روش بزرگان است.

