وجوب حرکت سالک الهی براساس سلوک عقلانی
14بنده در آن موقع شاهد بودم كه افراد میآمدند و سر كوچه میایستادند و تعظیم میكردند، بعد میرفتند منازل خودشان، با چشم خودم میدیدم. ولی همه اینها پف بود و حباب بود و تخیل و توهم و خیال بود، همهاش خیال بود. یك امتحان پیش آمد. ا! عجب! چیزی كه ما تصور نمیكردیم، دیگر در زمان این ولی خدا اتفاق بیفتد، اتفاق افتاد به بهترین نحو هم اتفاق افتاد! دیگر عال العالش شد! آنچه كه ایشان در روح مجرّد نوشتند به گرد آنچه كه بعد از خودشان آمد نمیرسد، به گردش نمیرسد!
عجب! من میگویم دو دو تا میگوید شش تا! ا ا ا! آقا مگر خودت این كار را نكردی؟ آقا مگر خودت این حرف را نزدی؟ همین هست كه هست، عجب! اگر پدرمان هم الآن بود همین حرف را میزدی؟ واقعا!! به یكی از افراد گفتم پدر ما اگر زنده بود تو همین جوان را به من میدادی؟ شعورت كجا رفته است؟ معلوم میشود با رفتن ایشان او را از قلب خودشان تبعید كردند. چند صباحی گریه كردن و بر سر زدن و احساسات و بعد از اینكه تمام شد میگویند برویم سر زندگیمان دیگر! الحمداللَه همه چیز هم هست و مجالس هم برقرار است و بحمداللَه كسی هست كه این عَلم را دوباره دست بگیرد! مگر نمیگفتند؟ مگر عَلم روی زمین بود كه كسی دست بگیرد؟! اینها همه برای چیست؟ به خاطر این است كه در زمان حیات آقا با عبا و قبای آقا برخورد داشتند با ظاهر و با عصای آقا برخورد داشتند. همین آقا اگر از آن طبقه بالا با یك پیرهن و شلوار میآمد پایین، همین افرادی كه همه بلند میشدند یك دفعه به هم نگاه میكردند ا، این چیه؟
این حرفهایی كه من میگویم چیزهایی است كه ایشان به من میفرمودندها! من از خودم در نمیآورم خدا شاهد است، خود ایشان به من میگفتند، عین این عبارت را خود ایشان میگفتند، من در این مجالس قصد دارم از خودم كمتر چیزی اضافه كنم، مگر اینكه نیاز به توضیح داشته باشد اینها مطالبی است كه از همینها شنیدم، بینی و بین اللَه مسئله همین است.

