ضرورت پرهیز از إبطال عمر، و بیان برخی از مصادیق آن
9اولًا: پیاده رفتیم. آقایان همه توصیه میكنند، آقایان اطبا و اینها كه انسان باید پیاده برود، مخصوصاً برای افرادی كه ناراحتیهایی، چیزی هم دارند. یك مقداری پیاده روی خودش خوبه. خیر ما تداویتم به المشی1 رسول خدا فرمود: بهترین دوا پیاده روی است. متأسفانه دیگر امروزه با این وسایل نقلیه دیگر كمتر ... و به خاطر همین هم امراض و اینها میآید. پیاده روی بهترین تداوی است كه نفع آن به خودمان برمیگردد.
دوم: اینكه مردم ببینند احساس كنند كه با وجود همه چیزها، با وجود همه تبلیغها، با وجود همه نمایشها و با وجود چیزهای دیگر ما این عمامه را از سرمان برنمیداریم، در این خیال خام بمانید، این هست.
اما اگر من بلند شوم بیایم بگویم: نه آقا چون مردم بد میگویند بنده داخل ماشین بروم. این حصر در این قید است محصور شدهام، محصور شدهام. یعنی این لباس آمده مرا از خودیتم و انسانیتم بیرون آورده به خاطر حرف مردم كه مردم بد نگویند خودم را قایم كنم، پنهان كنم. به خاطر حرف جهال بیایم خودم را به كنار بكشم، تحت تأثیر القائات و حرفهای چرند و پرند دیگران از خودم بیرون بیایم، از آن حریتم خارج بشوم و خودم را محكوم و مغلوب افكار پوچ دیگران كنم. بیا این نتیجهاش، این انسان است؟! انسان است؟! انسان نیست! ما كه هر چیزی را كه جامعه میپسندد نباید به آن كیفیت راه برویم. ما این عمامه را بر سر خود گذاشتیم برای هدف و برای مقصودی، حالا هر فیلمی میخواهید درست بكنید بكنید. عیب ندارد، مارمولك درست كردید عیب ندارد! عقرب و هزارپا هم میخواهید درست بكنید بكنید. این عمامه از سر ما به در نمیآید، هرچه میخواهد باشد. ما به خاطر اجتماع عمامه بر سر نگذاشتیم كه حالا به خاطر اجتماع بخواهیم برداریم. این هست. حالا فرض بكنید كه نه مردم بد میگویند، مردم آنطور میگویند، مردم چه میگویند، هی ما عقبگرد، عقبگرد، عقبگرد، هی برویم در خود فرو تا جایی كه دیگر حیثیت و هویتی در شخصیت ما دیگر باقی نمیماند. ما شدیم چه؟ حباب! حباب شدیم! بادكنك! تق، یك سوزن بزنید میتركد هیچ چی، فقط با یك سوزن! با یك سوزن از بین میرود!
- النهاية، ج ٤، ص ٣٣٥

