وجوب حرکت سالک الهی براساس سلوک عقلانی
9وقتی آمد در آنجا دیگر بیت المال و غنایم طبق دلخواه تقسیم میشود، هر غلط و فجایع و شرب خمر و زنایی كه بشود همه توجیه میشود، تو در این سفره بیا و هر كاری خواستی بكنی بكن، ما بلدیم چگونه بپوشانیم! تو همین قدر به ما بله بگو، ما دیگر میدانیم مطالب را چگونه حل و فصل كنیم و مشكلات را حل كنیم، مردمداری ما عالی است و خوب میتوانیم مشكلات را حل و فصل كنیم، دیگر هر غلطی كند مشكل حل میشود، چرا؟ چون حكومت به دست ابوبكر افتاده و حكومت دست علی نیست. آن توقعاتی كه شخص با آن توقعات در زمان پیغمبر بود با رفتن پیغمبر همه آنها از بین میرود پس دیگر پیغمبر از قلب هجرت میكند و تبعید میشود، دیگر تمام شد.
آنهایی كه در زمان رسول خدا آمدند و كارهای پیغمبر را در زیر ذرهبین قرار دادند و بر اساس رسیدن به باطن پیغمبر، آنگاه اطاعت كلام او را كردند همانها بودند كه بعد از پیغمبر، رسول خدا از قلب آنها هجرت نكرده بود و باز باقی بود بدنش رفته بود زیر خاك و فردا بدن تو هم میرود، چون رسول خدا در قلبش بود دید پیغمبر كنارش حاضر است پیغمبر نشسته، جایی نرفته است.
یك روز ابوبكر نزد امیرالمؤمنین آمد، حضرت شروع كردند به یادآوری كردن، آیا اینگونه نبود؟ آیا آنگونه نبود؟ در آن روز پیغمبر این حرف را با تو نزد؟ گفت: یا علی برای من در این قضیه شك پیدا شده است اگر تو میتوانی به من علامت و آیهای نشان بدهی شاید هم یك تكانی خورده بود نمیتوانیم بگوییم دروغ گفته است، شاید در یك لحظه، بالاخره او هم بشر است، تكانی خورده بود و میخواست یك چیز غیر عادی ببینداگر بخواهیم خیلی حمل بر صحت بكنیم حضرت فرمودند: اگر پیغمبر را ببینی قبول میكنی؟ فرمودند نگاه كن! نگاه كرد، دید پیغمبر نشسته است، یكدفعه دید پیغمبر نشسته است! دروغ كه نیست. حضرت رو كردند به ابوبكر گفتند: یادت رفته من او را به خلافت نصب كردم، حالا آمدی مخالفت میكنی، حق با علی است و باید از او اطاعت كنی. ولی درعینحال فرمودند شیطانت نمیگذارد. حضرت اشارهای كردند و پیغمبر محو شدند. ابوبكر گفت دیگر دیدم آقا! حضرت فرمودند: شیطانت نمیگذارد! رفت وسط راه به عمر برخورد كرد همین رفیقش، گفت یك چیز عجیبی دیدم. گفت: برو پی كارت بابا، خواب دیدی، این حرفها چیست؟ علی روزی هزار بار از این كارها میكند تو هم گولش را خوردی؟ هیچی، این برگشت سر جای اولش. حضرت فرمودند دیدی گفتم شیطانت نمیگذارد، این منتظرت است در خیابان، خدا هم این را برای تو میآورد، خیال نكن، به همدیگر میخورید البته این را من دارم میگویم به همدیگر میخورید اگر تو آدم بودی جور دیگری مسیرت تنظیم میشد.

