حریت و آزادى افراد از قید عبودیت و بندگى ما سوی اللَه
8از مرحوم آقا شنیدم این مطلب از ایشان است كه از امیرالمؤمنین سؤال كردند كه بهترین خوابی كه در عمرت كردی و لذّت بردی چه خوابی بود؟ فرمود: آن شبی كه در منزل پیغمبر در مكه خوابیدم تا پیغمبر از مكه بیرون رفت. من از آن خواب لذیذتر این كلام كلام امیرالمؤمنین است دروغ نمیگوید و شوخی نمیكند لذیذتر از آن خواب نكردم. حالا ما خودمان را جای امیرالمؤمنین میگذاریم، شاید این كار را میكردیم شاید، نمیگویم نه آیا باز هم میخوابیدیم؟ چشممان باز بود دستمان بالای سر اگر یك سنگی آمد، اگر یك كلنگی آمد هان!
امیرالمؤمنین میگوید چنان خوابی كردم كه مانند این خواب را در همه عمرم نكرده بودم و راست میگوید اگر یك راستگو در دنیاست آن هم امیرالمؤمنین است. دارد راست میگوید. چرا؟ چون به این مطلبرسیده لا تَكُن عَبدَ غَیرِك بنده نباش، خدا تو را به خودش منتسب كرده، كجا داری میروی بیچاره؟! داری میروی پیش یكی كه مثل خودت است؟! داری میروی پیش كسی دست نیاز دراز میكنی كه عین خودت آن هم هشتش گِرو هشتادش است؟ داری میروی پیش یك شخص كلهات را كج میكنی: عنایت بفرمایید كه آن هم فقط به یك پیغام بند است. بفرمایید كنار تمام شد، بنشینید سر جایتان تمام شد، بفرمایید كنار تمام شد بفرمایید بفرمایید ب ف ر م ا ی دال همین تمام شد، با یك بفرمایید تمام شد همه آن كله كج كردنها، همه آن اظهار ذلّتها و اظهار عبودّیتها تمام آنها با یك بفرمایید و یك امضا رفت! رفت كنار.
ما به این مطلب نرسیدیم ما به این حقیقت نرسیدیم، بله شاید ما بهجای امیرالمؤمنین میخوابیدیم. پیغمبر گرفته بود خوابید، یكدفعه پیغمبر از سر و صدا آن هم نه اینكه از ترس، از سر و صدا یكدفعه گفت یا محمّد او كه پیغمبر را قبول نداشت گفت: یا محمّد مرا میبینی؟ حضرت فرمودند: بله میبینم. گفت: من كه هستم؟ فرمود: تو فلانی هستی، حضرت اسمش را هم فرمودند. گفت: مرا از كجا میشناسی؟ گفت: بالاخره معلوم است دیگر! كسی كه ما را به پیغمبری برگزیده، دیگر اینها مسائل برایش پیش پا افتاده است. گفت: الان كه میتواند تو را از دست من نجات بدهد؟ این همه ادعا كه تا حالا میكردی، این همه خدا خدا كه تا به حال میكردی، نگاه كن این شمشیر را میبینی؟ در غلاف هم نیست دست من است. كه میتواند؟ حضرت فرمودند: اللَه. بیخیال، آن اللَهی كه پیغمبر گفت ما تا روز قیامت هم نمیتوانیم بگوییم. خدا، بعد هم دوباره چشمشان را بستند. گفت: آهای! پیغمبر كجا بابا من شمشیر دستم است، داری چه میگویی؟!

