پرهیز از تفاخر و تكاثر
17مرحوم آقا میفرمودند فلان كس یكی از افرادی كه مدتی از شاگردان مرحوم قاضی بود، ولی پس از ایشان دیگر متابعت و پیروی از اولیاء الهی را در پیش نگرفته بود و خود به دنبال مطلب رفت و خود از سرخود نسبت به انجام تكالیفی كه احساس میكرد قیام كرده بود و از پیش خود راهی را طی كرد، از نظر مردم بسیار موجه بود، چقدر مرد عابدی است! چقدر مرد زاهدی است! چقدر مورد توجه است! در مجالسشان میآورند، در محافلشان شركت میكنند! اما همین شخص از او شنیده شد این عین آن قضیهای است كه ابتدا برای رفقا عرض كردم، گفت هركه نماز شب خوانده بلند شود بیاید كلنگ بزند وقتیكه از شهرخارج شدم، دیدم تمام شهر در سیاهی و در ظلمت فرو رفت. احمق! برای كه داری این حرف را میزنی؟! برای چه شهر در سیاهی فرو رفت؟! پس نورانیت شهر به خاطر نفس مبارك بود؟! به خاطر جنابعالی بود؟! به خاطر حضور شما بود كه این شهر نورانی بود؟! معنایش این است دیگر. وقتیكه از شهر خارج شدم، تمام شهر در ظلمت فرو رفت! عجب! همه افرادی كه در این شهر هستند، كافر و بت پرستند، فقط جنابعالی در اینجا موحد بودی؟! نورافكن انداخته بودی به شهر! هان؟!
مرحوم آقا میفرمودند: این مسكین، ظلمت نفس خودش را دید كه بر شهر سایه انداخت، نه اینكه شهر ظلمت داشت. آنچنان نفسش در ظلمت و در كدورت و در أنانیت و در فرعونیت فرو رفته است كه خود را همه میبیند و همه را در خود میبیند، و فیض و فیوضاتی را كه بر شهر وارد میشود از ناحیه خود دارد میبیند. انسان به اینجا میرسدها! انسان به این مهالك میرسدها! خدا دست انسان را بگیرد و خدا انسان را متوجه كند! رفقا، من جدی عرض میكنم. این مسائل و مصائبی كه برای افراد پیش میآید و هم خود و هم عده كثیری را به عواقب آن مبتلا میكنند همه از این قضیه نشأت میگیرد. متوجه شدید چه میخواهم بگویم؟! تمام فیوضات را از ناحیه خود میبیند. منم كه الان باعث این مسئله شدهام! به ظاهر میآید، حرف میزند، سخنرانی هم میكند: ما كه هستیم، ما چه هستیم، ما فلانیم! نه، همه اینها شوخی است. همه اینها فكاهی است، همه اینها تفنن است. بَه! چقدر مرد متواضعی است! بَه! نگاه كن چه میگوید! بَه! نگاه كن خودش را به حساب نمیآورد! در نفس او چه میگذرد؟ منم كه باعث این مسئله شدهام! منم كه این فیوضات را بر این شهر جاری كردهام! خودش را اینطور میبیند ها! اگر من نباشم، چه میشود! اگر من نباشم خدا فیضش را از این شهر برمیدارد، نعمتش را از این شهر برمیدارد، دیگر عالم كن فیكون میشود! بله، تمام عالم به وجود جنابعالی قائم است! حالا كه میخواهد از اینجا بیرون برود میبیند كه تمام آن چیزهایی را كه در ذهن خود ساخته و به وجود آورده بود و آسمانخراش بنا نهاده بود، دارد از این شهر بیرون میرود. پس شهر خالی میشود، پس شهر بیلطف میشود، شهر ظلمانی میشود، شهر كه دیگر نور ندارد! هان!

