اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

خسران زده‌ترین فرد در طریق سیروسلوک

14357
عنوان بصری
نسخه عربی

خسران زده‌ترین فرد در طریق سیروسلوک

14
  • یادم هست در دوران طفولیت، سنم حدود ده، دوازده سال بود خدا رحمت كند گذشتگان همه را از مؤمنین و شیعیان امیرالمؤمنین علیه‌السّلام، آدم گاهی اوقات یادی از آنها كه می‌كند، برای خودش هم یك عبرتی است با مرحوم آقا هر سال یك بار می‌رفتیم به ابهر تقریباً یكی دو ساعت تا قزوین ظاهراً راه است و مرحوم حاج هادی ابهری هم مال آنجا بود، در آنجا منزل داشت و ساكن بود و گاهی هم به طهران می‌آمد. یكی از دوستان ایشان مرحوم حاج آقای اللَهیاری بود، خدا رحمتشان كند. از شاگردان و دوستان مرحوم حاج ملا آقاجان زنجانی حاج شیخ محمود عتیق بود. دارای مكاشفات بود، دارای حالاتی بود، آدم خیلی صافی بود، خیلی اهل ولاء بود، خیلی اهل توسل بود و خانه خیلی نورانی داشت به‌طوری كه مرحوم آقا می‌فرمودند از جمله اتاق‌ها و امكنه‌ای كه مشارٌ بالبنان هست و مورد توجه و زبان زد هست، حسینیه حاج آقای اللَهیاری است. ایشان آن را تعریف می‌كردند و خیلی مشهود بود. ایشان سالی دو سه شب می‌رفتند در آنجا، دعوت می‌كردند و حالا بعضی از سال‌ها ما بودیم و بعضی سال‌ها نبودیم.

  • یك روز وقتی‌كه در آنجا بودیم، یك سید پیرمردی در آنجا بود، صحبت شد كه یك دیدنی از آن سید به اتفاق حاج آقا اللَهیاری بشود. حركت كردیم رفتیم، دیدیم یك منزلی هست خیلی محقر و یك دو تا اتاق دارد و حیاطی خاكی است و یك حوض و چند تا مرغ و خروس، فقط همین، ماحصل این منزل به همین كیفیت بود. وارد آنجا شدیم، ما كه این شخص را ندیده بودیم. یك سیدی بود خیلی سید نازنین و خیلی نحیف و لاغر و بسیار عفیف و بسیار با عفت، با مناعت، آمد و خیلی پذیرایی كرد و خیلی خوب و خیلی شوخ و شوخ طبع و خیلی بامزه و خلاصه سید نازنینی بود. بعد مرحوم آقا رو كردند به ایشان و به شوخی گفتند: خب آقا سید حالا من اسم نمی‌برم، البته ایشان هم به رحمت خدا رفته گفت فلانی حال شما چطور است؟ یادی از ما نمی‌كنی؟ چكار می‌كنی؟ شروع كرد، گفت ناخوشیم و اینها و گفتند: كارت چیست؟ گفت الان من كارم را به شما می‌گویم. بعد رفت و از آن اتاق پشتی، یك مدتی طول كشید و یك‌دفعه دیدیم آمد، یك پشتی گذاشته روی دوشش كه چهار برابر خودش است. خودش خیلی سید لاغر و خیلی ریزه و میزه و لاغر بود. این پارچه فروش بود، پارچه را می‌كرد توی پشتی و بعد می‌رفت، سابق بودند حالا نمی‌دانم هستند در دهات و اینها از كنار منازل می‌گذشتند و می‌گفتند پارچه داریم و قماش فروشی داریم و می‌آمدند و بساطشان را پهن می‌كردند و می‌خریدند. این هم كارش این بود. یك پشتی خیلی بزرگ و یك چوب هم گذاشته بود و می‌آمد دور این اتاق می‌چرخید و می‌گفت بزازی، بزازی، ما هم تعجب می‌كردیم این حالا كارش را در اینجا به نمایش می‌گذارد. خیلی خلاصه خندیدیم و خیلی با ظرافت بود، خیلی سید ظریف و خیلی ... یك مدتی نشستیم و بعد برگشتیم و شب بعد از غذا، من دیدم مرحوم آقا رو كردند به همین مرحوم حاج آقا اللَهیاری و گفتند شما در ارتباط با ایشان چه كردید؟