زمینه های امید به پروردگار و آثار آن در بنده
14ما از روی سیری و سیرآبی نیامدیم درِ خانۀ تو، یک حرفی هم بزنیم دادی یا ندادی طوری نباشد، در بزنیم [بگوییم]: بده! بگویی: صاحبخانه و کدخدا نیست، فردا بیا! خبری نیست! [و ما بگوییم]: چشم! نه، ما محتاجیم! آدم محتاج دست برنمیدارد تا بگیرد؛ گرگ گرسنه هیچچیز سرش نمیشود، جز اینکه طعمهاش را بگیرد و پاره پاره کند! بابا طاهر میفرماید: «که گرگ از هَیْ هَیْ چوپان نترسد»1؛ چوپان گُرز را برداشته و میخواهد بزند کلّۀ گرگ را داغون کند، امّا گرگ گرسنه است، روی زمین برف آمده، طعمه گیرش نیامده، هیچ نمیفهمد! اگر این چوپان بزند قطعه قطعهاش هم بکند، قطعه قطعه میشود ولی فرار نمیکند! در مقابل چوپان میایستد؛ یعنی گرگ با خودش میگوید: طعمۀ من اینجاست، حیات من اینجاست، کجا بروم؟! این گوسفندهایی که در مقابل من هستند، اینها حیات من هستند، زندگی من هستند، نور چشم من هستند! این چوپان به من میگوید: طعمهات را رها کن برو آنجا و در برفها از گرسنگی بمیر! آدم عاقل اینکار را میکند؟! نه، گرگ عاقل به طریق أولیٰ نمیکند!
هرچه انسان نیاز خود را بیشتر احساس کند، امید وآرزویش بیشتر میشود!
فإنّا مُحتاجون إلیٰ نَیلِک؛ «ما محتاجیم، ما این احتیاج را حس کردهایم که ذات ما محتاج به سوی عطای تو و به سوی جایزۀ توست!»
ما نیازمندیم و دست هم برنمیداریم؛ بگو: برو! میگوییم: نمیرویم! بگو: برو فردا بیا! میگوییم: همین امشب! [بگو: بروید] یک ساعت دیگر بیایید! میگوییم: خیر، حالا با یک ساعت دیگر برای تو فرقی ندارد، چرا ما را گول میزنی؟! چرا سر به سر میگذاری؟! اگر بگویی: قابلیّت نداری! میگوییم: قابلیّت را هم از تو گرفتم؛ ازکجا آوردهام؟! اگر بگویی: باید کار کنی! میگوییم: هیچ کاری از دست ما برنمیآید، ما آدمِ تنبلی هستیم! سر و پا شکسته کارهایی و عبادتی میکنیم، [امّا] فهمیدیم که اینها هم که به دردِ تو نمیخورد!
خدایا، معطّل نکن دیگر! آقاجان، معطّل نکن! دیگر حسابمان را رسیدهایم و ما فهمیدیم که نیازمندیم؛ چون فهمیدیم نیازمندیم، لذا رجاء ما بالا رفته است! هرچه انسان نیاز خودش را بیشتر حس کند، رجاء و امیدش بیشتر میشود. اگر نیاز خودش را حس نکند، رجاء هم از بین میرود؛ شد شد، نشد نشد! نمازی میخوانیم، خدا چیزی به ما داد داد، نداد نداد! پیغمبران گفتند: عمل صالح انجام بدهید، میدهیم حالا شد شد، نشد نشد! دیگر بالأخره انسان باید در دنیا یک مذهب و یک عقیدهای داشته باشد، حالا مسیحی نشد یهودی، یهودی نشد مسلمان، مسلمان نشد زردتشتی، زردتشتی نشد...؛ بالأخره دین مردم ما هم این است. [امّا] مسئله این نیست!
- دو بیتیهای بابا طاهر، دو بیتی شمارۀ ٣٧:
هر آنکس عاشق است از جان نترسد ** یقین از بند و از زندان نترسد
دل عاشق بود گرگ گرسنه ** که گرگ از هی هی چوپان نترسد
- دو بیتیهای بابا طاهر، دو بیتی شمارۀ ٣٧:

