سِرّ تأخیر ورود حضرت سلیمان علیه السلام به بهشت
29یكی از اصحاب امام رضا علیه السّلام از كوفه آمده بود برای مدینه برای دیدن حضرت، در روایت داریم حضرت تا صبح، تا طلوع فجر نشستند با این صحبت كردند. البته حالا نه اینكه شاید زمستان بوده، شاید تابستان بوده و شبها هم كوتاه بوده، ولی داریم كه تا طلوع فجر صحبت كردند و بعد، حالا نماز خوانده بودند یا اینكه چه بود، آمده بودند و فراش او را خود حضرت آوردند و قرار دادند، ظاهراً برای بعد از نماز بوده دیگر، چون داریم كه تا اذان صبح مشغول صحبت بودند، در آنجا چه خبر، در شهرت چه خبر و .... یعنی رختخواب این شخص را امام رضا علیه السّلام با دستش آورد در آن اتاق گذاشت! لابد برای آن شخص یك حالی پیدا شد دیگر، حضرت فرمودند مبادا تكبر و فخر تو را بگیرد كه من این كار را انجام دادم ها! تا صبح با شما هم صحبت كردیم و بعد هم رختخواب را آوردیم، لابد خطوری كرده دیگر! عنایت ما بوده كه با تو حرف زدیم! و الّا در را بر روی تو باز نمیكردیم! تو كه هستی؟! تو كه هستی كه حالا ...؟! تو هم مثل بقیه. هزار نفر از این اصحاب دارم از تو بالاتر! با آنها تا صبح هم حرف هم نمیزنم! برایشان فراش و رختخواب هم نمیآورم! این را بنده دارم میگویم، خب واقعاً هم همینطور بوده، حضرت همینطور، تو چه هستی؟! حالا آمدی، مهمانی، از كوفه آمدی، یك مقداری حالا مثلا خواستیم به تو یك عطوفت بیشتری كنیم، یك لطف بیشتری به تو داشته باشیم، خودت را گم نكن! و همین مطالب باعث شد كه آن ...
وقتیكه مسئله بالا بگیرد، وقتیكه مطلب بالا بگیرد، فرعونیت هم میرود بالا! همواره میرود بالا، میرود بالا، میرود بالا، تا جایی كه در مقابل خود استاد، با فرزندان استاد شروع میكند به دعوا و مشاجره و بدوبیراه و فحش! ببینید! از اول دارد زاویه منفرجه میشود، دارد زاویه پیدا میشود، یك مرتبه زاویه میشود اصلًا صد و هشتاد درجه! صاف! این در این نقطه خط قرار دارد، این در این نقطه قرار دارد. همواره فاصله گرفته.

