تفاخر و کثرت طلبی در مكاتب مادى و ماتریالیستى
15به سلمان گفتند كه ما هی منتظر این استاندار هستیم پیك آمده میآید. گفت: حالا چه كارش دارید؟ هیچی آمدیم استقبال كنیم. گفت: حالا فرض كنید من هستم. گفتند: تو؟ گفت: بله ما هستیم ما هستیم. مگر استاندار شاخ دارد؟ حالا شاید امروزه شاخ داشته باشد ولی آن موقع شاخ نداشت! مگر استاندار شاخ دارد؟ نه ندارد. خوب برویم، كجا برویم؟ حركتش دادند به سمت استانداری. سلمان گفت اینجا؟! اینجا به درد ما نمیخورد بابا! اینجا مال خودتان، یك مسجدی به ما بدهید ما میرویم آنجا تا وقتیكه برای خودمان یك اتاق بسازیم. بعد شروع كرد خودش نه عمله نه بنا هیچ كدام، شروع كرد خودش برمیداشت خاك میآورد خشت درست میكرد. برداشت یك اتاق برای خودش ساخت، یك دانه بالاش هم از این حصیرهای خرما و اینها زد و كه یك مقداری از پاش هم بیرون بود. فقط همینقدر بدنش آفتاب نخورد. این استاندار مدائن بود یعنی استاندار ایران آن زمان، زمان خسرو پرویز. مدائن یعنی از تیسفون همین قسمت مدائن فعلی كه نزدیك بغداد هست و آن طاق كسری الان در آنجا هست. اینجا مركز حكمرانی سلمان بود نه در آن طاق در كنارش، اینجا تا كرمانشاه و همدان و ایران و تا حدود اهواز در جنوب، تمام اینها زیر حكومت این جناب استاندار بود كه سوار خر میشد و آن بقچه نان خشكش را هم میانداخت پشتش و راه میافتاد میرفت.
یك وقتی هم برای رفقا نقل كردم كارهای را كه سلمان انجام میداد و وقتیكه آمد دیگر اصلًا پاسبان و شرطه و اینها همه چیز ور افتاد. به یكی گفتش كه برو در فلان محله آنجا یك سگ بزرگی هست بگو سلمان میگوید حكومت شهر از امشب دیگر مال شما دیگر شما پاسداری بكنید. آن هم رفت در گوشش گفت و آن هم یك سری تكان داد. گفت باشد میدانیم چكار كنیم. بعد هم به مردم گفت همه دكانهایتان را باز كنید كسی دیگر نمیخواهد ببندد، حالا هر كی میخواهد ببندد خودش میداند. صبح آمدند یك جنازه این ور افتاده یكی آن ور افتاده یكی داره داد میزند یكی دارد ناله میزند، دزدها خوشحال شدند. عجب این چه كسی كه آمده دیگر نه پاسبانی. تا آمدند یكی سگ آمد گازش گرفت آن سگ به آن حمله كرد هیچ تمام شد، همه دیگر حساب خودشان را فهمیدند. شب كه میشد این سگها میآمدند توی خیابانها شروع میكردند حركت كردن. دیگر علی كلّ حال آن هم یك حكومت بود حالا بگذریم.

