لزوم تسلیم و سرسپردگی کامل به اولیاء الهی
13یك نفر آمده بود پیش ما، مرد فاضلی است، مجتهدی هست، بسیار درس خوانده است، اهل منبر و خطابه است، شخص فعالی است با ما هم سوابق خیلی داشت. گفت میخواهم بیایم پیش پدرت. گفتم پدر ما به درد تو نمیخورد! چرا نمیخورد؟ چرا بخل میكنی؟ چرا ما را راه نمیدهی؟ از این مطالب. گفتمفلانی! اینجا كه پای منبر تو نیست، هر چی میخواهی بگویی! اینجا بدان طرفت چه كسی نشسته است، تو كه خبر داری. بابای ما به درد تو نمیخورد. گفت چرا؟ گفتم: میدانی چرا؟ گفتم: تو در فلان مجلس میروی اول كاری كه میكنند حاج آقا حاج آقا بفرما بالا و مینشانند بغل خودشان، در فلانجا میروی برایت همه بلند میشوند سلام و صلوات تعظیم میكنند، از اینجا كه رد میشوی تا آنجا به هر كسی میرسی یك تعظیم میكند. در فلانجا شركت میكنی آقای فلان آمده، تابهحال هر كجا رفتی مسئله مسئله هندوانه بوده و خربزه بوده و بارهای شتری بوده كه زیر بغلت میگذاشتند! نه یك دانه، ای كاش یك دانه بود. ولی اینجا كه میآیی، پدر ما به منبرت كار دارد، به نمازت كار دارد، به زنت كار دارد، به بچهات كار دارد، به شغلت كار دارد، به رفیقت كار دارد، به از خانه بیرون آمدنت كار دارد، به خانه رفتنت كار دارد، به حرفهایی كه میزنی كار دارد، به تمام كارهایی كه انجام میدهی كار دارد و میبیند. یك یك كارهایت، رفیقت، منبرت، پولی كه به دست میآوری، جایی كه خرج میكنی با چه شخصی ارتباط داری به یك یك حرفهایت كار دارد، میتوانی بیایی یا نه؟ گفت: میآیم به شرطی كه پا روی دمم نگذارد. گفتم: پس خداحافظ شما تشریف ببرید و زحمت را كم بفرمایید. شما به درد اینجا نمیخوری عزیزم، تو همانجا باید بروی كه بار شتر و هندوانه بگذارند برایت! آنجا باید بروی و همانجا هم هست و هنوز هم هست!

