معیار اتصاف افعال به حسن و قبح
19باشد. پس اینكه میبینید یك وقتی در بعضی جاها میگویند باید قیمت مالیه مشخص باشد، فرض كنید كه اگر یك طلایی را میخواهد بدهد باید برود در بازار قیمت بكند نه یك همچنین مسئلهای نیست. بله، وقتی بگوید من فلان قدر طلا میدهم باید مشخص باشد طلا چند عیار باشد و كمّیتش مشخص باشد، این از این نقطه نظر. ولی اگر خود مهر بر یك امر مشخص خارجی تعلق گرفت دیگر لازم نیست انسان آن قیمت را تقبّل كند همان مقدار كفایت میكند. در صورتیكه شخص نسبت به او عالم باشد و به رؤیت او رسیده باشد.
پیغمبر میآید و میخواهد بین دو نفس را به هم گره بزند، عشق و محبّت و علاقه را در بین دو فرد ایجاد كند. زندگی تنهایی و شخصی آنها را مبدّل به زندگی جمعی و تركیبی كند كه بر آن اساس آن نعمتهای الهی، چه از نقطه نظر ظاهر و چه از نقطه نظر باطن، بر زندگی فردی مترتّب نمیشود آن نعمتها بر اینها ببارد، آن نعمتها بر اینها تنازل كند. بسیاری از مسائل هست كه انسان بدون ازدواج به آن مطالب نخواهد رسید؛ اگر تمام عمرش را به نماز بگذراند و به روزه بگذراند به آن مراتب عبور نفسانی كه باید به واسطه عبور، به آن مراتب برسد بدون ازدواج نخواهد رسید. صرف نظر از اینكه ممكن است چه مطالبی در پی باشد، چه مضارّی داشته باشد، چه خطراتی باشد، حالا اینها به جای خود محفوظ، نه، حالا اگر فرض كنید شخص تحفّظ بر همه این مطالب هم دارد. آن جنبه، آنچه كه پیغمبر میفرمود: بهترین اشیا در نزد من ازدواج است و بدترین اشیا در نزد من ابغض الاشیاء، طلاق و جدایی و افتراق است.1 برای همین است. پیغمبر صرفاً به مسائل ظاهری و دنیوی ما نگاه نمیكرد، پیامبر برای گذران زندگی ما نگاه نمیكرد. اگر پیامبر صرفاً برای مسائل ظاهری و دنیوی ما بود دستورات اسلام صورت دیگری داشت. ما بهتر از این میتوانستیم برای زندگی خود و برای گذران خود چنانچه الان در بعضی از ممالك اینها مسلمان نیستند ولی دستورات و قوانینی كه در آنجا تصویب میشود خیلی قوانین خوبی است برای زندگی دنیوی، برای گذران دنیوی ولی در اسلام تعالی روح و تكامل روح در اینجا مطرح است. لذا باید در اسلام قوانین در این راستا تقنین بشود و مورد امضا قرار بگیرد.
- الكافى، ج ٦، ص ٥٤: عن أبى عبدالله عليه السلام قال: ما مِن شىءٍ ممّا أحَلَّهُ اللهُ عزّ و جلّ أبغضَ إليهِ مِن الطلاق.

