ضرورت پرهیز از إبطال عمر، و بیان برخی از مصادیق آن
10افرادی كه میخواهند بروند در یك سازمانی در یك نهادی خدمت كنند. در ابتدای امر قصدشان خدمت است دیگر. خودشان هم میگویند شاید نیتشان واقعاً هم همینطور باشد. وقتیكه میروند در آنجا یك مدتی كه میمانند خود آن موقعیت فعلی برای آنها میشود حصر؛ حالا میگویند بیایید بیرون، میگویند نمیآییم بیرون برای چه بیاییم بیرون؟! مگر تو خودت نمیگفتی ما را دعوت كردند و فرستادند. دیگر اجابت كردیم و تكلیف شرعی بود و حالا بیا برو بیرون دیگر! نه چی چی بیا آقا، هر چیزی حسابی دارد، هر چیزی حدی دارد، چی چی؟ مگر ما چی هستیم بیاییم ما را بیرون كنند؟ این میشود حصر؛ یعنی آن راه كه تا به حال برای خدا بود بفهمد یا نفهمد برای او منزلگاه شد! حالا دیگر كاری هم كه میكند به خاطر خودش میكند. اگر كمك به ایتام میكند به خاطر اینكه خودش این صندلی را داشته باشد، اگر نیكی میكند، نمیگوییم كار بد میكند، حتی نیكی، عمل خیر، انفاق، كمك به دیگران برای نگه داشتن این صندلی است، نه برای خود آن نیكی! نه برای خود آن عمل خیر!
این اصل كلی را در وضعیت بسیار دقیقتر و ظریفتر سالك باید لحاظ كند، همین وضعیت. راه خدا یعنی چه؟ یعنی عمل كردن بر طبق دستوراتی كه آن دستورات انسان را از آن قیود و بندها و منزلگاهها بیرون میآورد. انسان هدف خود را و فكر خود را و مسیر خود را به نحوی قرار بدهد كه به جای اینكه در منزلگاههای نفس مأوی گزیند آن منزلگاهها را به راه و به معبر تبدیل كند، این معنا معنای سلوك است.
از یك عارفی سؤال كردند حقیقت چیست؟ گفت از مجاز پا بیرون آوردن و مجاز و اعتبار را كنار گذاشتن این معنا معنای حقیقت است، معنای واقع است. معنای خدا همین است، خدا هم میشود همین؛ خدا یعنی از اعتبار بیرون آمدن و اعتبار را كنار گذاشتن. این میشود خدا. چرا؟ چون آیه میفرماید: ذلِكَ بِأَنَّ اللَه هُوَ الْحَقُّ ... الحج، ٦ خدا حق است؛ یعنی در هر جایی كه انسان خودش را محك بزند، و همه میتوانند انجام بدهند.

