اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

اهمیت سلوک عقلانی و لزوم تصحیح فکر و اندیشه

14579
عنوان بصری

اهمیت سلوک عقلانی و لزوم تصحیح فکر و اندیشه

20
  • زمان مرحوم آقا هم همین‌طور بود! مرحوم آقا یك دفعه به من گفتند فلانی! آقا سیدمحسن، حرفی را كه من به تو می‌زنم نه از اینی كه من می‌زنم بپذیر این فایده ندارد خودت باید بفهمی. و نتیجه‌اش را هم دیدیم. آن كسانی كه وقتی‌كه مرحوم آقا می‌آمد اشك از همین چشم‌هایشان جاری می‌شد، می‌گفتیم بَه بَه عجب حالی دارد! عجب حال و هوایی دارد، مطالب آقا را می‌نوشتند، سلام و صلوات و هروقت می‌آمدند به سر كوچه كه می‌رسیدند اول یك نگاه می‌كردند به منزل، یك السلام و علیك بنده خودم دیدم اینها را كه دارم برایتان می‌گویم چی شد؟ بعد از آقا یك امتحان پیش آمد، فهمیدیم همه اینها احساسات بوده، همه‌اش احساسات است.

  • من می‌گویم بابا! اینكه ایشان گفتند تو كتاب، یا دروغ گفتند یا راست گفتند، اگر راست گفتند پس چرا؟! این حرفها را برای مردم زده‌اند برای ما نزده‌اند! تو را به خدا ببینید! گفتم تو كتاب نه! آنكه تو فلان جلسه گفتند؟! فعلا این حرفها گذشته ما به اینها كار نداریم! التفات می‌كنید! این می‌شود احساسات. ده سال با بزرگان بوده، به اندازه یك قدم جلو نرفته است، بیست سال بوده نرفته نرفته نرفته! ولی ای كاش انسان یك ماه باشد یك هفته باشد ولی در آن یك هفته با سلوك عقلانی با ولی خدا باشد عقلش را به كار بیندازد نه اینكه چون دستور دادند عمل كند فایده ندارد.

  • مرحوم آقا از پیغمبر كه بالاتر نبود، چی شد؟ پیغمبر دیگر! بابا پیغمبر، امیرالمؤمنین. گفتم خدمت رفقا، تو خیابان می‌رفت سلام كردند او رویش را بر گرداندند. حضرت زهرا گفتند یا علی! اینكه رفیقت بود چطور الان سرش را برگرداند؟ حضرت فرمودند من دارم می‌گویم خدا پدر این را بیامرزد، من سلام می‌كنم جواب من را نمی‌دهند. چرا؟ چون احساسات بود.

  • امیرالمؤمنین یك جوان ٣٣ ساله در زمانی كه پیغمبر از دنیا رفت، از آن طرف ابوبكر ٨٠ ساله با ریش تااینجا و عمامه این‌قدر. خب پیغمبر هم گفته كه گفته، حالا كه فوت كرده، تا وقتی‌كه پیغمبر بود تمثال در مقابل نفس جلوه نمایی می‌كرد، حالا كه پیغمبر سرش را گذاشته پایین، دیگر چیزی در مقابل انسان قرار ندارد انسان برمی‌گردد به همان مسائل و غرائز و صفاتی كه نفس با آنها تا به حال خو گرفته، آن چیست؟ دیدن ظاهر است. نگاه می‌كند می‌بیند ابوبكر آمده، می‌رود بالای منبر گریه می‌كند: اوه اوه اوه می‌گوید: عجب آدم خوبی! نگاه كن چقدر دلش برای اسلام می‌سوزد! واقعا مگر می‌شود؟ اما علی می‌آید نه گریه می‌كند نه هیچ چی، می‌رود می‌نشیند یك كنار، هیچ چی. یك نگاه به آن می‌كند ای مردم من قابل نیستم این حرفها را زده است‌ها! ای مردم من قابل نیستم! دیگر چه كنم؟ امتثال امر، تكلیف شرعی احساس كردم! مشت توی دهان آن شخص توسط عمر توی سقیفه بنی ساعده را یادشان رفته، كه وقتی گفتند پس علی كجا؟ آمد مشت زد توی دهانش، تمام دهانش خون شد و دماغش شكست و خون آمد ... ای مردم چه كنم؟ دیگر شما من را انتخاب كردید شاید من اشتباه كنم من را از اشتباه در آورید! بلند شو بیا پایین این ٣٣ ساله نشسته اینجا این بیاید بالای منبر، برود بنشیند نه اشتباه می‌كند نه می‌گوید من اشتباه می‌كنم، خیلی صاف! نخیر! نه اشتباه می‌كنم، نه هیچ چی، هرچه هم دلتان می‌خواهد تا روز قیامت بیاید به شما می‌گویم. بگویم داخل خانه‌ات چیست؟ بگویم دیشب چه فكری كردید؟ بگویم دیشب چكار كردید؟ بگویم؟ دارد می‌گوید دیگر! آن چه به تو می‌گوید كه تو به دنبالش می‌روی؟ همین! گریه، احساس شفقت بر اسلام، بله! دیدم امت پیغمبر حیاری‌1 هستند آمدم از انثلام این جمعیت جلوگیری كنم، از تشتت جلوگیری كنم، دیگر قبول كردید، دیگر چه كنیم؟ دیگر تكلیف شرعی است و از این تكلیف شرعیها كه ماها بلدیم! دیگر از تكلیف شرعی و از این كارها.

    1. مردان سرگشته.