اختصاص حقیقت عزت و علو به پروردگار متعال
9میگویند امام زمان وقتیكه میآید چطور با این اسلحههایی كه الآن وجود دارد مقابله می كند؟ همین سیلی كه آمد، همین الآن خدا گذاشت كف دستمان بفرما، از وسط دریا یك سیل میآید یك زلزله بلند میشود میزند همه را خراب میكند، یك زلزله میآید تمام اسلحهها همه میروند تو زمین بعد درش هم بسته میشود بفرما هیچی، دیگر یك تیر هم نمیخواهد كسی دركند، هیچ نیاز نیست. مگر زلزله نیامد؟ دیدید دیگر قشنگ زمین باز میشود میگوید هرچه تشریف دارید بیایید این تو، بعد صاف دوباره بسته میشود، حالا هی بروند چاه بكنند دربیاورند مگر درمیآید؟ تمام شد. آنقدر هم ما تو زمین اعماق داریم به اندازه كافی اگر صد برابر این هم اسلحه درست كنیم همه را باز میخورد، باز هم میگوید هَل مِن مَزید! باز هم بیاور، این چیه؟ این آنوقت میشود ابر قدرت، ابر قدرت كیست؟ این است. پس ما باید بیدارشویم و بفهمیم.
این مسئله همیشه اتّفاق افتاده، ابرهه وقتیكه میآید كعبه را با پانصد فیل خراب كند، شوخی نیست ها، پانصد فیل، در مقابل دوتاعربی كه دوتا چوب هم در دستشان نبود، با دوتا فیل شما میتوانستید یك كعبه را خراب كنید، پانصد فیل راه میاندازد و به دستور نجاشی میآید كعبه را بهطوركلی خراب كند و از بین ببرد. وقتی كه وارد میشود چه كسی میتواند در مقابل او بایستد؟ این شد ابرقدرت دیگر، این ابرقدرتی كه الآن هست. دودیدگاه در اینجا وجود دارد:
دیدگاه ما اهل دنیا: وقتیكه نگاه به این میكنیم یا میگذاریم فرار میكنیم و تمام شد كار خدا هم درآمد و كعبه هم با زمین یكسان شد.
یك دیدگاه حضرت عبدالمطّلب علیه السّلام: بلند میشود كاملًا با وقار میآید. به ابرهه میگویند شیخ قریش میخواهد با شما ملاقات كند. میگوید: بیایید تو. همه پیشبینی میكنند كه راجع به تخریب میخواهد صحبت كند. امّا وقتیكه حضرت عبدالمطّلب میآید، اتفاقاً در كنار خودش هم مینشاند. میگوید: شما چه فرمایشی دارید؟ میگوید: این سربازان شما شترهای مرا گرفتند آمدم از شما پس بگیرم! ظاهراً این قضیه را یكوقت خدمت رفقا عرض كردم یك دفعه وا میرود. البتّه حضرت عبدالمطّلب دنبال شترش نمیگشت! میخواست به او درس بدهد مسخرهاش كند، چكار داری میكنی؟ به فیلت مینازی؟ میخواست او را دست بیاندازد! گفت: سربازهایت این شترهای مرا گرفتند بگو پس بدهند. ابرهه گفت: من غیر از این از شما توقّع داشتم. گفت: اگر میآمدید و از من تقاضامیكردید كه برگردم من تقاضای شما را میپذیرفتم. حضرت عبدالمطّلب گفت: به من چه مربوط است تقاضا كنم؟ من شترهایم را میخواهم شترها را به من بده! وَ لِلبیتِ رَبُّه؛ این كعبه خدا دارد خودش میداند! چرا من بیایم تو كارخدا فضولی كنم.

