اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

كیفیت تدبیر امور ضمن رعایت مقتضاى مقام عبودیت

14265
عنوان بصری
نسخه عربی

كیفیت تدبیر امور ضمن رعایت مقتضاى مقام عبودیت

18
  • ایشان می‌گفتند كه من این جواب را دادم. و طرف دیگر اینكه به واسطه مسائلی كه بعد از فوت مرحوم والدشان اتفاق افتاده بود دیگر قصد اقامت در ایران را نداشتند و آن پرونده هم كه بسیار پرونده سیاهی بود و به قول خودشان می‌گفتند: ما دیگر آن پرونده را بستیم و دیگر باز نمی‌كنیم. لهذا دیگر اصلًا هجرت كردند برای نجف و به قول خودشان می‌فرمودند كه: اگر من یك وقت، یك خبری، شخصی، حتی خواب آمدن به ایران را اگر ما می‌دیدیم تا یك هفته مضطرب بودیم.1 به این نحو تعلّق عجیب به آن ارض و به آن سرزمین و به آن عتبه پیدا كرده بودند. تا اینكه بالاخره بعد از گذشت هفت سال، به دستور مستقیم استادشان مرحوم آقای حدّاد مراجعت می‌كنند به ایران و مشغول به اداره مسجد می‌شوند و در این اداره مسجد خدا می‌داند نمی‌دانم من روزی برای رفقا این مطالب را گفته بودم یا نه با چه مشكلاتی دست به گریبان می‌شوند؛ هم نسبت به اداره مسجد، هم نسبت به تنظیف مسجد، هم نسبت به امور تبلیغی مسجد. مخالفت‌هایی كه می‌شود، كارشكنی‌هایی كه برای ایشان متصدیان مسجد می‌كنند و سنگ اندازی‌هایی كه می‌كنند برای ایشان. یك وقت ایشان داشتند برای یكی از آشنایان مطرح می‌كردند كه: من در ارتباط با این مسجد مسائلی دارم كه غیر از خدا كسی نمی‌داند و تابه‌حال به كسی نگفتم.

  • مشقاتی كه ایشان در این رفتن به مسجد تحمّل می‌كردند؛ بارها می‌شد ایشان پول تو جیبی نداشتند كه كرایه تاكسی بدهند، و از منزل ما كه تقریباً آن منزل قدیم كه خیابان آهنگ طهران است از آنجا تا مسجد قائم كه خیابان سعدی شمالی است شاید قریب یك فرسخ شاید پنج كیلومتر این مقدار فاصله باشد در زمستانی كه یك متر برف بود، ظهر پیاده می‌رفتند مسجد و برمی‌گشتند و شب پیاده می‌رفتند در آن برف‌ها و برمی‌گشتند و خاطراتی در طول این مسیر نقل می‌كردند. بعد به واسطه رماتیسمی كه داشتند شب تا صبح آن موقع كرسی بود در آن موقع كرسی از ذغال و از این خاكِ ذغال بود بعد تبدیل به وسایل برقی شد حالا هم گاز آمده و كرسی دیگر نیست. ولی خیلی خوب است من هم خیلی دوست دارم كرسی را، برای تنبلی خیلی خوبه انسان برود دیگر در نمی‌آید! ایشان شب تا صبح از شدّتِ درد، پایشان را می‌گفتند: من می‌گذاشتم روی منقل كه این یك قدری التیام پیدا كند، فردا دوباره این قضیه تكرار می‌شد.

    1. روح مجرد، ص ٣٩.