
دیدگاه اهل معرفت نسبت به نهضت سید الشهداء علیه السلام، و نقد سایر دیدگاهها
دیدگاه اهل معرفت نسبت به نهضت سید الشهداء علیه السلام، و نقد سایر دیدگاهها
18ولی مسئلهای كه داشت این بود كه ایشان نسبت به واقعیت و حقیقت پذیرفتن ولایت مرحوم آقای حداد به عنوان یك استاد، حرف داشت. و آن هم به خاطر اینكه خنّاسها و شیاطین مرحوم آقا نوشتند دیگر، البته مقداری از مسائل را نوشتند. من آن موقع در این جریانات بودم و میدیدم چه خبر است! آمده بودند و رأیش را زده بودند. حتّی در یك سفری كه رفته بود به عتبات، به دیدن آقای حداد نرفته بود به خاطر همین حرفها و این مطالبی كه مطرح شده بود، و برگشته بود با وجود یك همچنین حالات و مكاشفاتی. ولی چون خلوص داشت، خلوص داشت و نیتش نیت خالص بود؛ خدا دستش را گرفت.
ما در یك سفر، در همان سفر اوّلی كه مكه مشرف شده بودیم، یادم میآید از مكه مرحوم آقا چند نامه برای افراد نوشتند و نامههای بسیار عجیبی بود و افسوس كه آن نامهها در اختیار ما نیست. هنوز هم به دنبال این قضیه من هستم و پیگیری میكنم و یكی از آنها بدست من رسیده است. یك نامه برای همین مرحوم حاج هادی ابهری نوشتند و در آنجا این عبارت هست كه فلانی من تو را نصیحت میكنم و انذار میكنم و بر حذر میدارم از اینكه این همه مصائب و گریهها و مجالسی كه برای سیدالشهداء كشیدی و در نیت خودت هم خالص بودی و در این مسئله شكی نیست؛ ولی من نگران این هستم با این كتمان حقّی كه الآن در نفس تو وجود دارد نسبت به صاحب ولایت، در روز قیامت همین سیدالشهداء بیاید و تو را با سر به جهنم بیاندازد، با سر به جهنم بیاندازد و بگوید چرا در مقابل حقّ ایستادی، چرا ایستادی؟
سیدالشهداء مرد حقّ است نه مرد شمشیر، شمشیر چیست؟ شمشیر یك میلیاردم از آنچه كه [حضرت هست را نیز بیان نمیكند]. اعراب جاهلیت افرادی بودند كه اینقدر دارای انانیت و نفس بودند در جبههها كه وقتی مبارز میطلبیدند، اگر یك فردی كه هم شأنشان نبود میآمد؛ اینها نمیجنگیدند. طرف تیر بر چلّهی كمان میگذاشت و آنها را هدف قرار میداد و آنها دست به شمشیر نمیبردند. میگفتند تو در شأن ما نیستی، میخواهی بزنی بزن و بكش! یعنی حاضر بودند خودشان را از بین ببرند ولی همآورد خودشان بیاید. بینید چقدر انانیت میرود بالا! چقدر انسان در نفس تكثّر پیدا میكند كه كشتن خود را بر آن موقعیت و شأن خود ترجیح میدهد. اگر یك شخصی از پشت سر میآمد و شمشیر میزد اینقدر این مرد انانیت داشت كه سرش را برنمیگرداند. آن شخص میآمد و شمشیر میزد و سر او را قطع میكرد؛ امّا این سرش را برنمیگرداند. میگفت: اگر مردی از جلو بیا، چرا از عقب میآیی؟ اینها یك همچنین آدمهایی بودند. حالا این هنر است؟ این هنر است؟! آن هم میآمد و این را از بین میبرد. میگفت من در شأنم نیست كه سر برگردانم به كسی كه از عقب آمده تا خودم را حفظ كنم، اصلًا سرم را هم بر نمیگردانم ولو كشته بشوم. یعنی انسان در مرتبهی انانیت به كجا میرسد و خیلی عجیب است ها.
